طراحی سایت

قالب وبلاگ

یک فنجان چای داغ

یک فنجان چای داغ
یک فنجان چای داغ
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

 عکس های دیدنی از مو بلندترین زنان دنیا

●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●


برچسب‌ها: عکس های دیدنی, مو بلندترین, زنان دنیا

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

pix2pix.org - طراحی های هنری و زیبا با مداد
طراحی های هنری و زیبا با مداد
pix2pix.org - عکس های دیدنی از مو بلندترین زنان دنیا
عکس های دیدنی از مو بلندترین زنان دنیا
pix2pix.org - جشنواره طراحی های شگفت انگیز و زیبا گل و گیاه در فلوریدا
جشنواره طراحی های شگفت انگیز و زیبا گل و گیاه در فلوریدا
pix2pix.org - جمع آوری ماهواره ها با عملیات کماندویی
جمع آوری ماهواره ها با عملیات کماندویی
pix2pix.org - تصاویری زیبا و دل انگیز از دل طبیعت
تصاویری زیبا و دل انگیز از دل طبیعت
pix2pix.org - جهانگردی - زیبایی های کشور ایتالیا
جهانگردی - زیبایی های کشور ایتالیا
pix2pix.org - سوژه های داغ وطنی (3)
سوژه های داغ وطنی (3)
pix2pix.org - عکس های دلنشین طلوع و غروب خورشید
عکس های دلنشین طلوع و غروب خورشید
pix2pix.org - عکس گل های زیبا و رمانتیک
عکس گل های زیبا و رمانتیک
pix2pix.org - دوازدهمين جشن سينمايی دنيای تصوير
دوازدهمين جشن سينمايی دنيای تصوير
pix2pix.org - عکس های زیبا و شگفت انگیز از پروانه های شفاف
عکس های زیبا و شگفت انگیز از پروانه های شفاف
pix2pix.org - عکس های جالب و دیدنی از طراحی کیک ها
عکس های جالب و دیدنی از طراحی کیک ها
pix2pix.org - تصاویری دلنواز از مناظر ساحلی
تصاویری دلنواز از مناظر ساحلی
pix2pix.org - زمستان و تابستان در یک تصویر
زمستان و تابستان در یک تصویر
pix2pix.org - عکس های بامزه از مسابقه کودکان آهنین ایران
عکس های بامزه از مسابقه کودکان آهنین ایران
pix2pix.org - سوتی های معماری و مهندسی
سوتی های معماری و مهندسی
pix2pix.org - عکس های طنز و دیدنی (43)
عکس های طنز و دیدنی (43)
pix2pix.org - شکار لحظه ها (شیرجه در آب)
شکار لحظه ها (شیرجه در آب)
pix2pix.org - والپیپر های زیبا از جاده های رویایی برای پس زمینه
والپیپر های زیبا از جاده های رویایی برای پس زمینه
pix2pix.org - عکس های جام جهانی فوتبال زنان 2011
عکس های جام جهانی فوتبال زنان 2011
pix2pix.org - والپیپرهای زیبا از چشم اندازهای رویایی
والپیپرهای زیبا از چشم اندازهای رویایی
pix2pix.org - Amazing 3D Street Art
Amazing 3D Street Art
pix2pix.org - مسابقات المپياد عشايري كشور در اصفهان
مسابقات المپياد عشايري كشور در اصفهان
pix2pix.org - عکس های جدید از دستگیری اراذل اوباش تهران
عکس های جدید از دستگیری اراذل اوباش تهران


برچسب‌ها: شگفت انگیزترین, زیباترین, جالبترین, بهترین, دیدنی ترین
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
پربیننده ترین خبرهای ایران در دوازده ساعت گذشته

» روایت رفیقدوست از دولت هاشمی و دولت فعلی | تابناک - پانزده ساعت پيش
» مودبانه سووال کنید تا مودبانه پاسخ دهیم | ايرنا - چهارده ساعت پيش
» بدون پشتیبانی ایران موفق به شکست اسرائیل در جنگ 33 روزه نمی شدیم | ايرنا - پانزده ساعت پيش
» شوخی خنده بازاری ها با حاتمی کیا | تابناک - چهارده ساعت پيش
» نقد و بررسی'من همسرش هستم' به حاشیه ختم شد | ايرنا - چهارده ساعت پيش
» فیفا نتیجه دیدار امارات و عراق را تغییر داد | ايرنا - چهار ساعت پيش
» هیات عمومی دیوان عدالت اداری رای داد: تغییر پست ثابت سازمانی افراد بدون تنزل مقام از اختیارات مدیر است | ايسنا - شش ساعت پيش
» تحریم نفت ایران به زیان اروپا است | ايرنا - هفت ساعت پيش
» قاتلی که خودش مقتول شد | تابناک - سه ساعت پيش
» فهرست 30 نفره جبهه متحد اصولگرایان در تهران اعلام شد | خبرگزاري مهر - شانزده ساعت پيش

پربیننده ترین خبرهای جهان در دوازده ساعت گذشته

» فرمانده نیروی دریایی عمان: ناوشکن جماران نیازی به تعریف ندارد | ايسنا - بيست ساعت پيش
» سید حسن نصرالله -2 بدون حمایت ایران پیروزی مقاومت بر اسرائیل ممکن نبود / قدردان ایرانیم | خبرگزاري مهر - پانزده ساعت پيش
» توافق سازمان ملل با فرقه رجوی/400 تروریست به لیبرتی منتقل می شوند | خبرگزاري مهر - هجده ساعت پيش
» روایت منابع روس از سفر لاوروف به دمشق/راهکار روسیه برای حل بحران سوریه | خبرگزاري مهر - هجده ساعت پيش
» گزارش خبری تحلیلی مهر/ سناریوهای بعدی اتاق جنگ مشترک درباره سوریه | خبرگزاري مهر - نوزده ساعت پيش
» دیدارفرمانده کل نیروهای مسلح ترکیه با رییس جمهور آذربایجان | ايرنا - سيزده ساعت پيش
» سیدحسن نصرالله: ایران چشم داشتی از حزب الله ندارد | ايرنا - چهارده ساعت پيش
» عناوین مهمترین خبرهای جهان از شب گذشته تا کنون | خبرگزاري مهر - پنج ساعت پيش
» روسیه یکصد میلیون دلار برای ارائه خدمات به بالگردهای افغانستان اختصاص می دهد | ايرنا - چهارده ساعت پيش
» یک تروریست خطرناک سعودی در عراق به اعدام محکوم شد | خبرگزاري مهر - هجده ساعت پيش

پربیننده ترین خبرهای اقتصادی در دوازده ساعت گذشته

» حداقل سود سپرده 16 و حداکثر سود 23 درصد | تابناک - شش ساعت پيش
» صعود بهای طلا در بازار جهانی بدنبال سقوط دلار | ايسنا - سه ساعت پيش
» / عکس خبری/ پلمپ انبار احتکار ‌٦٠ تن گوشت قرمز استرالیایی در بندرعباس | ايسنا - نوزده ساعت پيش
» در گفتگو با مهر اعلام شد؛ جزئیات اولین مصوبه دستمزد 91/ تدوین سبد جدید 60 آیتمی معیشت خانوار | خبرگزاري مهر - چهار ساعت پيش
» جدول قیمت جدید گوشت در مهر / گرانی گوشت به روایت قصابان/ فهرست قیمت‌ انواع گوشت تنظیم‌بازاری | خبرگزاري مهر - سه ساعت پيش
» گزارش خبری مهر / آغاز دور جدید مذاکرات نفتی ایران-چین/ حذف دلار از مبادلات تهران-پکن | خبرگزاري مهر - شش ساعت پيش
» شاید چینی‌ها به کمک هواپیمایی ایران بیایند | تابناک - دو ساعت پيش
» در گفتگو با مهر عنوان شد؛ احتمال تغییر در نحوه انعقاد قراردادهای کار/ حذف تاریخ خاتمه همکاری | خبرگزاري مهر - پنج ساعت پيش
» رییس اتاق بازرگانی ایران: حوزه اقتصاد نیازمند نوعی انقلاب است | ايرنا - هفده ساعت پيش
» تکمیل تونل انتقال آب از سد تنظیمی کرج به تهران | تابناک - هجده ساعت پيش

پربیننده ترین خبرهای علم و فناوری در دوازده ساعت گذشته

» موفقیت دانشمندان در زمینه اختراع تراشه‌های الکترونیکی حاوی فیبر نوری | ايتنا - سيزده ساعت پيش
» دسترسی فیس‌بوک به تمام عکس‌های پاک‌شده کاربران | ايسنا - سه ساعت پيش
» نگرانی دانشمندان از کشف تارعنکبوت عجیب در زباله‌های هسته‌ای | ايسنا - چهار ساعت پيش
» *استقبال مخابرات از اجاره‌نشین‌ها* مشکل مستاجران تهرانی برای دریافت اینترنت پرسرعت حل شد | ايسنا - چهار ساعت پيش
» آغاز پیش ‌ثبت‌نام سیم‌کارت اپراتور سوم (رایتل) در شهر تهران | ايسنا - دو ساعت پيش
» شبکه «شما» جهانی شد | ايسنا - ۴۷ دقيقه پيش
» دسترس‌پذیر شدن فیلم‌های دوربین‌های امنیتی ترندنت در اینترنت | ايسنا - سه ساعت پيش
» ادامه وحشت دانشمندان از انتشار مرگبارترین تحقیق سال‌های اخیر | ايسنا - دو ساعت پيش
» مهمترین عوامل بروز نفخ شکمی کدامند؟ آدامس جویدن عامل تشدید نفخ در دستگاه گوارش است | ايسنا - پنج ساعت پيش
» آخرین دوربین پاورشات "کنون" دارای قابلیت اتصال وای‌فای | ايسنا - سه ساعت پيش

پربیننده ترین خبرهای فناوری اطلاعات در دوازده ساعت گذشته

» موفقیت دانشمندان در زمینه اختراع تراشه‌های الکترونیکی حاوی فیبر نوری | ايتنا - سيزده ساعت پيش
» دسترسی فیس‌بوک به تمام عکس‌های پاک‌شده کاربران | ايسنا - سه ساعت پيش
» *استقبال مخابرات از اجاره‌نشین‌ها* مشکل مستاجران تهرانی برای دریافت اینترنت پرسرعت حل شد | ايسنا - چهار ساعت پيش
» آغاز پیش ‌ثبت‌نام سیم‌کارت اپراتور سوم (رایتل) در شهر تهران | ايسنا - دو ساعت پيش
» شبکه «شما» جهانی شد | ايسنا - پنجاه دقيقه پيش
» دسترس‌پذیر شدن فیلم‌های دوربین‌های امنیتی ترندنت در اینترنت | ايسنا - سه ساعت پيش
» آخرین دوربین پاورشات "کنون" دارای قابلیت اتصال وای‌فای | ايسنا - سه ساعت پيش
» معرفی درایو نوری جدید ایسوس | ايسنا - سه ساعت پيش
» پیشنهاد سازمان تنظیم مقررات ارتباطی انگلستان برای کاهش قیمت پهنای باند | ايسنا - سه ساعت پيش
» برگزاری سومین همایش منطقه‌ای امنیت فضای تبادل اطلاعات | ايسنا - سه ساعت پيش

پربیننده ترین خبرهای هنری در دوازده ساعت گذشته

» حاشیه های فیلم فجر/ استقبال از بغض/ صف های طولانی برای نارنجی پوش | خبرگزاري مهر - سيزده ساعت پيش
» "ملکه" بر قله برج میلاد نشست/ بیانیه ای در رثای ارزش های انسانی | خبرگزاري مهر - پانزده ساعت پيش
» امروز و فردا در برج میلاد/ نمایش "برف روی کاج ها" و "نارنجی پوش" | خبرگزاري مهر - سيزده ساعت پيش
» با غرفه مهر در فیلم فجر/ فروتن: "بوسیدن روی ماه " یک پناه عاطفی است | خبرگزاري مهر - سيزده ساعت پيش
» با غرفه مهر در فیلم فجر/ فرید: "بیتابی بیتا" یک روایت رئالیستی است | خبرگزاري مهر - سيزده ساعت پيش
» در سرمای 25 درجه روی داد؛ استقبال مردم روسیه از فیلم های میرکریمی | خبرگزاري مهر - سه ساعت پيش
» شایسته: به مخاطب دروغ نگفتیم/بهتر است اخلاق را در تمام جوانب رعایت کنیم | خبرگزاري مهر - هجده ساعت پيش
» نشست فیلم "ملکه"/ باشه آهنگر: هنوز دین خودم را به سینمای جنگ ادا نکرده ام | خبرگزاري مهر - سيزده ساعت پيش
» شان استون» در گفت‌وگو با ایسنا: باید تصویر درستی از ایران ارایه کنیم به ایران می‌آیم تا همبستگی‌ام را با شما نشان دهم | ايسنا - سه ساعت پيش
» نقد شفاهی/ فهیم: "گیرنده" فیلمی ضد تبلیغ است | خبرگزاري مهر - هفده ساعت پيش

پربیننده ترین خبرهای فرهنگی و اجتماعی در دوازده ساعت گذشته

» برخی مدارس شهر تهران به علت بارش برف تعطیل شد | ايرنا - شش ساعت پيش
» ایرانیان آزاد شده وارد ترکیه شدند | ايرنا - هفده ساعت پيش
» به نام «رویا» و به روشنی دل مردم ما | تابناک - هفت ساعت پيش
» دستگیری دختری که برای هیجان آدم می‌کشت | ايسنا - دو ساعت پيش
» دیدار مجدد موراکامی با دختر صد در صد دلخواهش | خبرگزاري مهر - چهار ساعت پيش
» کلام روز | خبرگزاري مهر - هفت ساعت پيش
» معاون جامعه المصطفی العالمیه: جهان اسلام و غرب به آثار معارف اسلامی به زبان انگلیسی نیازمند است/ ترجمه مدخل حکومت اسلامی | خبرگزاري مهر - شانزده ساعت پيش
» سازمان میراث فرهنگی در محکومیت لایحه‌ی حراج آثار تاریخی ایران تأکید کرد: این اقدام غیردیپلماتیک بیانگر موضع خصمانه‌ی آمریکا نسبت به ایران است | ايسنا - هفده ساعت پيش
» اولین ساختمان سبز ایران افتتاح می شود | خبرگزاري مهر - هجده ساعت پيش
» کمک به سربازان فراری درصورت مراجعه به محل خدمت جانشین رییس سازمان وظیفه عمومی ناجا: سربازی همچنان 18 ماه است | ايسنا - چهار ساعت پيش

پربیننده ترین خبرهای ورزشی در دوازده ساعت گذشته

» حاشیه پرسپولیس - فجر/ نتیجه دربی پرسپولیس را زمین گیر کرد/ تشکر از دنیزلی در روز شکست سرخ‌ها | خبرگزاري مهر - هجده ساعت پيش
» ملی پوش سابق دستفروشی می کند! | تابناک - دوازده ساعت پيش
» جدید‌ترین شاهکار در فوتبال ایران ! | تابناک - هفت ساعت پيش
» تشویق پرسپولیسی‌ها با وجود شکست مقابل فجرسپاسی | ايسنا - هجده ساعت پيش
» مجبوریم با این گلرها سر کنیم/ دنیزلی دلایل شکست پرسپولیس را اعلام کرد/ توپ ما را دوست نداشت! | خبرگزاري مهر - هفده ساعت پيش
» حمله همه جانبه مظلومی بر علیه ژنرال؛ چرا هیچ مربی در استقلال موفق نمی‌شود جز عده‌ای خاص! | پارس فوتبال - پانزده ساعت پيش
» پرسپولیسی‌ها خواهان جدایی مظلومی ! | تابناک - نوزده ساعت پيش
» آه ژنرال جباری و تیمش را پودر کرد | پارس فوتبال - پانزده ساعت پيش
» حمله مظلومی به قلعه نویی | تابناک - دوازده ساعت پيش
» فتح الله زاده: مظلومی نباید این حرف ها را می زد، حتما تحت فشار بوده | پارس فوتبال - پانزده ساعت پيش

برچسب‌ها: مهم ترین, اخبار, ایران, جهان, ساعت گذشته
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
گالری عکس آرام جعفری
گالری عکس آزاده صمدی
گالری عکس آزاده ریاضی
گالری عکس آشا محرابی
گالری عکس اشکان خطیبی
گالری عکس ارسلان قاسمی
گالری عکس افسانه پاکرو
گالری عکس السا فیروز اذر
گالری عکس الناز فیروز اذر
گالری عکس الناز شاکردوست
گالری عکس الهام حمیدی
گالری عکس الیزابت امینی
گالری عکس امین حیایی
گالری عکس امین زندگانی
گالری عکس امیر جعفری
گالری عکس اناهیتا نعمتی
گالری عکس اناهیتا همتی
گالری عکس ایرج قادری
گالری عکس ایرج نوذری
گالری عکس باران کوثری
گالری عکس بهاره افشاری
گالری عکس بهاره رهنما
گالری عکس بهنوش بختیاری
گالری عکس بهرام رادان
گالری عکس بیتا سحر خیز
گالری عکس پارسا پیروزفر
گالری عکس پرستو صالحی
گالری عکس پانته آ بهرام
گالری عکس پژمان بازغی
گالری عکس پوریا پور سرخ
گالری عکس ترانه علیدوستی
گالری عکس چکامه چمن ماه
گالری عکس حامد بهداد
گالری عکس حامد کمیلی
گاری عکس حدیث فولادوند
گالری عکس حسام نواب صفوی
گالری عکس حسین یاری
گالری عکس حنانه شهشهانی
گالری عکس حمید گودرزی
گالری عکس خزر معصومی
گالری عکس دانیال عبادی
گالری عکس رامبد جوان
گالری عکس رز رضوی
گالری عکس رویا نونهالی
گالری عکس رعنا ازادی ور
گالری عکس رضا عطاران
گالری عکس روناک یونسی
گالری عکس زهره فکور صبور
گالری عکس زیبا بروفه
گالری عکس سارا خویینی ها
گالری عکس سام درخشانی
گالری عکس سامیه لک
گالری عکس سحر جعفری جوزانی
گالری عکس سحر زکریا
گالری عکس سحر قریشی
گالری عکس سیاوش خیرابی
گالری عکس شاهرخ استخری
گالری عکس شبنم قلی خانی
گالری عکس شراره رخام
گالری عکس شهاب حسینی
گالری عکس شهرام حقیقت دوست
گالری عکس شقایق فراهانی
گالری عکس شهنام شهابی
گالری عکس شهره قمر
گالری عکس شیوا خسرومهر
گالری عکس شیرین بینا
گالری عکس شیلا خداداد
گالری عکس طناز طباطبایی
گالری عکس صبا کمالی
گالری عکس علی صادقی
گالری عکس عبدالرضا زهره کرمانی
گالری عکس فریماه ارباب
گالری عکس فریبا نادری
گالری عکس فلور نظری
گالری عکس کامران تفتی
گالری عکس کتایون ریاحی
گالری عکس کامبیز دیرباز
گالری عکس کوروش تهامی
گالری عکس لادن طباطبایی
گالری عکس لادن مستوفی
گالری عکس لاله اسکندری
گالری عکس لعیا زنگنه
گالری عکس لیلا اوتادی
گالری عکس لیلا بلوکات
گالری عکس لیلا حاتمی
گالری عکس لیندا کیانی
گالری عکس مجید صالحی
گالری عکس ماهایا پتروسیان
گالری عکس محسن افشانی
گالری عکس محمد رضا فروتن
گالری عکس محمد رضا گلزار
گالری عکس مرجان محتشم
گالری عکس مریلا زارعی
گالری عکس مهسا کرامتی
گالری عکس مصطفی زمانی
گالری عکس مهتاب کرامتی
گالری عکس مهدی ماهانی
گالری عکس مهدی سلوکی
گالری عکس مهراوه شریفی نیا
گالری عکس مهناز افشار
گالری عکس میترا حجار
گالری عکس نسرین مقانلو
گالری عکس نفیسه روشن
گالری عکس نگین صدق گویا
گالری عکس نگار فروزنده
گالری عکس نیلوفر خوش خلق
گالری عکس نیکی کریمی
گالری عکس نیوشا ضیغمی
گالری عکس نیما شاهرخ شاهی
گالری عکس هانیه توسلی
گالری عکس هدیه تهرانی
گالری عکس هنگامه حمید زاده
گالری عکس یکتا ناصر
گالری عکس یوسف تیموری

برچسب‌ها: گالری, عکس, هنرمندان, ایرانی
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
» فقط در تایلند (سوژه های دیدنی)
 
برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید    
 
●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●
  نويسنده: pix2pix  تاریخ: ۱۳۹۰/۱۱/۳  تعداد عکسها: ۲۹   تعداد بازدید: ۲۲۴۱۵   لینک ثابت 
» فقط در پرو (سوژه های دیدنی)
 
برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید    
 
●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●
  نويسنده: pix2pix  تاریخ: ۱۳۹۰/۱۰/۱۹  تعداد عکسها: ۳۷   تعداد بازدید: ۳۹۹۵۴   لینک ثابت 
» شکار لحظه ها از سیاستمداران
 
برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید    
 
●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●
  نويسنده: pix2pix  تاریخ: ۱۳۹۰/۱۰/۵  تعداد عکسها: ۲۰   تعداد بازدید: ۶۴۸۲۴   لینک ثابت 
» سوژه های داغ وطنی (7)
 
برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید    
 
●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●
  نويسنده: pix2pix  تاریخ: ۱۳۹۰/۹/۲۸  تعداد عکسها: ۴۸   تعداد بازدید: ۷۸۲۶۰   لینک ثابت 
» عکس های طنز و دیدنی (46)
 
برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید    
 
●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●
  نويسنده: pix2pix  تاریخ: ۱۳۹۰/۹/۲۶  تعداد عکسها: ۵۰   تعداد بازدید: ۵۸۷۱۱   لینک ثابت 
ارسال های گذشته

برچسب‌ها: سوژه های, دیدنی, خنده دار
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●


برچسب‌ها: باغ گل, رویایی, زیبا, هلند

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

pix2pix.org - قبل و بعد از آرایش pix2pix.org - قبل و بعد از آرایش pix2pix.org - قبل و بعد از آرایش

●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●


برچسب‌ها: قبل, بعد, آرایش

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
 
pix2pix.org - عکس های ناز کودکان (19) pix2pix.org - عکس های ناز کودکان (19) pix2pix.org - عکس های ناز کودکان (19)
●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●

برچسب‌ها: عکس های, ناز, کودکان

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
 
pix2pix.org - سوژه های دیدنی از شکار لحظه ها pix2pix.org - سوژه های دیدنی از شکار لحظه ها pix2pix.org - سوژه های دیدنی از شکار لحظه ها
●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●

برچسب‌ها: سوژه, دیدنی, شکار, لحظه ها

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

شامپوی رفع سفیدی مو

دوست دارید حافظه ای نامحدود داشته باشید!

آموزش تصويري بافتني

پدیده ای برای ترک سیگار در کوتاهترین زمان ممکن!

دستگاه رفع خستگی و حجامت

دستگاه گیرنده تلويزيون ديجيتال برای کامپیوتر

یک اختراع شگفت آور برای خانمها

یادش بخیر خاطرات دوران كودكی

دستگاه تصفیه آب خانگی

کوچکترین MP3 PLAYER موجود در جهان (طرح ipod)

جذابيت و زيبايي حق شماست

کودکی متفاوت با ضریب هوشی بالا داشته باشید

دانستنیهای قبل و بعد از ازدواج

برای همیشه از شر موهای زائد خلاص شوید

سر شير   LED Faucet

جدیدترین مجموعه نرم افزاری GPS 2012

لیزر با نور سبز با برد 5 کیلومتر

یک ساعت متفاوت شیک و زیبا برای خوش تیپ ها

متولد چه ماهی هستید ؟

شال زیبای طرح گل و بوته برای خانم های شیک پوش

آموزش آرايش چشم 2011

مجموعه بی نظیر آموزش رازهای فتوشاپ 2

عينك پرطرفدار Giorgio Armani

آموزش زبان ویدیویی English For You

دستبند سيم خاردار دیدید تاحالا

آیا دوست دارید زندگیتان متحول شود !؟

معجزه اي در افزايش قد/ تضمینی

جديدترين و كاملترين پكيج معماری داخلی و خارجی 2011

عینک دید در شب  CRISLI

دنیا در 50 سال آینده اینگونه خواهد بود!

عینک جیمز باند با 3 کاربرد متفاوت

مجموعه بزرگ آموزش آشپزی به زبان فارسی

مجموعه آثار دکتر علی شریعتی

گنجینه ارزشمند بوستان سعدی + دیوان حافظ

آموزش بافت مو 2011

سريال آموزش زبان معروف و محبوب Extra

ترفند هاي فعاليت در بازار بورس

آموزش زبان انگليسي در خواب با ضمير ناخوداگاه

برچسب‌ها: بدون شرح
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

عکس های مهناز افشار
عکس های نیکی کریمی
عکس های لاله اسکندری
عکس های یانگوم
عکس های هانیه توسلی
عکس های ماهایا پتروسیان
عکس های نیوشا ضیغمی
عکس های بهنوش بختیاری
عکس های بهنوش طباطبایی
عکس های مرجانه محتشم
عکس های نگار فروزنده
عکس های شقایق دهقان
عکس های یکتا ناصر
عکس های الناز شاکردوست
عکس های گوهر خیراندیش
عکس های افسانه بایگان
عکس های بهاره رهنما
عکس های زیبا بروفه
عکس های فاطمه معتمد آریا
عکس های پگاه آهنگرانی
عکس های گلشیفته فراهانی
عکس های رعنا آزادی ور
عکس های لادن طباطبایی
عکس های باران کوثری
عکس های لیلا حاتمی
عکس های پوپک گلدره
عکس های ترانه عليدوستي
عکس های هدیه تهرانی
عکس های مریلا زارعی
عکس های الهام حمیدی
عکس های کتایون ریاحی
عکس های میترا حجار
عکس های نیلوفر خوش خلق
عکس های پانته آ بهرام
عکس های بهناز جعفری
عکس های رویا نونهالی
عکس های لعیا زنگنه
عکس های سمیرا مخملباف
عکس های شقایق فراهانی
عکس های شیلا خداداد
عکس های آناهیتا نعمتی
عکس های مهتاب کرامتی
عکس های لیلا اوتادی
عکس های چکامه چمن ماه
عکس های الیزابت امینی
عکس های آناهيتا همتي
عکس های آرام جعفری
عکس های فاطمه گودرزی
عکس های حدیث فولادوند
عکس های مریم کاویانی
عکس های فلامک جنیدی
عکس های شبنم قلي خاني
عکس های شهره قمر
عکس های خزر معصومی
عکس های ستاره اسکندری
عکس های پرستو صالحی
عکس های سامیه لک
عکس های نفیسه روشن
عکس های لیندا کیانی
عکس های مهراوه شریفی نیا
عکس های رزیتا غفاری
عکس های بیتا سحرخیز
عکس های خاطره حاتمی
عکس های نسرین مقانلو
عکس های سحر ولدبیگی
عکس های سحر جعفری
عکس های شراره رخام
عکس های آتنه فقیه نصیری
عکس های مهسا کرامتی
عکس های ملیکا زارعی
عکس های لیلا بلوکات
عکس های سحر قریشی
عکس های آزیتا حاجیان
عکس های بهاره افشاری
عکس های بیتا بادران
عکس های فریماه ارباب
عکس های هنگامه قاضیانی
عکس های خاطره اسدی
عکس های لادن مستوفی
عکس های فتانه ملک محمدی
عکس های زیبا هاشمی
عکس های رز رضوی
عکس های هنگامه حمیدزاده
عکس های نرگس محمدی
عکس های آرمیتا مرادی
عکس های نیکی نصیریان
عکس های ماه چهره خلیلی
عکس های سمانه پاکدل
عکس های روشنک عجمیان
عکس های مريم معصومی
عکس های حدیث میر امینی
عکس های پریناز ایزدیار
عکس های طناز طباطبایی


برچسب‌ها: بازیگران, زن, دختر, هنرمند, سینما
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
 
pix2pix.org - عکس های زیبا از هنر درخت آرایی pix2pix.org - عکس های زیبا از هنر درخت آرایی pix2pix.org - عکس های زیبا از هنر درخت آرایی
●●●●● برای ديدن عکس ها به (ادامه مطلب) مراجعه کنید ●●●●●

برچسب‌ها: درخت آریی, تزیینات, باغ, چمن

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

 

picfa net%20(1) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(2) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(3) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(4) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(5) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(6) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(7) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(8) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(9) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(10) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(11) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(12) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(13) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(14) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(15) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی
picfa net%20(16) والپپرهایی فوق العاده از حیوانات وحشی



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
  • گالری عکس عاشقانه
  • گالری عکس مدهای روز
  • گالری عکس بازیگران زن

  • برچسب‌ها: بدون شرح
    نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
    نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
    نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    hot


    برچسب‌ها: HOT

    ادامه مطلب
    نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    با توجه به مطالبی که در قسمت قبل درباره کدنویسی گفتیم ، در اینجا به توضیح استفاده از چند کد دیگر شامل اضافه کردن لینک به تصاویر یا متن و چگونگی ایجاد بلوک های اصافی در قالب وبلاگ یا سایت می پردازیم.
    چنانچه تمایل به ویرایش بهتر کد قالب در محیط حرفه ای تری دارید از برنامه های Microsoft FrontPage و یا Adobe Dreamweaver استفاده کنید چرا که اگر در محیط کدنویسی دچار مشکل یا خطا شوید به راحتی قابل رفع خواهد بود. این برنامه ها دارای ۲ محیط کدنویسی و گرافیکی می باشند که با اعمال تغیرات در محیط کدنویسی نتیجه کار در محیط گرافیکی و برعکس قابل مشاهده خواهد بود.

     



    ادامه مطلب
    نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    از این به بعد قصد داریم طی چندین مطلب نکات اولیه و به مرور زمان نکات کلیدی در رابطه با آموزش کدنویسی قالب وب سایت که شامل کدنویسی قالب های وبلاگ هم می شود را آموزش دهیم. هدف ما آموزش تمامی مباحث کدنویسی نیست چرا که آموزش طراحی صفحات وب در مباحث کدنویسی ممکن است بسیار مفصل و شاید خسته کننده باشد یا در مقالات آموزشی نتوان تمام مطالب را گنجاند و آموزش داد ، بلکه ۸۰% نکات کاربردی و مطالبی که برای ویرایش قالب سایت و وبلاگ نیاز دارید بدانید ارائه خواهد شد.


    برچسب‌ها: آموزش, کدنویسی

    ادامه مطلب
    نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
    یک فنجان چای داغ میل دارید؟ - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    عناوین مطالب این سایت - چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من 1 تا .... - چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390
    ظهور یک پدیده عجیب در فوتبال ایران - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    امروز؛ واریز یارانه بهمن ماه - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (16) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (15) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (14) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (13) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (12) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (11) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (10) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (9) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (8) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (7) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (6) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (5) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (4) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (3) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (2) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (1) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    بانک اسامی ایرانی - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    آشنایی با خواص چای - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    برنامه سینماهای مشهد - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    تصاویر: 25 پرنده زیبای وحشی - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    جزئیات عملیات انهدام 15 شبکه هرمی - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    علی رضا خمسه و بهنوش بختیاری - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    عناوین کل اخبار - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    پرداخت فوری مطالبات بازنشستگان کشوری - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    هشت داروی جدید وارد بازار می شود - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    جدیدترین اتوبوس 2012 لندن New 2012 London Bus - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    سیستم پرداخت قبوض از طریق اینترنت - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    اکران جدایی نادر از سیمین در سینماهای اسرائیل+ عکس - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    ماهواره "نوید" را آنلاین ببینید + لینک - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    ماهواره نوید - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    خوش‌خدمتی ضدایرانی سامسونگ برای اسرائیل+ فیلم - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    An American rally in support of Iran+Photo - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    گاف تروریست‌های سوری در اتهام‌زنی به ایران+ عکس - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    you broke my heart - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    اس ام اس - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    تازه ها - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    برگزیده ها - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    برگزیده ها - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    برگزیده ها - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    برگزیده ها - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    مطالب سایت را زودتر از همه ببینید !! - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    متوسط قيمت ‌مسكن در 32 شهر كشور+جدول - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    طبس - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    آقا به دادم می رسی؟ - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    زمان برداشت یارانه بهمن ماه اعلام شد - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    انواع مدل هاي روز - شنبه پانزدهم بهمن 1390
    عكس بازيگران زن ايراني - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    عکس زیباترین گل های طبیعی جهان - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    زیبایی ها - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    اثرات مصرف کراک - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    دختران زیبا در حال آبتنی + عکس - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    دانلود آهنگ بارون بارون - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    متن ترانه لری بارو بارو (باران باران) - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    پخش مستقیم سیمای خراسان رضوی - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    شماره های طلایی ایرانسل - پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
    استقلال بازی دو بر صفر برده را با سه بر دو باخته به تیم ده نفره پرسپولیس وا گذار کرد - پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
    تئوفیلین‌ - پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
    قیمت سکه در 17 سال اخیر - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    بالا برنده های ميل جنسی - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    20معجزه عسل و دارچین - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    10 ترفند برای رفع سوزش معده - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    قویترین ضد نفخ گیاهی!! - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    سرد مزاجید یا گرم مزاج؟ - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    خواص چای سبز(2) - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    خواص چای سبز(1) - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    استان خراسان - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    معرفی شهر های ایران - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    آموزش حرکات مهره - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    آموزش شطرنج - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    راه استادي در شطرنج - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    مفاهيم اساسى استراتژى شطرنج - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    خواص نعنا - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    پدرشوهرم را قصاص کنيد - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    چرا براي مذاکره اشتياق نشان مي دهيد؟ - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    خرید فروش رهن اجاره آپارتمان آنلاین در تهران - سه شنبه یازدهم بهمن 1390
    تاثیر گرانی ارز و سکه بر قیمت مسکن - سه شنبه یازدهم بهمن 1390
    لیست تازه از اجاره‌بها در مناطق مختلف تهران - سه شنبه یازدهم بهمن 1390
    مبلغ یارانه نقدی در مرحله دوم هدفمندی اعلام شد - دوشنبه دهم بهمن 1390
    اثر وام 25 میلیونی به روایت مشاوران املاک - دوشنبه دهم بهمن 1390
    بهترين اشتباه كسب‌وكار از زبان «دنی وگمن» - دوشنبه دهم بهمن 1390
    صفحه سوخت توليد داخل براي رآكتور تهران - یکشنبه نهم بهمن 1390
    صدور حكم نهايي اعدام - یکشنبه نهم بهمن 1390
    آيا قيمت جهاني نفت به 150 دلار مي‌رسد؟ - یکشنبه نهم بهمن 1390
    توقف صادرات نفت ايران به اروپا؛ پاتك تحريم‌هاي اتحاديه اروپايي - یکشنبه نهم بهمن 1390
    قیمت انواع خودرو سواری در بازار - یکشنبه نهم بهمن 1390
    حکایت زندگی گیتس و سیمپلوت دو تن از موفق‌ترين کارآفرینان جهان - یکشنبه نهم بهمن 1390
    دلايل شکست بزرگ‌ترين خودروساز کره‌جنوبی شرکت دوو - یکشنبه نهم بهمن 1390
    هموروئید چیست + عکس - یکشنبه نهم بهمن 1390
    نمودارهای زنده و لحظه به لحظه قیمت فلزات - شنبه هشتم بهمن 1390
    شهادت آب (تحقیقات ماسارو ایموتو) - جمعه هفتم بهمن 1390
    ماسارو ایموتو - جمعه هفتم بهمن 1390
    داروی دیكلوفناك از سطح داروخانه ها جمع آوری و عرضه آن ممنوع شد - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نرخ ارز مرجع - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در ده سال گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در پنج سال گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در یک سال گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در شش ماه گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در یک ماه گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در 3 روز گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در 24 ساعت گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمایش لحظه به لحظه قیمت طلا, نقره , سکه و ارز - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    موافقت احمدی نژاد با افزایش نرخ سود بانکی - چهارشنبه پنجم بهمن 1390
    درمان ناتوانی جنسی زنان - پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
    مواد غذایی ضد استرس - پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
    چگونه آرامش داشته باشیم و شاد زندگی کنیم - پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
    چگونه آرام و شاد و آزاد باشيم...؟ - پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
    شوهرم همیشه از من رابطه زناشویی می‌خواهد - سه شنبه بیست و هفتم دی 1390
    به شوهرتان بگوييد : - دوشنبه بیست و ششم دی 1390
    آیا میدانستید که: - دوشنبه بیست و ششم دی 1390
    لوکس ترین ماشین جهان+تصاویر - دوشنبه بیست و ششم دی 1390
    شیطان هم کم آورد - دوشنبه بیست و ششم دی 1390
    ۵۲ نکته برای شادمانی و بهره وری - یکشنبه بیست و پنجم دی 1390
    مرسدس بنز کلاس اس مدل 2011 - جمعه بیست و سوم دی 1390
    بنز کلاس سی مدل 2012 - جمعه بیست و سوم دی 1390
    نیسان قشقایی 2012 - جمعه بیست و سوم دی 1390
    نیسان مورانو 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    ام جی 550 مدل 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا کارنز 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا سول 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا پیکانتو 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا سراتو 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا سراتو کوپه 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا اپتیما 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا موهاوی 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا سورنتو 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا کادنزا 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    هیوندای آزرا 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای آی بیست 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای جنسیس کوپه 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای جنسیس 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای توسان 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای سوناتا 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای سنتنیال 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای وراکروز 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای آی سی 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای سانتافه 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا فورچونر 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا یاریس صندوق دار 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا لندکروزر 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا هایلوکس 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا پریویا 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا پرادو 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا کرولا 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا کمری 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا آریون 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا راوفور 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا اف جی کروزر 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    لگسز ال اس 460 مدل 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    لگسز آر ایکس 350 مدل 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    لگسز آی اس 300 مدل 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    لگسز ای اس 350 مدل 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری هفت سدان 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری پنج 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری سه کوپه 330 آی 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری سه سدان 330 آی 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری سه کابریو 330 آی 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری یک کابریو 120 آی 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری ضد فور 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    کیا اسپورتیج 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای توسان 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    پورشه پانامرا 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    پورشه - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    طاقتم ده ، طاقتم ده ای خدا - جمعه دوم دی 1390
    اس ام اس تبريک شب يلدا - Yalda Sms - چهارشنبه سی ام آذر 1390
    مجلس ميزان بيمه بيکاري را 55 درصد متوسط حقوق فرد تعيين کرد - چهارشنبه سی ام آذر 1390
    دو راهی - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    از کدوم باغ، از کدوم شهر، از کدوم جاده رسیدی؟ - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    چه بگویم؟ مجال کو؟ - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    خداوندا ! بمیرانم ! - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    و این آغاز بیگانگی من با خودم است - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    نغمه های دلتنگی - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    فتق ديسک بين مهره اي گردن قابل درمان است - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    وجود۳ ميليون زوج نابارور در ايران - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    آمنه بهرامي: پزشکان اسپانيايي نسيه جراحي ام کردند - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    راهیابی با GPS - جمعه بیست و پنجم آذر 1390
    آموزش فعال کردن سیستم موقعیت یاب جهانی GPS موبایل - جمعه بیست و پنجم آذر 1390
    نام هایی که مشهدیها امسال بر روی فرزندانشان گذاردند - پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390
    پاسخ قاطع ايران به درخواست اوباما - چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390
    مشروح اخبار - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    پانزده روش فکر کردن افراد موفق - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    پربیننده ها - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    پزشکی - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    حقایقی در مورد خرخر کردن و چگونگی درمان آن! - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    نکات تغذیه ای در زخم های گوارشی - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    راحت ترین راه درمان گاستریت (ناراحتی معده)چیست؟ - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    در مورد گیاه افتیمون - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    درباره گوارش و معده - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    عرقیات گیاهی و خواص - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    گاستریت‌ (ورم‌ معده‌) ـ gastritis - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    رجیستری چیست؟ - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    سیستم فایل NTFS چیست ؟ - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    درباره بایوس BIOS بیشتر بدانید - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    ممنوعیت ثبت پایگاه‌های "همسریابی" - یکشنبه بیستم آذر 1390
    آگهی راه اندازی خط تولید پهپاد در یک روزنامه + عکس - یکشنبه بیستم آذر 1390
    کشف میدان گازی در دریای خزر - یکشنبه بیستم آذر 1390
    بازار سکه و اعتماد از دست رفته بانک مرکزي - یکشنبه بیستم آذر 1390
    کلاهبرداری اینترنتی از ۲۰هزار شهروند‍! - یکشنبه بیستم آذر 1390
    ۲۰نکته مفید تغذیه‌ای در فصل زمستان - یکشنبه بیستم آذر 1390
    حرف مردم از روزنامه خراسان - یکشنبه بیستم آذر 1390
    كركس غول‌پيكر به دام افتاد+عکس - یکشنبه بیستم آذر 1390
    ایران چگونه هواپیمای آمریکایی را به دست آورد؟ - یکشنبه بیستم آذر 1390
    رنگ ناخن‌ گواهي دهد از سرّ‌ درون - یکشنبه بیستم آذر 1390
    شکسپیر - یکشنبه بیستم آذر 1390
    بعد از غذا هفت کار ممنوع! - شنبه نوزدهم آذر 1390
    خبر خوش برای ثبت نام کنندگان عمره - شنبه نوزدهم آذر 1390
    جن تسخیر کنید تا پولدار شوید! - شنبه نوزدهم آذر 1390
    دختری‌ که‌ بر اثر کشیدن شیشه‌ پیرزن‌ شد!+ عکس - شنبه نوزدهم آذر 1390
    آزادسازي پلک چشم کودک ۸ ساله از لابه لاي زيپ لباس - شنبه نوزدهم آذر 1390
    دعوا در سرویس دانشگاه با قتل پايان يافت - شنبه نوزدهم آذر 1390
    استفاده از 2 كودك براي سرقت - شنبه نوزدهم آذر 1390
    قتل 7 نفر به خاطر باخت پرسپولیس - شنبه نوزدهم آذر 1390
    اجراي مشترك شجریان با خواننده مبتذل بهایی - شنبه نوزدهم آذر 1390
    بار خدایا چه عملی از بندگانت پیش از همه تو را به تعجب وا می دارد؟ - شنبه نوزدهم آذر 1390
    آخرین ماه گرفتگی سال 90 در آسمان مشهد رویت شد - شنبه نوزدهم آذر 1390
    نشست بی نتیجه سران اروپا/ انگلیس در انزوای کامل قرار گرفت - شنبه نوزدهم آذر 1390
    چهل سال دیگر حیات وحش را تنها در باغ‌وحش می‌بینید - شنبه نوزدهم آذر 1390
    کابوس کاخ سفید و سيا - شنبه نوزدهم آذر 1390
    تاريخچه شهر مشهد: - شنبه نوزدهم آذر 1390
    غرور ملي پس از يک شکار طلايي - شنبه نوزدهم آذر 1390
    دستورهاي رئيس سازمان ميراث فرهنگي کشور براي احياي توس - شنبه نوزدهم آذر 1390
    اعتراف به توانايي سايبري ايران در شکار هواپيماي جاسوسي آمريکا - شنبه نوزدهم آذر 1390
    تصویب 9 قطعنامه علیه جنایات رژیم اسراییل - شنبه نوزدهم آذر 1390
    هلیکوپتر بسیار لوکس مرسدس‌ بنز + عکس - شنبه نوزدهم آذر 1390
    رونمائی از هواپیمای جاسوسی غنیمت گرفته شده + تصاویر - شنبه نوزدهم آذر 1390
    تصویربرداری پهپادهای سپاه از مدرن ترین ناو هواپیمابر آمریکا + فیلم - شنبه نوزدهم آذر 1390
    درخت چنار الموت روز «عاشورا» خون مي‌گريد+ عکس - شنبه نوزدهم آذر 1390
    عكس از اردوگاه زنان بی‌خانمان در تهران - شنبه نوزدهم آذر 1390
    اطلاعاتی جدید در مورد RQ-170 +عکس - جمعه هجدهم آذر 1390
    درخواست چین و روسیه برای دیدن RQ-170 - جمعه هجدهم آذر 1390
    بهرام رادان و رضا یزدانی در دربی ۷۳ + عکس - جمعه هجدهم آذر 1390
    زیباترین دختر نابینای جهان!+عکس - جمعه هجدهم آذر 1390
    استیلی آخرین ناگفته‌های خود را گفت - جمعه هجدهم آذر 1390
    شمارش برای آغاز جنگ بزرگ اتمی - جمعه هجدهم آذر 1390
    تظاهرات عراقی‌ها برای اخراج منافقین - جمعه هجدهم آذر 1390
    نتايج كامل ديدارهاي هفته شانزدهم ليگ برتر - جمعه هجدهم آذر 1390
    استيلي از سرمربيگري پرسپوليس استعفا کرد - جمعه هجدهم آذر 1390
    مظلومي فاتح شهرآورد هفتاد و سه - جمعه هجدهم آذر 1390
    واکنش رسانه‌های خارجی به نمایش پهپاد آمریکایی - جمعه هجدهم آذر 1390
    اگر هواپیمای آمریکا جنگنده بود ایران چه می‌کرد - جمعه هجدهم آذر 1390
    شوکه شدن اسرائیل از توانمندی جنگال ایران - جمعه هجدهم آذر 1390
    شوکه شدن اسرائیل از توانمندی جنگال ایران - جمعه هجدهم آذر 1390
    اولین واکنش ها به پخش تصاویر RQ-170 - جمعه هجدهم آذر 1390
    جدیدترین داروی همه کاره - پنجشنبه هفدهم آذر 1390
    برتری ایران در جنگ الکترونیکی مقابل آمریکا به جهانیان ثابت شد - پنجشنبه هفدهم آذر 1390
    فیسبوک 14+ - چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
    پیامک و اس ام اس های با حال و خواندنی - چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
    جدیدترین لطیفه ها و جوکهای ثبت شده - چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
    شهدای کودک و جوان صحرای کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    آخرین وداع حضرت زینب با پیکر امام حسین علیه السلام - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    قافله سالاری حضرت زینب در عصر عاشورا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    تعالی روحی و شخصیتی حضرت زینب بعد از واقعه کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    نحوه برخورد ایرانیان (موالی) با تبعیض نژادی اعراب - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    مختار ثقفی - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    آثار اعتقاد به مهدویت در تاریخ اسلام (قیام مختار) - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    ام وهب - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    وهب - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    آزادگی امام حسین علیه السلام در حادثه عاشورا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    زینب کبری علیهاسلام - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    نماز امام حسین و یارانش در ظهر عاشورا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    حکایت گفتگوی حضرت علی اکبر با امام حسین و شهادتش در روز عاشورا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    وقایع شب عاشورا در کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    مایه های دلخوشی امام حسین در روز عاشورا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    تعالی روحی و شخصیتی حضرت زینب بعد از واقعه کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    نگاهی به صفحه تاریک و ظلمانی واقعه کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    حکایت ارادت حضرت ابوالفضل به امام حسین علیه السلام در واقعه کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    لزوم اصلاح و هدایت احساسات مردم نسبت به واقعه کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    تجلی صلابت روحی در واقعه کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    بدون شرح - دوشنبه چهاردهم آذر 1390
    ورود امام حسین علیه السلام به کربلا و برخورد با حر - دوشنبه چهاردهم آذر 1390
    آيا ترکيه با اسرائيل درافتاده است؟ - یکشنبه سیزدهم آذر 1390
    حرکت جمهوری ترکیه به سوی فروپاشی است یا تبدیل شدن به امپراتوری عثمانی؟ - یکشنبه سیزدهم آذر 1390
    سیاست شبه اسلامگرایی ترکیه علیه سوریه و مقاومت فلسطین - یکشنبه سیزدهم آذر 1390
    محبت پیامبر اکرم به امام حسین علیه السلام - شنبه دوازدهم آذر 1390
    عکس العمل امام حسین (ع) در مقابل بیعت یزید در دعوت مردم کوفه - شنبه دوازدهم آذر 1390
    پیام حج ناتمام امام حسین علیه السلام و بردن اهل بیتش به صحنه نبرد - شنبه دوازدهم آذر 1390
    دلایل قیام امام حسین علیه السلام - شنبه دوازدهم آذر 1390
    امام حسین علیه السلام - شنبه دوازدهم آذر 1390
    تدابیر امام حسن و حسین علیهما السلام در رسوایی بنی امیه - شنبه دوازدهم آذر 1390
    وعده حسینی برای زمان پرداخت یارانه نقدی - شنبه دوازدهم آذر 1390
    جديدترين لپ تاپ ها و نوت بوك ها - شنبه دوازدهم آذر 1390
    جدول ردبندی لیگ برتر جام خلیج فرس - جمعه یازدهم آذر 1390
    جدول بازیهای جام جهانی والیبال - جمعه یازدهم آذر 1390
    تیم ملی والیبال ایران امروز مغلوب تیم برزیل شد - جمعه یازدهم آذر 1390
    نوکیا 101 - پنجشنبه دهم آذر 1390
    سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در 15 مهر ماه 1307 در کاشان پا به عرصه حیات گذشت. - چهارشنبه نهم آذر 1390
    شعر سهراب سپهری"روشنی،من گل،آب" شعر معاصر ایران - چهارشنبه نهم آذر 1390
    اهل كاشانم - چهارشنبه نهم آذر 1390
    سهراب سپهری - چهارشنبه نهم آذر 1390
    نخستین موتور دوگانه سوز ملی در آمل رونمایی شد - سه شنبه هشتم آذر 1390
    جزئیات جرائم جدید راهنمایی و رانندگی - سه شنبه هشتم آذر 1390
    باخت حیرت آور ایران مقابل چین - سه شنبه هشتم آذر 1390
    از حالت و روحیه بچه ها در بازی با چین بوی باخت می آید - سه شنبه هشتم آذر 1390
    گالری تصاویر بازی امروز ایران و مصر - دوشنبه هفتم آذر 1390
    پیروزی آسان ایران مقابل مصر - دوشنبه هفتم آذر 1390
    13 نکته در باره داروهای آنتی آسید - یکشنبه ششم آذر 1390
    جدیدترین عکسها از بازی ایران و آمریکا - یکشنبه ششم آذر 1390
    عقب گرد والیبال ایران در مقابل آمریکا!!! - یکشنبه ششم آذر 1390
    جدول رده بندی مسابقات جام جهانی والیبال - یکشنبه ششم آذر 1390
    خبرهای داغ از والیبال - جمعه چهارم آذر 1390
    تفاوت بین دیسک های DVD-R و DVD+R در چیست ؟ - پنجشنبه سوم آذر 1390
    داستان دکتر حسابی و انیشتین در سال تحویل - سه شنبه یکم آذر 1390
    خسرو و شیرین - یکشنبه بیست و نهم آبان 1390
    داستان جالب و واقعی عشق غم انگیز - پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390
    به شوق دیدنت شبها نمی خوابه - پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390
    تداوم لذت عشق - سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390
    مرگ و زندگی از نظر فلاسفه بدبین - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    مرگ از نظر خیام - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    عمر خیام - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    خیام - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    رمز شوری آب دریاها - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    نظامی گنجوی - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    زیبایی مطلق یا نسبی - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    ویژگیها و صفات قوم نوح - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    مبارزه حضرت رضا علیه السلام با فکر تحقیر عمل - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    حضرت نوح علیه السلام - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    پاییز را دوست دارم .... - یکشنبه بیست و دوم آبان 1390
    لحظه‌اي بمان - شنبه بیست و یکم آبان 1390
    وقتی از تو می نویسم (6) - شنبه بیست و یکم آبان 1390
    وقتی از تو می نویسم (5) - شنبه بیست و یکم آبان 1390
    لطفا لیلی نخواند - جمعه بیستم آبان 1390
    وقتی از تو می نویسم (4) - جمعه بیستم آبان 1390
    وقتی از تو می نویسم (3) - جمعه بیستم آبان 1390
    وقتی از تو می نویسم (2) - جمعه بیستم آبان 1390
    وقتی از تو می نویسم (1) - جمعه بیستم آبان 1390
    متن ترانه های آلبوم سفر - جمعه بیستم آبان 1390
    آلبوم صبحت بخیر عزیزم - جمعه بیستم آبان 1390
    دکتر علي شريعتي درباره عشق و دوست داشتن - چهارشنبه هجدهم آبان 1390
    اس ام اس عشقولانه نایاب - چهارشنبه هجدهم آبان 1390
    اس ام اس های باحال SMS 6 - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    اس ام اس های باحال SMS 5 - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    اس ام اس های باحال SMS 4 - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    اس ام اس های باحال SMS 3 - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    اس ام اس های باحال SMS 2 - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    اس ام اس های باحال SMS 1 - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    داستان آگاه شدن حاج عبدالرضا گرعاوی از کار پنهانی - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    داستان مرگ مامون - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    داستان اصحاب کهف از زبان امام صادق علیه السلام - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    داستان حضرت آدم علیه السلام در قرآن - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    دلتنگی - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    تأثیر سفر در پختگی و کمال - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    پاسارگاد - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    شواهدی مبنی بر اینکه ذوالقرنین،‌ کوروش هخامنشی است - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    کوروش دوم یا همان کوروش بزرگ - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    خراسان - دوشنبه شانزدهم آبان 1390

    برچسب‌ها: بدون شرح
    نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
    خراسان - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    فرزند داشتن خدا - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    تعداد اسماء خدا - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    موقعیت جغرافیایی و تاریخی ایران - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    عوامل مثبت تأثیرگذار در حیات علمی و تحقیقی ملت ایران - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    محبت از نظر امام صادق علیهالسلام - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    دوست داشتن زن در اسلام - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    میزان تأثیر همنشین و دوست بر انسان - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    کعبه - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    احکام مربوط به عرفات در ایام حج - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    عرفات - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    مکه - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    فلسفه وقوف در عرفات در ایام حج - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    کیفیت برگزاری نماز عید قربان توسط امام رضاعلیهالسلام در زمان ولایت (ع) - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    عشق چیست؟ - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    عشق از دیدگاه برتراند راسل - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    عشق از دیدگاه ویل دورانت - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    امور جنسی و عشق - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    توس - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    شیخ محمدتقی بهول گنابادی - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    مشهد - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    جن، حقیقتی جسمانی و غیرمرئی - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    استماع قرآن توسط گروهی از جن - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    امام رضا علیه السلام - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    نادر شاه افشار - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    حکیم ابوالقاسم فردوسی - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    گناباد - شنبه چهاردهم آبان 1390
    پایان کار - جمعه سیزدهم آبان 1390
    تقصير بن لادن است! - جمعه سیزدهم آبان 1390
    اختيارات فوق العاده - جمعه سیزدهم آبان 1390
    از مجلس سوگواري تا جنگ مقدس - جمعه سیزدهم آبان 1390
    لطف و بخشش يا انتقام؟ - جمعه سیزدهم آبان 1390
    سقوط سهام شركت­هاي هواپيمايي قبل از حادثه - جمعه سیزدهم آبان 1390
    بسيج نيروهاي F.B.I - جمعه سیزدهم آبان 1390
    تأمین امنیت هوایی - جمعه سیزدهم آبان 1390
    كاخ سفيد و موش كورها - جمعه سیزدهم آبان 1390
    شاهكار خطوط هوايي آمريكا - جمعه سیزدهم آبان 1390
    موشك يا هواپيما؟ - جمعه سیزدهم آبان 1390
    هواپيماي خيالي پنتاگون - جمعه سیزدهم آبان 1390
    آيا آنچه به پنتاگون برخورد كرد يك هواپيما بود؟ - جمعه سیزدهم آبان 1390
    در جستجوي زمان از دست رفته - جمعه سیزدهم آبان 1390
    جلسه در كميته نيروهاي مسلح مجلس آمريكا - جمعه سیزدهم آبان 1390
    فصل اول: هواپيماي خيالي پنتاگون - جمعه سیزدهم آبان 1390
    دروغ بزرگ (ماجرای 11 سپتامبر) - جمعه سیزدهم آبان 1390
    دروغ بزرگ - جمعه سیزدهم آبان 1390
    ارتباط عقل و دين در كلام امام علي (ع) - جمعه سیزدهم آبان 1390
    آسیا، آفریقا، اروپا، آمریکا و اینترنت - جمعه سیزدهم آبان 1390
    ضرب المثل های فارسی 5 - جمعه سیزدهم آبان 1390
    ضرب المثل های فارسی 4 - جمعه سیزدهم آبان 1390
    ضرب المثل های فارسی 3 - جمعه سیزدهم آبان 1390
    ضرب المثل های فارسی 2 - جمعه سیزدهم آبان 1390
    ضرب المثل های فارسی 1 - جمعه سیزدهم آبان 1390
    از سناباد تا مشهد الرضا(ع) - جمعه سیزدهم آبان 1390
    دیباچه مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    چهره قدیم مشهد / مدارس قدیمی مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    مدرسه خیرات خان - جمعه سیزدهم آبان 1390
    جاذبه هاي تاريخي و معماري استان خراسان رضوي - جمعه سیزدهم آبان 1390
    پیشینه باستانی و تاریخی مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    چهره قدیم مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    راسته بازارهای قدیم مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    سیمای پیشین محله های قدیمی مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    خراسان در کتاب زمان - جمعه سیزدهم آبان 1390
    تاریخچه مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    دبیرستان دخترانه ای که رکورد باردار شدن نامشروع را شکست - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    راهکارهای کنترل شهوت - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    زن یونانی که اسیر شهوت صدام شد! - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    5 عاملی که دختر و پسر را به هم جذب می کند! - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    چرا دخترها همیشه مرد پولدار را ترجیح می دهند ؟! - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    چهار اشتباه رایج میان دختران مجرد ! - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    استرس را تربیت کنید ! - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    چه چیزهایی باعث می شود مردها عاشق شوند؟ - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    جملات عبرت آموز از بزرگان جهان - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    اس ام اس هاس حکیمانه - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    زیبا ترین جملات عشقانه - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    زندگی نامه پرفسور حسابی - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    زیباترین دختر دنیا که نامش در کتاب گینس چاپ شده - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    درمان افسردگی با مواد غذایی مناسب - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    حکایت کوتاهی از لیلی و مجنون - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    لیلی و مجنون - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    راه های كسب شخصیت - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    چگونه جذاب باشیم؟ - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 13 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 12 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 11 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 10 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 9 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 8 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 7 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 6 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 5 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 4 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 3 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 2 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 1 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    خواص گیاهان دارویی (3) - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    گیاهان دارویی - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    خواص گیاهان دارویی (2) - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    خواص گیاهان دارویی (1) - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    چند حکایت آموزنده - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    جمله های عاشقانه دکتر علی شریعتی - سه شنبه دهم آبان 1390
    جملات قصار دکتر شریعتی - سه شنبه دهم آبان 1390
    باز باران با ترانه - سه شنبه دهم آبان 1390
    بهترين مرد دنيا - سه شنبه دهم آبان 1390
    پیش از اینها فکر میکردم خدا… - سه شنبه دهم آبان 1390
    نامه چارلي چاپلين به دخترش - دوشنبه نهم آبان 1390
    نامه آبراهام لينكلن به آموزگار پسرش - دوشنبه نهم آبان 1390
    گل صداقت - دوشنبه نهم آبان 1390
    مشکلات زندگی - دوشنبه نهم آبان 1390
    زود قضاوت کردن - دوشنبه نهم آبان 1390
    شطرنج - دوشنبه نهم آبان 1390
    پنجره و آينه - دوشنبه نهم آبان 1390
    چند پند - دوشنبه نهم آبان 1390
    عقاب - دوشنبه نهم آبان 1390
    كشيش - دوشنبه نهم آبان 1390
    چهره نيکي و بدي - دوشنبه نهم آبان 1390
    بخت بخت اوله (شانس) - دوشنبه نهم آبان 1390
    طرز نگاه افراد به اطراف - دوشنبه نهم آبان 1390
    با موانع سر راه زندگی مهربان باشیم - دوشنبه نهم آبان 1390
    بهترين شمشيرزن - دوشنبه نهم آبان 1390
    منشور حقوق بشر کوروش کبير - دوشنبه نهم آبان 1390
    حکایت پرفسور و شاگردانش - دوشنبه نهم آبان 1390
    سخنان آموزنده از مشاهیر جهان - یکشنبه هشتم آبان 1390
    یک داستان جالب - یکشنبه هشتم آبان 1390
    عاقبت باور کردن خدا - یکشنبه هشتم آبان 1390
    عقیده بیل گیتس در باره ثروت - یکشنبه هشتم آبان 1390
    رمز شاد زیستن - یکشنبه هشتم آبان 1390
    رمز پر انرژی و با نشاط زیستن - یکشنبه هشتم آبان 1390
    رمز و كلید شاد زیستن - یکشنبه هشتم آبان 1390
    حکایت مرد متمکن و کارگران - یکشنبه هشتم آبان 1390
    زندگی نامه من - یکشنبه هشتم آبان 1390
    حکایت سنگ تراش - یکشنبه هشتم آبان 1390
    هشتاد خصوصیات رفتاري در بين افراد با اعتماد به نفس پائین - یکشنبه هشتم آبان 1390
    يكصد خصوصیات رفتاری در بين افراد موفق - یکشنبه هشتم آبان 1390
    ارتباط با ديگران ؛ عامل بزرگ پيروزي و شكست - یکشنبه هشتم آبان 1390
    یادم باشد - یکشنبه هشتم آبان 1390
    ترس از موانع رسيدن به موفقيت است - یکشنبه هشتم آبان 1390
    خداوند از تو سوال نمی کند؟؟ - یکشنبه هشتم آبان 1390
    از خدا پرسيدم - یکشنبه هشتم آبان 1390
    آلبرت انيشتين - یکشنبه هشتم آبان 1390
    خداوند به حضرت موسي - یکشنبه هشتم آبان 1390
    تصمیم درست در موقعیت ها ! ... - یکشنبه هشتم آبان 1390
    دو روز مانده به پايان جهان... - یکشنبه هشتم آبان 1390
    داستان بسیار کوتاه و تحسین برانگیز - یکشنبه هشتم آبان 1390
    کار خدا - یکشنبه هشتم آبان 1390
    راز شگفت انگیز برادر بزرگتر - یکشنبه هشتم آبان 1390
    راز شگفت انگیز شادی ! ... - یکشنبه هشتم آبان 1390
    عــجـب صـبــری خدا دارد ! ... - یکشنبه هشتم آبان 1390
    مـــــعــــنـــی مــــــــادر ! ... - یکشنبه هشتم آبان 1390
    متن و شعر های زیبای عاشقانه - شنبه هفتم آبان 1390
    سخنان فردوسی - شنبه هفتم آبان 1390
    اس ام اس های باحال - شنبه هفتم آبان 1390
    گفتگو با خدا - شنبه هفتم آبان 1390
    جملات عاشقانه - شنبه هفتم آبان 1390
    جملات عاشقانه (مخصوص دوران نامزدی و اس ام اس به ......) - شنبه هفتم آبان 1390
    گل نرگس - شنبه هفتم آبان 1390
    خاطرات من - شنبه هفتم آبان 1390

    برچسب‌ها: بدون شرح
    نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
    اختصاصی تابناک : دستنوشته شهید باقری در روز بیست و یکم بهمن :
    آن روز معلوم نبود چه خواهد شد...
    در دهانه تونل ماشینهایی که به طرف نیروی هوایی و انتهای تهران می رفتند سخت کنترل و بازدید می شدند حتی آمبولانسها و عده ای را هم بر می گرداندند.اکثر سربازها و درجه دارها صورتهایشان را دوده مالیده بودند و سیاه کرده بودند.هنوز ار اسلحه هایی نظیر برنو – کلانشینکف و... خبری نبود.
    فرمانده کل قوا در دیدار فرماندهان و كاركنان نیروی هوایی ارتش:
    میلیون‌ها ایرانی در ۲۲ بهمن به خیابانها می‌آیند
    هر سال و حتی در بدترین شرایط جوی، میلیونها نفر در سراسر کشور، در 22 بهمن به خیابانها می آیند و سالگرد انقلاب اسلامی را گرامی می دارند، در 22 بهمن امسال نیز به توفیق الهی و با هدایت خداوند متعال، همه خواهند دید که مردم ایران چگونه به میدان خواهند آمد.
    آقای رئیس! ما از مردم عذر خواهی می کنیم، شما چطور؟
    رئیس سازمان محیط زیست از کسانی که در خصوص آلودگی هوای تهرا سیاه نمایی می کنند در خواست کرده است تا از مردم عذر خواهی کنند. این البته کار پسندیده ای است، اما آیا آنان که در سال های اخیر بدترین نتایج فوتبال کشور را رقم زدند، اقتصاد کشور را ملتهب و نابسامان کردند، منابع طبیعی و محیط زیستی را در معرض خطر قرار داده اند و هزار یک دست گل دیگر ، هم از مردم عذر خواهی کرده اند؟
    بازتاب انتشار خبر دختری که در رویای جراحی است؛
    به نام «رویا» و به روشنی دل مردم ایران
    حالا بیشتر باور داریم که فاصله دلها با هم کم است. به ویژه بعد از اینکه سیل محبت مردم مهربانمان به سمت "رویا" را دیدیم. دختری که از یک بیماری نادر رنج می برد و حالا همه پا پیش گذاشته اند تا درمان شود. موج بزرگی که هنوز هم ادامه دارد؛ «از همه شما سپاسگذاریم». این هم گزارشی که نتیجه حمایت همه مردم خوب ایران است.
    عزم مجلس برای سوال از احمدی نژاد
    بالاخره سوال از رئیس جمهور امروز در مجلس اعلام وصول شد و احمدی نژاد یک ماه فرصت دارد تا برای پاسخگویی به سوالات ده گانه مجلس نشینان به بهارستان برود. احمدی نژاد در آن روز مهم به بخشی از عملکردهای قابل انتقاد خود و دولتش پاسخ دهد اما بیم آن می رود که در کمتر از یک ماه مانده به انتخابات مجلس این سوال رنگ بوی سهم خواهی سیاسی به خود گرفته باشد.
    بازگشت اجباری «العراقیه» به عرصه سیاسی عراق
    بن‌بست سیاسی اخیر در عراق، از دسامبر گذشته میلادی و هنگامی آغاز شد که دولت عراق، «طارق الهاشمی»، معاون رئیس جمهور این کشور را به مشارکت در اقدامات تروریستی متهم نمود. در پی این کار، العراقیه از تصمیم خود مبنی بر تحریم کابینه خبر داد و همین امر، موجب شد، عملکرد دولت تا اندازه‌ای مختل شود.
    آشنایی با زنانی که آموزش فنون رزمی می‌بینند؛
    دیدار با نینجاهای زن ایرانی + تصاویر
    روز به روز ورزش‌های رزمی، محبوب‌تر می‌شود و زنان بسیاری نیز به آموزش این فنون گرایش پیدا می‌کنند. در این میان، هستند کسانی که ترجیح داده‌اند، هنرجوی یکی از سخت‌ترین هنرهای رزمی باشند؛ بانوانی که می‌خواهند کونوایچی شوند و حالا هنرجوی نخستین مدرسه نین‌جوتسو در کشور به شمار می‌روند.
    هدف «حماس» از تشکیل دولت ملی با «فتح»
    پس از اعلام تشکیل دولت وحدت ملی در فلسطین و توافق حماس و فتح، برخی از تحلیلگران مدعی‌اند که حضور حماس در این دولت، یعنی دست برداشتن از آرمان‌ها؛ اما به واقع اینگونه است؟
    رهبر معظم انقلاب در جمع شرکت‌کنندگان در کنگره بین‌المللی شعر بیداری اسلامی:
    نام «بهار عربی» برای حرکت بیداری اسلامی ناقص است
    شب گذشته، رهبر معظم انقلاب در جمع مهمانان شرکت کننده در کنگره شعرای بیداری اسلامی به تبیین زوایای تازه از حرکت عظیم بیداری اسلامی پرداختند و تأکید کردند که این حرکت، پایان یافتنی نیست و ادامه خواهد داشت و تاریخ امت اسلامی به اذن پروردگار، تغییر خواهد کرد.
    گروه موسوم به آرتش آزاد سوریه:
    11 ایرانی گروگان گرفته شده را آزاد می‌کنیم
    گروهی از مخالفان حکومت سوریه به نام «ارتش سوریه آزاد» در بیانیه‌ای اعلام کرده است که یازده زایر ایرانی را که به گروگان گرفته‌اند، با میانجیگری کشور سومی آزاد خواهند کرد.
    «اخلاق عمومی سیاسی» از چه زمانی رو به انحطاط نهاد؟
    آیا اخلاق عمومی سیاسی از زمان انتخابات 88 رو به انحطاط نهاده است؟ آیا در همین انتخابات بود که قربانی کردن همه اخلاقیات برای یک پیروزی سیاسی در کشور به یک روال در کشور تبدیل شد؟ چرا اخلاق‌مداری در میان مردم هم خواستنی نیست و مردم هم گستاخی، ساختارشکنی و پرده‌دری‌ها را بیش از اخلاق‌مداری می‌پسندند؟
    سیگنال وتوی قطعنامه «سوریه» برای ایران چه بود؟
    وزیر خارجه قطر در اجلاس امنیتی مونیخ، نه تنها با حمله نظامی، بلکه با اعمال تحریم‌های شدیدتر نیز علیه ایران مخالفت کرده و وزیر خارجه ترکیه هم گفته است: مسأله هسته‌ای ایران، در دو یا سه روز حل خواهد شد.
    آیا سفیر باکو در تهران نیز اخراج خواهد شد؟
    در حالی که رسانه‌های رژیم باکو به اهانت‌های آشکار و تبلیغات علیه مرجعیت شیعه ادامه می‌دهند، «نمایندگی وزارت امور خارجه در شهر مقدس قم»، دیدار میان سفیر دولت باکو با مراجع تقلید را هماهنگ می‌کند. این در حالی است که این سفیر، پس از دیدار، با نشریات مصاحبه کرده و مراجع تقلید را به بی‌اطلاعی متهم می‌کند و چند روز بعد نیز تلویزیون این کشور، کاریکاتور مراجع تقلید شیعه را نمایش می‌دهد!
    جزییات «فایل صوتی جدید» درباره سقوط حکومت «سعودی»
    به تازگی و در ادامه انتشار مذاکرات حاکمان عرب برای سرنگونی دیگران رهبران عربی، فایل دیگری در سایت‌های عربی منتشر شده که حاوی گفت‌وگویی است، میان مقامات دو کشور عربی که این دو در این مذاکره از سقوط آل سعود سخن می‌گویند.
    «باراک اوباما»: در مورد ایران، تنها راهکار دیپلماتیک
    پس از گذشت چند روز از تهدید حمله نظامی به ایران در ماه‌های آینده در رسانه‌ها، باراک اوباما، شب گذشته، رئیس‌جمهور آمریکا در مصاحبه‌ای تلویزیونی، استراتژی خود را در رویارویی با مسأله هسته‌ای ایران اعلام کرد.
    پارچه‌های سه رنگی که جای یک نماد ملی را گرفته است؛
    هزینه خلاقیت مدیران بر دوش پرچم ایران!
    همزمان با فرا رسیدن مناسبت‌های گوناگون، یکی از اقدامات فرهنگی مسئولان، نصب پرچم‌های سه رنگ ایران است؛ پرچم‌هایی که البته‌ گاه رنگشان تغییر می‌کند و ‌گاه ابعاد متفاوتی دارند و از انواع و اقسام دستکاری مجریان در امان نبوده‌اند؛ بیرق‌هایی که همه چیز هستند، جز پرچم جمهوری اسلامی ایران!
    عملیات والفجر هشت در سخنان امیر دریادار عباس محتاج:
    فرمانده عراقی می‌گفت: شما ما را فریب دادید!
    عمليات والفجر 8 طولاني‌ترين عمليات دوران جنگ بود كه 75 روز طول كشيد. هنگامی که قرارگاه دشمن در فاو فتح شد، از فرمانده قرارگاه عراق در فاو پرسیدند: چرا این حجم عملیات مهندسی، شما را متوجه منطقه نکرد که وی در پاسخ‌ گفت: ما گمان می‌‌کردیم تک اصلی شما در منطقه دیگری است.
    هدف آمریکا از اعلام تاریخ دقیق حمله به ایران چیست؟
    «لئون پانه تا»، وزیر دفاع آمریکا، به تازگی در گفت‌وگو با روزنامه «واشنگتن پست» اعلام نموده که اسرائیل برنامه‌ریزی کرده، بین ماه‌های «آوریل تا ژوئن»، یعنی در بهار آتی به ایران حمله کند؛ اما به راستی تعیین این تاریخ دقیق چه معنایی دارد؟
    «جبهه‌های انتخاباتی» که پشت جبهه‌اش ارزش ندارد!
    در تهران جبهه‌های گوناگون به دنبال رایزنی برای وحدت رسیدن پیرامون سی نفر هستند! یکی جبهه با پول و جبهه دیگر با رسانه و جبهه دیگر نه پول ندارد و نه رسانه؛ اما بعضی از همین جبهه‌ها در شهرستان کاندیدای پرطرفدار می‌خرند، حال چه تفاوتی می‌کند، آنان را قبول داشته باشند یا نه. زمانی جبهه‌ها خلوص می‌خواست و ارادت و عشق. کار در پشت جبهه‌ها هم عبادت بود، ولی اکنون جبهه‌ها کاندیدای پرطرفدار می‌خواهند. پشت جبهه فراموشی است و شکست.
    ترکیه نمی‌تواند خودش را از ایران جدا کند
    به ‌رغم اختلاف‌هایی که ترکیه با ایران دارد و با وجود تلاش‌های مخرب خارجی، این کشور نمی‌تواند از حد مشخصی از ایران فاصله بگیرد. خبرهایی هم که درباره هشدار این دو کشور به همدیگر درباره مسائل گوناگون مطرح می‌شود، تنها در رسانه کارایی دارد، نه در واقعیت سیاست.
    نواب در گفت‌وگو با «تابناک»:
    مجلس باید هم از دولت و هم از باندهای قدرت، استقلال داشته باشد
    اگر خداوند متعال، توطئه اختلاس سه هزار ميلياردي را افشا نمي‌كرد و به اين ملت مستضعف لطف نمي‌فرمود، باندهاي آلوده با اين پول چند تا نماينده دوره آينده را با خود همراه داشتند و تا چه اندازه مي‌توانستند مجلس را هدايت كنند؟ نماينده مصونيت دارد، ولي همين نماينده مي‌خواهد كارش را انجام دهد، تهديدات غير از مسائل حقوقي و قضايي بوده است، مثلا برخوردهاي اقتصادي، تحريم‌هاي استاني و عدم همكاري مسئولان دولتي و ...
    توسط العربیه صورت گرفت:
    پخش فیلم جدیدی از هفت ایرانی ربوده شده در سوریه
    پخش فیلم گروه‌های تروریستی و شکنجه و کشتار مردم بی‌گناه به دست آنان، روالی عادی در شبکه «العربیه» است. این شبکه در جدیدترین کار خود، فیلمی از تروریست‌هایی که در حال اعتراف گرفتن از مهندسان ایرانی است، پخش کرد.
    هاآرتص: اکنون باید بگوییم از ایران می‌ترسیم
    «در صورت وقوع حمله به ایران، ما باید با تک تک رگ‌های بدنمان از آن بترسیم. رهبری ما سال‌ها در دست افرادی بوده که از وارد کردن کشور به ماجراجویی‌های جدید ابایی نداشته‌اند. اکنون باید به آنها بگوییم: ما می‌ترسیم»؛ این مطلب امروز روزنامه هاآرتص از واکنش ایران به حمله احتمالی رژیم اسرائیل به ایران است.
    مشکل قدیمی، نسخه قدیمی
    آیا «صرافی‌ها» تعطیل می‌شوند؟
    شمار صرّافان تهران تا سال 1386 کمتر بود، ولی حالا در هر خیابانی صرافی دیده می‌شود، ولی اکنون پرسش این است که كجاي دنيا و در كدام اقتصاد سالم، افراد در كنار خيابان ارز خريد و فروش مي‌كنند؟
    «رویا» در رؤیای جراحی؛
    درد دختر ۱۸ ساله شوشتری چاره ندارد؟ + تکمیلی
    خیلی‌هایمان برای هزار و یک چیز کم اهمیت کلی هزینه می‌کنیم در حالی که بعضی‌ها برای ضروریاتشان دچار مضیقه‌اند. مثل این دختر شوشتری که به دلیل این بیماری عجیب، توان خروج از منزل را هم ندارد. نه پول دارد و نه دستش به جایی بند است، ولی امید دارد که بتواند عمل کند و به همه چیزهایی برسد که برای ما ساده است؛ اما برای او یک رویاست!
    بازتاب جهانی رزمایش نیروی زمینی سپاه در جنوب کشور
    خبر آغاز رزمایش «حامیان ولایت» در جنوب کشور، به سرعت بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های جهان پیدا کرد. دراین میان، به ویژه سایت‌های خبری و خبرگزاری‌های غربی، توجه خاصی به این موضوع نشان داده و اخبار مربوط به آن را پوشش داده‌اند.
    جزییات دیدار محرمانه اخوان المسلمین با مقامات صهیونیستی
    چندی پیش، شماری از رهبران جنبش اخوان‌المسلمین مصر با شماری از مقامات سیاسی ـ امنیتی رژیم صهیونیستی به میزبانی ترکیه درباره موضوعات حساس دیدار و گفت‌وگو کردند.
    پول نفت ما کجا می‌رود؟
    محاسبه پول نفت کشورهای نفتی و همچنین نحوه تخصیص و استفاده از آن در کشور همواره از دغدغه‌های مردم این کشورها بوده است. در این میان، راستی پول نفت ایران به عنوان یکی از مهمترین کشورهای نفتی به کجا می‌رود؟
    نامه‌نگاری «ملاعمر» و «باراک اوباما»
    ملاعمر همان کسی است که به همکاری بن لادن، حکومت طالبان را تأسیس و ادعا کردند که حملات یازده سپتامبر را انجام داده‌اند. دو جنگ برای دستگیری وی ترتیب داده شد، اما اینک وی و رئیس‌جمهور آمریکا برای روابط بهتر، نامه‌نگاری می‌کنند.
    ایران از نیروی در حال فرسایش تا قدرتی ترسناک:
    رسانه‌های آمریکا، چگونه ایران هراسی می‌کنند؟+ تصاویر
    نخست عنوان خبر با تصویر ترسناکی برای آمریکاییان آغاز می‌شود که روی آن با نشان دادن پرچم کشورمان نوشته شده است: خطر در حال رشد. سپس برای این که نشان داده شود، این خطر به خاک آمریکا، بسیار هم نزدیک است، مقامات ایران در کنار کسانی نشان داده می‌شوند که به دلیل دشمنی با آمریکا مشهورند و به خاک آمریکا هم بسیار نزدیکند.

    برچسب‌ها: مهم, جنجالی, ایران, ملا عمر, پول نفت
    نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
    رهنمودهای مقام معظم رهبری در راس انتخاب مردم است
    رئیس فراكسیون زنان مجلس در گفت‌وگو با برنا

    رهنمودهای مقام معظم رهبری در راس انتخاب مردم است

    طیبه صفایی گفت: با توجه به رهنمودهای مقام معظم رهبری و تبعیت از ایشان، مردم مشارکت بالایی در انتخابات خواهند داشت.
    یارانه نقدی بهمن ماه قابل برداشت است
    از صبح امروز

    یارانه نقدی بهمن ماه قابل برداشت است

    یارانه نقدی بهمن ماه سه شنبه شب به حساب سرپرستان خانوار واریز و از صبح امروز ( چهارشنبه ) قابل برداشت شد.
    دعوت سازمان‌ها از مردم برای شركت در راهپیمایی 22 بهمن

    دعوت سازمان‌ها از مردم برای شركت در راهپیمایی 22 بهمن

    سازمان های ثبت اسناد و املاك كشور ، نظام پزشكی و نظام پرستاری در بیانیه های جداگانه ای مردم را به شركت در راهپیمایی 22 بهمن دعوت كردند.
    محور كیاسر - سمنان مسدود شد

    محور كیاسر - سمنان مسدود شد

    پلیس راه راهور نیروی انتظامی اعلام كرد محور كیاسر - سمنان از ساعت 13 و 30 دقیقه امروز تا اطلاع ثانوی مسدود است.
    سهم پتروشیمی ایران در منطقه خاورمیانه 9درصد افزایش یافت
    در دولت‌های نهم و دهم

    سهم پتروشیمی ایران در منطقه خاورمیانه 9درصد افزایش یافت

    سهم صنعت پتروشیمی ایران در منطقه خاورمیانه در ابتدای دولت نهم حدود 16 درصد بود كه طی چند سال اخیر به حدود 25 درصد افزایش یافته است.
    25 هزار دانشجوی نخبه سال آینده وارد دانشگاه فرهنگیان مى شوند
    وزیر آموزش و پرورش:

    25 هزار دانشجوی نخبه سال آینده وارد دانشگاه فرهنگیان مى شوند

    حاجی‌بابایی با اشاره به جذب دانشجو در سال آینده در این دانشگاه گفت: 25 هزار دانشجوی نخبه وارد این دانشگاه خواهند شد.
    مدارس نوبت عصر شهر تهران تعطیل است
    به دلیل ریزش برف؛

    مدارس نوبت عصر شهر تهران تعطیل است

    تمام مدارس مقاطع تحصیلی شهر تهران در نوبت عصر به دلیل ریزش برف و یخ‌زدگی معابر تعطیل اعلام شد.
    تجدید میثاق جامعه ورزش کشور با آرمان‌های امام راحل در حسینیه جماران

    تجدید میثاق جامعه ورزش کشور با آرمان‌های امام راحل در حسینیه جماران

    وزارت ورزش و جوانان و سازمان بسیج ورزش کشور امروز مراسم تجدید میثاق جامعه ورزش کشور را با آرمانهای مقدس بنیانگذار انقلاب اسلامی ایران در بیت امام راحل برگزار می‌کنند.
    وتوی قطعنامه ضدسوری، برخورد قاطع مسکوعلیه شورای امنیت است
    رویترز:

    وتوی قطعنامه ضدسوری، برخورد قاطع مسکوعلیه شورای امنیت است

    تحلیلگران سیاسی رویترز وتوی قطعنامه ضد سوری را قاطعیت مسکو در برخورد با سوءاستفاده ابزاری از شورای امنیت برای براندازی رژیم‌های مخالف توسط دولت‌های غربی می‌داند.
    پرسنل نیروی هوایی با مردم اعلام همبستگی کردند
    روزشمار انقلاب/18 بهمن 1357

    پرسنل نیروی هوایی با مردم اعلام همبستگی کردند

    ستاد ارتش، عكس روزنامه كیهان مبنی بر رژه افسران نیروی هوایی در مقابل حضرت امام را تكذیب كرد.
    نام نویسی اعزام به دوره جدید عتبات عالیات امروز پایان می‌یابد

    نام نویسی اعزام به دوره جدید عتبات عالیات امروز پایان می‌یابد

    نام نویسی اعزام به دوره جدید عتبات عالیات كه از ابتدای بهمن ماه جاری آغاز شد، امروز - چهارشنبه - پایان می یابد.
    اگر به توصیه‌های مقام معظم رهبری عمل کنیم خیلی از مسائل حل می‌شود
    وزیر امور خارجه:

    اگر به توصیه‌های مقام معظم رهبری عمل کنیم خیلی از مسائل حل می‌شود

    صالحی گفت: اختــلاف یــک وسوسـه شیطانی است و اگر ما منیت‌ها و خودخواهی‌ها را کنار گذاشته و رهبری عمل کنیم، خیلی از مسائل حل می‌شود.
    کمک 250 هزار دلاری فیفا به خانواده قربانیان فوتبال در مصر

    کمک 250 هزار دلاری فیفا به خانواده قربانیان فوتبال در مصر

    فدراسیون بین المللی فوتبال تصمیم گرفت به خانواده کسانی که هفته گذشته در دیدار دو تیم باشگاهی در لیگ مصر کشته شدند، کمک مالی کند.
    محدودیت‌های ترافیكی روز 22 بهمن اعلام شد

    محدودیت‌های ترافیكی روز 22 بهمن اعلام شد

    رییس پلیس راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ محدودیت‌ها و تمهیدات ترافیكی مراسم راهپیمایی 22 بهمن را اعلام كرد .
    جدیدترین مدل لامبورگینی، کادوی تولد 27 سالگی رونالدو+عکس
    یک هدیه 340 هزار یورویی برای ستاره رئال

    جدیدترین مدل لامبورگینی، کادوی تولد 27 سالگی رونالدو+عکس

    مهاجم پرتغالی رئال مادرید در روز تولد 27 سالگی‌اش جدیدترین مدل اتومبیل لامبورگینی را هدیه گرفت.
    ایران هفدهمین اقتصاد بزرگ جهان شد
    گزارش صندوق بین‌المللی پول از رشد شاخص‌های اقتصادی کشور

    ایران هفدهمین اقتصاد بزرگ جهان شد

    براساس گزارش صندوق بین‌المللی پول، جمهوری اسلامی ایران در سال 2011 با 930 میلیارد دلار تولید ناخالص داخلی، جایگاه هفدهمین اقتصاد بزرگ دنیا را به خود اختصاص داد.
    نامزدها به جای نفی دیگران، توانایی های خود را تبلیغ كنند
    سخنگوی شورای نگهبان:

    نامزدها به جای نفی دیگران، توانایی های خود را تبلیغ كنند

    کدخدایی گفت: حضور پرشور مردم در پای صندوق‌های رأی پاسخ محكمی به تهدیدات همه جانبه دشمنان داخلی و خارجی است.
    چند تغییر در نقشه تقسیمات کشورى استان اصفهان
    هیئت وزیران تصویب کرد

    چند تغییر در نقشه تقسیمات کشورى استان اصفهان

    دولت با توجه به بافت جغرافیایی منطقه و با هدف توزیع بهینه و عادلانه خدمات، با چند تغییر در جغرافیای استان اصفهان موافقت کرد.

    برچسب‌ها: خبر, جدید, نامزد, کاندید, مجلس
    نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    برچسب‌ها: پربحث ترین عناوین, برنامه نود, فیس بوک
    نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    برچسب‌ها: اخبار
    نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
    خراسان - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    فرزند داشتن خدا - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    تعداد اسماء خدا - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    موقعیت جغرافیایی و تاریخی ایران - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    عوامل مثبت تأثیرگذار در حیات علمی و تحقیقی ملت ایران - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    محبت از نظر امام صادق علیهالسلام - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    دوست داشتن زن در اسلام - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    میزان تأثیر همنشین و دوست بر انسان - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    کعبه - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    احکام مربوط به عرفات در ایام حج - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    عرفات - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    مکه - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    فلسفه وقوف در عرفات در ایام حج - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    کیفیت برگزاری نماز عید قربان توسط امام رضاعلیهالسلام در زمان ولایت (ع) - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    عشق چیست؟ - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    عشق از دیدگاه برتراند راسل - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    عشق از دیدگاه ویل دورانت - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    امور جنسی و عشق - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    توس - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    شیخ محمدتقی بهول گنابادی - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    مشهد - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    جن، حقیقتی جسمانی و غیرمرئی - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    استماع قرآن توسط گروهی از جن - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    امام رضا علیه السلام - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    نادر شاه افشار - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    حکیم ابوالقاسم فردوسی - یکشنبه پانزدهم آبان 1390
    گناباد - شنبه چهاردهم آبان 1390
    پایان کار - جمعه سیزدهم آبان 1390
    تقصير بن لادن است! - جمعه سیزدهم آبان 1390
    اختيارات فوق العاده - جمعه سیزدهم آبان 1390
    از مجلس سوگواري تا جنگ مقدس - جمعه سیزدهم آبان 1390
    لطف و بخشش يا انتقام؟ - جمعه سیزدهم آبان 1390
    سقوط سهام شركت­هاي هواپيمايي قبل از حادثه - جمعه سیزدهم آبان 1390
    بسيج نيروهاي F.B.I - جمعه سیزدهم آبان 1390
    تأمین امنیت هوایی - جمعه سیزدهم آبان 1390
    كاخ سفيد و موش كورها - جمعه سیزدهم آبان 1390
    شاهكار خطوط هوايي آمريكا - جمعه سیزدهم آبان 1390
    موشك يا هواپيما؟ - جمعه سیزدهم آبان 1390
    هواپيماي خيالي پنتاگون - جمعه سیزدهم آبان 1390
    آيا آنچه به پنتاگون برخورد كرد يك هواپيما بود؟ - جمعه سیزدهم آبان 1390
    در جستجوي زمان از دست رفته - جمعه سیزدهم آبان 1390
    جلسه در كميته نيروهاي مسلح مجلس آمريكا - جمعه سیزدهم آبان 1390
    فصل اول: هواپيماي خيالي پنتاگون - جمعه سیزدهم آبان 1390
    دروغ بزرگ (ماجرای 11 سپتامبر) - جمعه سیزدهم آبان 1390
    دروغ بزرگ - جمعه سیزدهم آبان 1390
    ارتباط عقل و دين در كلام امام علي (ع) - جمعه سیزدهم آبان 1390
    آسیا، آفریقا، اروپا، آمریکا و اینترنت - جمعه سیزدهم آبان 1390
    ضرب المثل های فارسی 5 - جمعه سیزدهم آبان 1390
    ضرب المثل های فارسی 4 - جمعه سیزدهم آبان 1390
    ضرب المثل های فارسی 3 - جمعه سیزدهم آبان 1390
    ضرب المثل های فارسی 2 - جمعه سیزدهم آبان 1390
    ضرب المثل های فارسی 1 - جمعه سیزدهم آبان 1390
    از سناباد تا مشهد الرضا(ع) - جمعه سیزدهم آبان 1390
    دیباچه مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    چهره قدیم مشهد / مدارس قدیمی مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    مدرسه خیرات خان - جمعه سیزدهم آبان 1390
    جاذبه هاي تاريخي و معماري استان خراسان رضوي - جمعه سیزدهم آبان 1390
    پیشینه باستانی و تاریخی مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    چهره قدیم مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    راسته بازارهای قدیم مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    سیمای پیشین محله های قدیمی مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    خراسان در کتاب زمان - جمعه سیزدهم آبان 1390
    تاریخچه مشهد - جمعه سیزدهم آبان 1390
    دبیرستان دخترانه ای که رکورد باردار شدن نامشروع را شکست - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    راهکارهای کنترل شهوت - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    زن یونانی که اسیر شهوت صدام شد! - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    5 عاملی که دختر و پسر را به هم جذب می کند! - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    چرا دخترها همیشه مرد پولدار را ترجیح می دهند ؟! - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    چهار اشتباه رایج میان دختران مجرد ! - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    استرس را تربیت کنید ! - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    چه چیزهایی باعث می شود مردها عاشق شوند؟ - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    جملات عبرت آموز از بزرگان جهان - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    اس ام اس هاس حکیمانه - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    زیبا ترین جملات عشقانه - پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
    زندگی نامه پرفسور حسابی - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    زیباترین دختر دنیا که نامش در کتاب گینس چاپ شده - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    درمان افسردگی با مواد غذایی مناسب - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    حکایت کوتاهی از لیلی و مجنون - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    لیلی و مجنون - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    راه های كسب شخصیت - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    چگونه جذاب باشیم؟ - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 13 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 12 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 11 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 10 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 9 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 8 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 7 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 6 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 5 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 4 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 3 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 2 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل 1 - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    ضرب المثل - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    خواص گیاهان دارویی (3) - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    گیاهان دارویی - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    خواص گیاهان دارویی (2) - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    خواص گیاهان دارویی (1) - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    چند حکایت آموزنده - چهارشنبه یازدهم آبان 1390
    جمله های عاشقانه دکتر علی شریعتی - سه شنبه دهم آبان 1390
    جملات قصار دکتر شریعتی - سه شنبه دهم آبان 1390
    باز باران با ترانه - سه شنبه دهم آبان 1390
    بهترين مرد دنيا - سه شنبه دهم آبان 1390
    پیش از اینها فکر میکردم خدا… - سه شنبه دهم آبان 1390
    نامه چارلي چاپلين به دخترش - دوشنبه نهم آبان 1390
    نامه آبراهام لينكلن به آموزگار پسرش - دوشنبه نهم آبان 1390
    گل صداقت - دوشنبه نهم آبان 1390
    مشکلات زندگی - دوشنبه نهم آبان 1390
    زود قضاوت کردن - دوشنبه نهم آبان 1390
    شطرنج - دوشنبه نهم آبان 1390
    پنجره و آينه - دوشنبه نهم آبان 1390
    چند پند - دوشنبه نهم آبان 1390
    عقاب - دوشنبه نهم آبان 1390
    كشيش - دوشنبه نهم آبان 1390
    چهره نيکي و بدي - دوشنبه نهم آبان 1390
    بخت بخت اوله (شانس) - دوشنبه نهم آبان 1390
    طرز نگاه افراد به اطراف - دوشنبه نهم آبان 1390
    با موانع سر راه زندگی مهربان باشیم - دوشنبه نهم آبان 1390
    بهترين شمشيرزن - دوشنبه نهم آبان 1390
    منشور حقوق بشر کوروش کبير - دوشنبه نهم آبان 1390
    حکایت پرفسور و شاگردانش - دوشنبه نهم آبان 1390
    سخنان آموزنده از مشاهیر جهان - یکشنبه هشتم آبان 1390
    یک داستان جالب - یکشنبه هشتم آبان 1390
    عاقبت باور کردن خدا - یکشنبه هشتم آبان 1390
    عقیده بیل گیتس در باره ثروت - یکشنبه هشتم آبان 1390
    رمز شاد زیستن - یکشنبه هشتم آبان 1390
    رمز پر انرژی و با نشاط زیستن - یکشنبه هشتم آبان 1390
    رمز و كلید شاد زیستن - یکشنبه هشتم آبان 1390
    حکایت مرد متمکن و کارگران - یکشنبه هشتم آبان 1390
    زندگی نامه من - یکشنبه هشتم آبان 1390
    حکایت سنگ تراش - یکشنبه هشتم آبان 1390
    هشتاد خصوصیات رفتاري در بين افراد با اعتماد به نفس پائین - یکشنبه هشتم آبان 1390
    يكصد خصوصیات رفتاری در بين افراد موفق - یکشنبه هشتم آبان 1390
    ارتباط با ديگران ؛ عامل بزرگ پيروزي و شكست - یکشنبه هشتم آبان 1390
    یادم باشد - یکشنبه هشتم آبان 1390
    ترس از موانع رسيدن به موفقيت است - یکشنبه هشتم آبان 1390
    خداوند از تو سوال نمی کند؟؟ - یکشنبه هشتم آبان 1390
    از خدا پرسيدم - یکشنبه هشتم آبان 1390
    آلبرت انيشتين - یکشنبه هشتم آبان 1390
    خداوند به حضرت موسي - یکشنبه هشتم آبان 1390
    تصمیم درست در موقعیت ها ! ... - یکشنبه هشتم آبان 1390
    دو روز مانده به پايان جهان... - یکشنبه هشتم آبان 1390
    داستان بسیار کوتاه و تحسین برانگیز - یکشنبه هشتم آبان 1390
    کار خدا - یکشنبه هشتم آبان 1390
    راز شگفت انگیز برادر بزرگتر - یکشنبه هشتم آبان 1390
    راز شگفت انگیز شادی ! ... - یکشنبه هشتم آبان 1390
    عــجـب صـبــری خدا دارد ! ... - یکشنبه هشتم آبان 1390
    مـــــعــــنـــی مــــــــادر ! ... - یکشنبه هشتم آبان 1390
    متن و شعر های زیبای عاشقانه - شنبه هفتم آبان 1390
    سخنان فردوسی - شنبه هفتم آبان 1390
    اس ام اس های باحال - شنبه هفتم آبان 1390
    گفتگو با خدا - شنبه هفتم آبان 1390
    جملات عاشقانه - شنبه هفتم آبان 1390
    جملات عاشقانه (مخصوص دوران نامزدی و اس ام اس به ......) - شنبه هفتم آبان 1390
    گل نرگس - شنبه هفتم آبان 1390
    خاطرات من - شنبه هفتم آبان 1390

    نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
    یک فنجان چای داغ میل دارید؟ - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    عناوین مطالب این سایت - چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من 1 تا .... - چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390
    ظهور یک پدیده عجیب در فوتبال ایران - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    امروز؛ واریز یارانه بهمن ماه - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (16) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (15) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (14) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (13) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (12) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (11) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (10) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (9) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (8) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (7) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (6) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (5) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (4) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (3) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (2) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    ایمیل های عاشقانه من (1) - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    بانک اسامی ایرانی - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    آشنایی با خواص چای - سه شنبه هجدهم بهمن 1390
    برنامه سینماهای مشهد - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    تصاویر: 25 پرنده زیبای وحشی - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    جزئیات عملیات انهدام 15 شبکه هرمی - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    علی رضا خمسه و بهنوش بختیاری - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    عناوین کل اخبار - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    پرداخت فوری مطالبات بازنشستگان کشوری - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    هشت داروی جدید وارد بازار می شود - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    جدیدترین اتوبوس 2012 لندن New 2012 London Bus - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    سیستم پرداخت قبوض از طریق اینترنت - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    اکران جدایی نادر از سیمین در سینماهای اسرائیل+ عکس - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    ماهواره "نوید" را آنلاین ببینید + لینک - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    ماهواره نوید - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    خوش‌خدمتی ضدایرانی سامسونگ برای اسرائیل+ فیلم - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    An American rally in support of Iran+Photo - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    گاف تروریست‌های سوری در اتهام‌زنی به ایران+ عکس - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    you broke my heart - دوشنبه هفدهم بهمن 1390
    اس ام اس - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    تازه ها - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    برگزیده ها - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    برگزیده ها - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    برگزیده ها - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    برگزیده ها - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    مطالب سایت را زودتر از همه ببینید !! - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    متوسط قيمت ‌مسكن در 32 شهر كشور+جدول - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    طبس - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    آقا به دادم می رسی؟ - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    زمان برداشت یارانه بهمن ماه اعلام شد - یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
    انواع مدل هاي روز - شنبه پانزدهم بهمن 1390
    عكس بازيگران زن ايراني - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    عکس زیباترین گل های طبیعی جهان - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    زیبایی ها - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    اثرات مصرف کراک - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    دختران زیبا در حال آبتنی + عکس - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    دانلود آهنگ بارون بارون - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    متن ترانه لری بارو بارو (باران باران) - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    پخش مستقیم سیمای خراسان رضوی - جمعه چهاردهم بهمن 1390
    شماره های طلایی ایرانسل - پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
    استقلال بازی دو بر صفر برده را با سه بر دو باخته به تیم ده نفره پرسپولیس وا گذار کرد - پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
    تئوفیلین‌ - پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
    قیمت سکه در 17 سال اخیر - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    بالا برنده های ميل جنسی - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    20معجزه عسل و دارچین - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    10 ترفند برای رفع سوزش معده - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    قویترین ضد نفخ گیاهی!! - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    سرد مزاجید یا گرم مزاج؟ - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    خواص چای سبز(2) - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    خواص چای سبز(1) - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    استان خراسان - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    معرفی شهر های ایران - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    آموزش حرکات مهره - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    آموزش شطرنج - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    راه استادي در شطرنج - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    مفاهيم اساسى استراتژى شطرنج - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    خواص نعنا - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    پدرشوهرم را قصاص کنيد - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    چرا براي مذاکره اشتياق نشان مي دهيد؟ - چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
    خرید فروش رهن اجاره آپارتمان آنلاین در تهران - سه شنبه یازدهم بهمن 1390
    تاثیر گرانی ارز و سکه بر قیمت مسکن - سه شنبه یازدهم بهمن 1390
    لیست تازه از اجاره‌بها در مناطق مختلف تهران - سه شنبه یازدهم بهمن 1390
    مبلغ یارانه نقدی در مرحله دوم هدفمندی اعلام شد - دوشنبه دهم بهمن 1390
    اثر وام 25 میلیونی به روایت مشاوران املاک - دوشنبه دهم بهمن 1390
    بهترين اشتباه كسب‌وكار از زبان «دنی وگمن» - دوشنبه دهم بهمن 1390
    صفحه سوخت توليد داخل براي رآكتور تهران - یکشنبه نهم بهمن 1390
    صدور حكم نهايي اعدام - یکشنبه نهم بهمن 1390
    آيا قيمت جهاني نفت به 150 دلار مي‌رسد؟ - یکشنبه نهم بهمن 1390
    توقف صادرات نفت ايران به اروپا؛ پاتك تحريم‌هاي اتحاديه اروپايي - یکشنبه نهم بهمن 1390
    قیمت انواع خودرو سواری در بازار - یکشنبه نهم بهمن 1390
    حکایت زندگی گیتس و سیمپلوت دو تن از موفق‌ترين کارآفرینان جهان - یکشنبه نهم بهمن 1390
    دلايل شکست بزرگ‌ترين خودروساز کره‌جنوبی شرکت دوو - یکشنبه نهم بهمن 1390
    هموروئید چیست + عکس - یکشنبه نهم بهمن 1390
    نمودارهای زنده و لحظه به لحظه قیمت فلزات - شنبه هشتم بهمن 1390
    شهادت آب (تحقیقات ماسارو ایموتو) - جمعه هفتم بهمن 1390
    ماسارو ایموتو - جمعه هفتم بهمن 1390
    داروی دیكلوفناك از سطح داروخانه ها جمع آوری و عرضه آن ممنوع شد - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نرخ ارز مرجع - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در ده سال گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در پنج سال گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در یک سال گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در شش ماه گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در یک ماه گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در 3 روز گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمودار تغییرات آنلاین یک اونس طلا در 24 ساعت گذشته - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    نمایش لحظه به لحظه قیمت طلا, نقره , سکه و ارز - پنجشنبه ششم بهمن 1390
    موافقت احمدی نژاد با افزایش نرخ سود بانکی - چهارشنبه پنجم بهمن 1390
    درمان ناتوانی جنسی زنان - پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
    مواد غذایی ضد استرس - پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
    چگونه آرامش داشته باشیم و شاد زندگی کنیم - پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
    چگونه آرام و شاد و آزاد باشيم...؟ - پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
    شوهرم همیشه از من رابطه زناشویی می‌خواهد - سه شنبه بیست و هفتم دی 1390
    به شوهرتان بگوييد : - دوشنبه بیست و ششم دی 1390
    آیا میدانستید که: - دوشنبه بیست و ششم دی 1390
    لوکس ترین ماشین جهان+تصاویر - دوشنبه بیست و ششم دی 1390
    شیطان هم کم آورد - دوشنبه بیست و ششم دی 1390
    ۵۲ نکته برای شادمانی و بهره وری - یکشنبه بیست و پنجم دی 1390
    مرسدس بنز کلاس اس مدل 2011 - جمعه بیست و سوم دی 1390
    بنز کلاس سی مدل 2012 - جمعه بیست و سوم دی 1390
    نیسان قشقایی 2012 - جمعه بیست و سوم دی 1390
    نیسان مورانو 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    ام جی 550 مدل 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا کارنز 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا سول 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا پیکانتو 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا سراتو 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا سراتو کوپه 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا اپتیما 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا موهاوی 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا سورنتو 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    کیا کادنزا 2012 - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
    هیوندای آزرا 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای آی بیست 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای جنسیس کوپه 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای جنسیس 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای توسان 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای سوناتا 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای سنتنیال 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای وراکروز 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای آی سی 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای سانتافه 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا فورچونر 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا یاریس صندوق دار 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا لندکروزر 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا هایلوکس 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا پریویا 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا پرادو 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا کرولا 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا کمری 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا آریون 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا راوفور 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    تویوتا اف جی کروزر 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    لگسز ال اس 460 مدل 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    لگسز آر ایکس 350 مدل 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    لگسز آی اس 300 مدل 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    لگسز ای اس 350 مدل 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری هفت سدان 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری پنج 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری سه کوپه 330 آی 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری سه سدان 330 آی 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری سه کابریو 330 آی 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری یک کابریو 120 آی 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    بی ام و سری ضد فور 2011 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    کیا اسپورتیج 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    هیوندای توسان 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    پورشه پانامرا 2012 - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    پورشه - دوشنبه نوزدهم دی 1390
    طاقتم ده ، طاقتم ده ای خدا - جمعه دوم دی 1390
    اس ام اس تبريک شب يلدا - Yalda Sms - چهارشنبه سی ام آذر 1390
    مجلس ميزان بيمه بيکاري را 55 درصد متوسط حقوق فرد تعيين کرد - چهارشنبه سی ام آذر 1390
    دو راهی - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    از کدوم باغ، از کدوم شهر، از کدوم جاده رسیدی؟ - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    چه بگویم؟ مجال کو؟ - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    خداوندا ! بمیرانم ! - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    و این آغاز بیگانگی من با خودم است - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    نغمه های دلتنگی - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    فتق ديسک بين مهره اي گردن قابل درمان است - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    وجود۳ ميليون زوج نابارور در ايران - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    آمنه بهرامي: پزشکان اسپانيايي نسيه جراحي ام کردند - شنبه بیست و ششم آذر 1390
    راهیابی با GPS - جمعه بیست و پنجم آذر 1390
    آموزش فعال کردن سیستم موقعیت یاب جهانی GPS موبایل - جمعه بیست و پنجم آذر 1390
    نام هایی که مشهدیها امسال بر روی فرزندانشان گذاردند - پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390
    پاسخ قاطع ايران به درخواست اوباما - چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390
    مشروح اخبار - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    پانزده روش فکر کردن افراد موفق - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    پربیننده ها - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    پزشکی - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    حقایقی در مورد خرخر کردن و چگونگی درمان آن! - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    نکات تغذیه ای در زخم های گوارشی - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    راحت ترین راه درمان گاستریت (ناراحتی معده)چیست؟ - سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
    در مورد گیاه افتیمون - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    درباره گوارش و معده - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    عرقیات گیاهی و خواص - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    گاستریت‌ (ورم‌ معده‌) ـ gastritis - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    رجیستری چیست؟ - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    سیستم فایل NTFS چیست ؟ - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    درباره بایوس BIOS بیشتر بدانید - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
    ممنوعیت ثبت پایگاه‌های "همسریابی" - یکشنبه بیستم آذر 1390
    آگهی راه اندازی خط تولید پهپاد در یک روزنامه + عکس - یکشنبه بیستم آذر 1390
    کشف میدان گازی در دریای خزر - یکشنبه بیستم آذر 1390
    بازار سکه و اعتماد از دست رفته بانک مرکزي - یکشنبه بیستم آذر 1390
    کلاهبرداری اینترنتی از ۲۰هزار شهروند‍! - یکشنبه بیستم آذر 1390
    ۲۰نکته مفید تغذیه‌ای در فصل زمستان - یکشنبه بیستم آذر 1390
    حرف مردم از روزنامه خراسان - یکشنبه بیستم آذر 1390
    كركس غول‌پيكر به دام افتاد+عکس - یکشنبه بیستم آذر 1390
    ایران چگونه هواپیمای آمریکایی را به دست آورد؟ - یکشنبه بیستم آذر 1390
    رنگ ناخن‌ گواهي دهد از سرّ‌ درون - یکشنبه بیستم آذر 1390
    شکسپیر - یکشنبه بیستم آذر 1390
    بعد از غذا هفت کار ممنوع! - شنبه نوزدهم آذر 1390
    خبر خوش برای ثبت نام کنندگان عمره - شنبه نوزدهم آذر 1390
    جن تسخیر کنید تا پولدار شوید! - شنبه نوزدهم آذر 1390
    دختری‌ که‌ بر اثر کشیدن شیشه‌ پیرزن‌ شد!+ عکس - شنبه نوزدهم آذر 1390
    آزادسازي پلک چشم کودک ۸ ساله از لابه لاي زيپ لباس - شنبه نوزدهم آذر 1390
    دعوا در سرویس دانشگاه با قتل پايان يافت - شنبه نوزدهم آذر 1390
    استفاده از 2 كودك براي سرقت - شنبه نوزدهم آذر 1390
    قتل 7 نفر به خاطر باخت پرسپولیس - شنبه نوزدهم آذر 1390
    اجراي مشترك شجریان با خواننده مبتذل بهایی - شنبه نوزدهم آذر 1390
    بار خدایا چه عملی از بندگانت پیش از همه تو را به تعجب وا می دارد؟ - شنبه نوزدهم آذر 1390
    آخرین ماه گرفتگی سال 90 در آسمان مشهد رویت شد - شنبه نوزدهم آذر 1390
    نشست بی نتیجه سران اروپا/ انگلیس در انزوای کامل قرار گرفت - شنبه نوزدهم آذر 1390
    چهل سال دیگر حیات وحش را تنها در باغ‌وحش می‌بینید - شنبه نوزدهم آذر 1390
    کابوس کاخ سفید و سيا - شنبه نوزدهم آذر 1390
    تاريخچه شهر مشهد: - شنبه نوزدهم آذر 1390
    غرور ملي پس از يک شکار طلايي - شنبه نوزدهم آذر 1390
    دستورهاي رئيس سازمان ميراث فرهنگي کشور براي احياي توس - شنبه نوزدهم آذر 1390
    اعتراف به توانايي سايبري ايران در شکار هواپيماي جاسوسي آمريکا - شنبه نوزدهم آذر 1390
    تصویب 9 قطعنامه علیه جنایات رژیم اسراییل - شنبه نوزدهم آذر 1390
    هلیکوپتر بسیار لوکس مرسدس‌ بنز + عکس - شنبه نوزدهم آذر 1390
    رونمائی از هواپیمای جاسوسی غنیمت گرفته شده + تصاویر - شنبه نوزدهم آذر 1390
    تصویربرداری پهپادهای سپاه از مدرن ترین ناو هواپیمابر آمریکا + فیلم - شنبه نوزدهم آذر 1390
    درخت چنار الموت روز «عاشورا» خون مي‌گريد+ عکس - شنبه نوزدهم آذر 1390
    عكس از اردوگاه زنان بی‌خانمان در تهران - شنبه نوزدهم آذر 1390
    اطلاعاتی جدید در مورد RQ-170 +عکس - جمعه هجدهم آذر 1390
    درخواست چین و روسیه برای دیدن RQ-170 - جمعه هجدهم آذر 1390
    بهرام رادان و رضا یزدانی در دربی ۷۳ + عکس - جمعه هجدهم آذر 1390
    زیباترین دختر نابینای جهان!+عکس - جمعه هجدهم آذر 1390
    استیلی آخرین ناگفته‌های خود را گفت - جمعه هجدهم آذر 1390
    شمارش برای آغاز جنگ بزرگ اتمی - جمعه هجدهم آذر 1390
    تظاهرات عراقی‌ها برای اخراج منافقین - جمعه هجدهم آذر 1390
    نتايج كامل ديدارهاي هفته شانزدهم ليگ برتر - جمعه هجدهم آذر 1390
    استيلي از سرمربيگري پرسپوليس استعفا کرد - جمعه هجدهم آذر 1390
    مظلومي فاتح شهرآورد هفتاد و سه - جمعه هجدهم آذر 1390
    واکنش رسانه‌های خارجی به نمایش پهپاد آمریکایی - جمعه هجدهم آذر 1390
    اگر هواپیمای آمریکا جنگنده بود ایران چه می‌کرد - جمعه هجدهم آذر 1390
    شوکه شدن اسرائیل از توانمندی جنگال ایران - جمعه هجدهم آذر 1390
    شوکه شدن اسرائیل از توانمندی جنگال ایران - جمعه هجدهم آذر 1390
    اولین واکنش ها به پخش تصاویر RQ-170 - جمعه هجدهم آذر 1390
    جدیدترین داروی همه کاره - پنجشنبه هفدهم آذر 1390
    برتری ایران در جنگ الکترونیکی مقابل آمریکا به جهانیان ثابت شد - پنجشنبه هفدهم آذر 1390
    فیسبوک 14+ - چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
    پیامک و اس ام اس های با حال و خواندنی - چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
    جدیدترین لطیفه ها و جوکهای ثبت شده - چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
    شهدای کودک و جوان صحرای کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    آخرین وداع حضرت زینب با پیکر امام حسین علیه السلام - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    قافله سالاری حضرت زینب در عصر عاشورا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    تعالی روحی و شخصیتی حضرت زینب بعد از واقعه کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    نحوه برخورد ایرانیان (موالی) با تبعیض نژادی اعراب - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    مختار ثقفی - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    آثار اعتقاد به مهدویت در تاریخ اسلام (قیام مختار) - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    ام وهب - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    وهب - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    آزادگی امام حسین علیه السلام در حادثه عاشورا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    زینب کبری علیهاسلام - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    نماز امام حسین و یارانش در ظهر عاشورا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    حکایت گفتگوی حضرت علی اکبر با امام حسین و شهادتش در روز عاشورا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    وقایع شب عاشورا در کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    مایه های دلخوشی امام حسین در روز عاشورا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    تعالی روحی و شخصیتی حضرت زینب بعد از واقعه کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    نگاهی به صفحه تاریک و ظلمانی واقعه کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    حکایت ارادت حضرت ابوالفضل به امام حسین علیه السلام در واقعه کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    لزوم اصلاح و هدایت احساسات مردم نسبت به واقعه کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    تجلی صلابت روحی در واقعه کربلا - سه شنبه پانزدهم آذر 1390
    بدون شرح - دوشنبه چهاردهم آذر 1390
    ورود امام حسین علیه السلام به کربلا و برخورد با حر - دوشنبه چهاردهم آذر 1390
    آيا ترکيه با اسرائيل درافتاده است؟ - یکشنبه سیزدهم آذر 1390
    حرکت جمهوری ترکیه به سوی فروپاشی است یا تبدیل شدن به امپراتوری عثمانی؟ - یکشنبه سیزدهم آذر 1390
    سیاست شبه اسلامگرایی ترکیه علیه سوریه و مقاومت فلسطین - یکشنبه سیزدهم آذر 1390
    محبت پیامبر اکرم به امام حسین علیه السلام - شنبه دوازدهم آذر 1390
    عکس العمل امام حسین (ع) در مقابل بیعت یزید در دعوت مردم کوفه - شنبه دوازدهم آذر 1390
    پیام حج ناتمام امام حسین علیه السلام و بردن اهل بیتش به صحنه نبرد - شنبه دوازدهم آذر 1390
    دلایل قیام امام حسین علیه السلام - شنبه دوازدهم آذر 1390
    امام حسین علیه السلام - شنبه دوازدهم آذر 1390
    تدابیر امام حسن و حسین علیهما السلام در رسوایی بنی امیه - شنبه دوازدهم آذر 1390
    وعده حسینی برای زمان پرداخت یارانه نقدی - شنبه دوازدهم آذر 1390
    جديدترين لپ تاپ ها و نوت بوك ها - شنبه دوازدهم آذر 1390
    جدول ردبندی لیگ برتر جام خلیج فرس - جمعه یازدهم آذر 1390
    جدول بازیهای جام جهانی والیبال - جمعه یازدهم آذر 1390
    تیم ملی والیبال ایران امروز مغلوب تیم برزیل شد - جمعه یازدهم آذر 1390
    نوکیا 101 - پنجشنبه دهم آذر 1390
    سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در 15 مهر ماه 1307 در کاشان پا به عرصه حیات گذشت. - چهارشنبه نهم آذر 1390
    شعر سهراب سپهری"روشنی،من گل،آب" شعر معاصر ایران - چهارشنبه نهم آذر 1390
    اهل كاشانم - چهارشنبه نهم آذر 1390
    سهراب سپهری - چهارشنبه نهم آذر 1390
    نخستین موتور دوگانه سوز ملی در آمل رونمایی شد - سه شنبه هشتم آذر 1390
    جزئیات جرائم جدید راهنمایی و رانندگی - سه شنبه هشتم آذر 1390
    باخت حیرت آور ایران مقابل چین - سه شنبه هشتم آذر 1390
    از حالت و روحیه بچه ها در بازی با چین بوی باخت می آید - سه شنبه هشتم آذر 1390
    گالری تصاویر بازی امروز ایران و مصر - دوشنبه هفتم آذر 1390
    پیروزی آسان ایران مقابل مصر - دوشنبه هفتم آذر 1390
    13 نکته در باره داروهای آنتی آسید - یکشنبه ششم آذر 1390
    جدیدترین عکسها از بازی ایران و آمریکا - یکشنبه ششم آذر 1390
    عقب گرد والیبال ایران در مقابل آمریکا!!! - یکشنبه ششم آذر 1390
    جدول رده بندی مسابقات جام جهانی والیبال - یکشنبه ششم آذر 1390
    خبرهای داغ از والیبال - جمعه چهارم آذر 1390
    تفاوت بین دیسک های DVD-R و DVD+R در چیست ؟ - پنجشنبه سوم آذر 1390
    داستان دکتر حسابی و انیشتین در سال تحویل - سه شنبه یکم آذر 1390
    خسرو و شیرین - یکشنبه بیست و نهم آبان 1390
    داستان جالب و واقعی عشق غم انگیز - پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390
    به شوق دیدنت شبها نمی خوابه - پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390
    تداوم لذت عشق - سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390
    مرگ و زندگی از نظر فلاسفه بدبین - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    مرگ از نظر خیام - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    عمر خیام - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    خیام - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    رمز شوری آب دریاها - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    نظامی گنجوی - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    زیبایی مطلق یا نسبی - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    ویژگیها و صفات قوم نوح - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    مبارزه حضرت رضا علیه السلام با فکر تحقیر عمل - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    حضرت نوح علیه السلام - دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
    پاییز را دوست دارم .... - یکشنبه بیست و دوم آبان 1390
    لحظه‌اي بمان - شنبه بیست و یکم آبان 1390
    وقتی از تو می نویسم (6) - شنبه بیست و یکم آبان 1390
    وقتی از تو می نویسم (5) - شنبه بیست و یکم آبان 1390
    لطفا لیلی نخواند - جمعه بیستم آبان 1390
    وقتی از تو می نویسم (4) - جمعه بیستم آبان 1390
    وقتی از تو می نویسم (3) - جمعه بیستم آبان 1390
    وقتی از تو می نویسم (2) - جمعه بیستم آبان 1390
    وقتی از تو می نویسم (1) - جمعه بیستم آبان 1390
    متن ترانه های آلبوم سفر - جمعه بیستم آبان 1390
    آلبوم صبحت بخیر عزیزم - جمعه بیستم آبان 1390
    دکتر علي شريعتي درباره عشق و دوست داشتن - چهارشنبه هجدهم آبان 1390
    اس ام اس عشقولانه نایاب - چهارشنبه هجدهم آبان 1390
    اس ام اس های باحال SMS 6 - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    اس ام اس های باحال SMS 5 - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    اس ام اس های باحال SMS 4 - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    اس ام اس های باحال SMS 3 - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    اس ام اس های باحال SMS 2 - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    اس ام اس های باحال SMS 1 - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    داستان آگاه شدن حاج عبدالرضا گرعاوی از کار پنهانی - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    داستان مرگ مامون - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    داستان اصحاب کهف از زبان امام صادق علیه السلام - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    داستان حضرت آدم علیه السلام در قرآن - سه شنبه هفدهم آبان 1390
    دلتنگی - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    تأثیر سفر در پختگی و کمال - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    پاسارگاد - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    شواهدی مبنی بر اینکه ذوالقرنین،‌ کوروش هخامنشی است - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    کوروش دوم یا همان کوروش بزرگ - دوشنبه شانزدهم آبان 1390
    خراسان - دوشنبه شانزدهم آبان 1390

    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
    این بازیکن در پرتاب اوت دستی یک استثنا است و ...

    24: در حالیکه اهالی فوتبال علی علیزاده بازیکن تیم فوتبال تراکتورسازی تبریز را بعنوان بهترین اوت انداز فوتبال ایران می شناسند، اخیرایک بازیکن گمنام در تیم فوتبال فجر سپاسی شیراز ظهور کرده که گفته می شود بهترین اوت انداز کشور خواهد شد.

     این بازیکن که یونس شاکری نام دارد در بازی روز گذشته راه آهن و فجر که به پیروزی دو بر یک تیم تهرانی منجر شد با پرتاب های خود تعجب همه و بویژه علی دایی را موجب شد.

     یکی از مربیان راه آهن می گوید که این بازیکن یک پدیده است که حتی می تواند از روی خط طولی زمین با دست توپ را به داخل محوطه جریمه حریف بفرستد!


    برچسب‌ها: فوتبال, عجیب, ایران
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
    وی خاطر نشان کرد: یارانه نقدی به حساب سرپرستان خانوارها واریز و روز چهارشنبه (۱۹ بهمن ۹۰) در سراسر کشور قابل برداشت است.

    فارس: یارانه نقدی ۴۵۵۰۰ تومانی بهمن‌ماه امروز سه شنبه به حساب سرپرستان خانوار واریز می شود و از صبح فردا چهارشنبه قابل برداشت است.

    بهروز مرادی مدیرعامل سازمان هدفمندی یارانه ها پیش از این گفته بود: یارانه نقدی دوازدهمین مرحله و چهاردهمین ماه به خانوارهای سراسر کشور بدون تغییر و به ازای هر نفر ۴۵ هزار و ۵۰۰ تومان پرداخت می‌شود.

    وی خاطر نشان کرد: یارانه نقدی به حساب سرپرستان خانوارها واریز و روز چهارشنبه (۱۹ بهمن ۹۰) در سراسر کشور قابل برداشت است.

    به گزارش فارس، پرداخت یارانه‌نقدی به خانوارهای سراسر کشور پس از اجرای قانون هدفمندی یارانه‌ها از دی ماه سال گذشته آغاز شد و تاکنون در ۱۳ ماه متوالی به حساب حدود ۷۳ میلیون ایرانی واریز شد.

    این در حالی است که دولت در نظر دارد نام ۱۰ میلیون نفر از پردرآمدها را به صورت داوطلبانه از فهرست یارانه در فاز دوم هدفمندی حذف کند.


    برچسب‌ها: یارانه, هدفمندی, بهمن
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    پری عزیز سلام . تو از كلون در نوشته بودی و من از شوق به در مانده ی دركوبه ها می نویسم.

     
    ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب
     
    در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم
     
     
    ایمیل عزیز تو را توی بخش spam پیدا كردم. داشت از دست می رفت. خوشحالم كه توانستم بازش كنم و با هزار شوق بخوانم. از اینكه هنوز تو را می توانم داشته باشم خوشحالم. نامهربانی های این روزهای مرا بگذار پای مشغله های مدام زندگی كه مرا از عزیزترین كسانم دور داشته است.
     امروز به روایت نا موثق شناسنامه ام تولد من بود. این تاریخ ها در دنیای پر گذر امروز بی راز و رمزی نیست. امروز هرچند بواقع تولد من نبود اما مثل همیشه در چنین روزی حس غریبی به سراغم می آید. مثل همه سال های های پیش می روم توی گنجه کوچک خانه دنبال شناسنامه ام می گردم و چند دقیقه ای به آن دقایق معصوم که ناخوانده توی این دفترچه کوچک جا خوش کرده اند خیره می شوم. سال ها یكی یكی می آیند و می روند و من هی توی آینه به چهل سالگی پدرم شبیه و شبیه تر می شوم. حس كن حالا توی همین حال و هوای معصوم قاصدك بیقراری های تو را برایم هدیه بیاورند. من هزار باره متولد خواهم شد وقتی كسی همه خنكای دستهای تو را بریزد توی تابستان من. كامنت ها و ایمیل ها ما را فراموش كرده بودند این چند ماه اما من بیادت بودم پای هفت سین ... پای بنفشه های سر بزیر حافظیه...توی نارنجستان قوام...ظهیر الدوله و توی همه خیابان های منتهی به خیابان شریعتی... همه برج میلاد را دور تو گردیدم این چند ماه... همه پیاده روهای انقلاب تا آزادی را پرسه می زدم به هوای تو... رد همه پرواز های مهرآباد و فرودگاه امام را گرفتم شاید ردی از تو توی بال كبوتران هوای آزادی پیدا كنم...
    دلم می خواهد بازهم بنویسم.... از اوضاع نابسامان این چند ماه .... از همه روزهایی كه بی هلهله نامت آمدند و آرام از برابر نگاهم گذشتند. نمی دانم. فقط می دانم كه نمی توانم ...نمی توانم به سخاوت دستهایت نیاندیشم. به قلب پر احساسی كه در سینه ات می تپد. ایمیل های عاشقانه یادمان دوستی بزرگ ماست. كاش پیغام دوستان را می خواندی و می دیدی چه آتشی بپا كرده ای توی این واژه ها. ایمیل های عاشقانه من یادمان مهربانی توست. یادمان همه لحظات عزیزی كه پا به پای شعله های هم سوختیم و به غم مویه های هم گوش سپردیم.  دلم به حال خودمان می سوزد. از اینکه نمی توانیم مثل خیلی از آدم ها گرگ باشیم. کاش کمی می توانستی نامهربان باشی. کمی می توانستی مثل همه آدم ها دو دو تا چهار تا کنی... کاش می توانستی کمی بقول خودت سیاست داشته باشی... کاش بلد بودی گاهی...کمی حتی گاهی گرگ باشی.......
     
    پری گلم ببخش بی قراری این واژه ها را . چند روزی است درها را به روی خودم بسته ام و همه لحظه های من شده است خواندن کتاب و پرسه توی خاطرات این و آن و گاهی سر زدن به دنیای مجازی که همیشه از آن بیم داشته ام. امروز تصویر مشتی دركوبه را كسی ریخت توی حیرانی چشم هایت من...هی می دیدم و پلك چشمم می زد... اگر مادر بود می گفت مسافری داری همین روزها... اما من سال هاست چشم های به در دوخته ام را به چشم براهی همه سال ها عادت داده ام... هر از گاهی خودم را تا سر بازارچه می رسانم و توی چادر نماز این و آن دنبال شكوفه ریز لبخند تو می گردم ...گاه ساعت ها خودم را به نیمه باز در حیاط می آویزم و هی آخر كوچه را می پایم. كوچه ما همیشه خالی است... كوچه ما همیشه منتطر باران است...دركوبه را چند بار آرام می كوبم و به اتاق تنهای خودم بر می گردم. همیشه به این حلقه های سمج آویزان غبطه می خورم. بی صبری و صبوری شان را دوست دارم. حلقه های زشت و زیبایی که هیچگاه اجازه ورود به خانه خودشان را نداشته اند... خانه ای که همیشه جزئی از آن بوده اند. اگر گاهی شکلک در می آورند زیاد جدی نگیر از درد دلشان است..... باران و بوران همه زمستان را با جان و دل خریده اند اما هیچگاه دست از خواسته خود بر نداشته اند. برخی از آنها آنقدر اصرار خود را به در کوبیده اند که بخشی از جانشان خورده شده است. برخی دیگر زنگ زده اند همه زنگ های دنیای مدرن را که سادگی آنها را نادیده گرفته اند. من از صدای ویز ویز هیچ زنگ خانه ای خوشم نمی آید. من همیشه منتظرم وقتی خانه ی ساده مرا در می کوبی با رقص درکوبه ها از زمینگیری این سال ها کنده شوم. من سال هاست گوش به زنگ در کوبیدن کسی هستم که عطر رازقی های خانه ی بی بی را به خانه من بیاورد. من بیقرار آن صدای معصوم همیشه ام سالهاست.

    پری عزیز این عکس ها را ببین. هر روز كسی ضربان قلبم را با نام و نوای تو در سینه می کوبند. من حتی نتوانسته ام آنگونه که سعدی یادم داده بود به بهانه ی گدایی پای به محلت تو بگذارم. جز آن یک بار که با شوق تمام هوای کوچه شما را نفس کشیدم و یک درنگ چشم از درگاه خانه پریزاد همیشه قصه هایم بر نمی داشتم . یادت نیست چقدر نگران چشم های منتظر پشت در بودم... یادت نیست با چه حسرتی تا بی نشان خانه تو آمدم... در را باز كن ... این سو كسی نیست...این سو هم تویی... این سو هم همهمه نام توست...

     

    منتظر بخش های دیگر این مجموعه باشید

    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 16
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    پری عزیز سلام. چند وقتی است چیزی برایت ننوشته ام و حالا كه دستانم را تنها به شوق تو، روی صفحه كلید می لغزانم از بهار و پرنده سرشارم. با هر كلمه ای كه می نویسم دوباره خاطره ی روزهای قشنگی كه با همزبانی ها و همدلی های تو گذشته است پیش چشمم رنگ می گیرد. چند وقتی است از خودت چیزی برایم ننوشته ای. چند وقتی است از بچه ها چیزی برایت ننوشته ام. بچه ها دارند بزرگ می شوند اما من همچنان كوچك مانده ام. هنوز هر از گاه كه از كوچه، سراغ خانه مادربزرگ را می گیرم می بینم كه آب از آب تكان نخورده است. توی خانه ساكت و آرام او، همه چیز جای خودش است به جز مادر كه در قاب عكسی كهنه خلاصه شده است. اما من هنوز مثل روزهای ساده هفت سالگی از تكان دادن جوغن سنگی گوشه حیاط عاجزم. پس من چكار كرده ام توی این سی و چند سال. منی كه می خواستم دنیا را تكان بدهم توی تخیلات ساده كودكانه ام. منی كه می خواستم كوه را به شانه بكشم حالا حتی نمی توانم توی دفتر نقاشی بچه ها، طرح چند تا خط ساده را بریزم تا آنها پروانه و پرنده و كوه برداشت كنند از 7 و 8 های بزرگ و كوچك من و حساب زندگی دست شان بیاید.

    این فكرها مال زمانی بود كه وقتی زمین می خوردم می نشستم تا مادر بزرگ بیاید و مرا از زمینگیری خاك برگیرد. مثل وقتی گلدان شمعدانی می افتاد و من هی دور بی بی می گشتم تا دلش به حال من و ریشه های عریان شمعدانی بسوزد و هر دوی ما را بنشاند توی باغچه دامنش. حیاط خانه ما آنقدر بزرگ بود كه مرا مثل پروانه دور آتش به جانی شمعدانی ها بگرداند. اما آنقدرها هم بزرگ نبود كه بتواند برای همیشه قلب كوچك گنجشك ها را توی حوصله باغچه به زمزمه وا دارد. آری خانه ما آنقدر ها هم بزرگ نبود كه عطر چارقد مادر بزرگ را بین هلهله رازقی ها و لاله عباسی ها برای همیشه نگه دارد.

    یادم نمی آید حالا لیلا كجای این خاطره ها پرسه می زند اما خوب یادم هست كه اشك هایش ناف بران باران نبود آن روزها. وقتی بوی اسپند همه كوچه را پر می كرد باید منتظر می ماندی تا دختركی معصوم به رنگ هفت سالگی پروانه از گرد راه برسد و روسری گدارش شكوفه كند میان زرد آلو های باغچه خانه. گونه های او كه گل می انداخت مادر بزرگ سیبهای زرد و سرخ را می ریخت توی هیجان حوض. چند لبخند آنسوتر كسی هفت سین سبزه و سماق را توی اتاق میانی می گسترد. حالا همه گوش به زنگ لحظه میلاد بهار بودند تا در ساز و آواز تحویل سال، توی لبخند من و لیلا گل كند. بعد هم پدر بزرگ عیدانه ی نوروزی دیگر را به رنگ یك سكه دو ریالی بگذارد توی خالی دستهای ما. من كی از این همه سلام و سبزه دل بریدم و باران شدم پری عزیز. كی دستهای كوچك لیلا از دستهای من و از تقلای سنجاقك ها برید؟ من كی هزار ساله شدم خاتون؟

     

    نیمی از من در شهر خانه داشت و نیمی دیگر در ایل. زمستان های پرسوز را توی آغوش گرم مادر بزرگ نفس می كشیدم  و تابستان های تموز توی خنكای هوای چشمه بیدی و الوكهای وحشی حاشیه چادر سیاه بی بی. لیلا هم كه نیمه ی گمشده همه سیب های باغ بود تقدیری شبیه من داشت. بی بی، نقطه تلاقی باران و آفتاب بود و رنگین كمانی كه چادر می زد روی بابونه های نشیب كوه. بی بی ، تنها بی بی لیلا نبود. بی بی ، بی بی همه آدم های بی سرپناهِ بی بارانِ بی نشانه ی بی  بی بی بود.

    روزهای آخر، كمی او را نا آرام می دیدم. آب كه در دل او تكان می خورد می فهمیدم. دوا و درمان خاله خاتون و جوشانده های نعنا و بانونه به حال او افاقه نكرد . برای همین بود كه عموحاجی ، لیلا را با پیرزن فرستاده بود شهر، اگر چه خودش بهتر از هركسی می دانست كه كار از كار گذشته است و نگاه های مبهم بی بی به دور دست های آبی، بی هیچ نیست. لیلا اما، لیلای شهر نبود. لیلا از سایه ی همه آدم ها و آدم واره ها رم می كرد. لیلا مال منی كه یك نیمه ام مال ایل بود نیم دیگرم مال شهر نبود. لیلا مال قهقهه های سه كوچه همیشه بالاتر از خانه ما هم نبود. 

    خودش هم خوب می دانست شال زرد و نارنجی ریخته بر شلال موهاش چقدر به چهره آرام و مهربانش می آید. چند روزی كه هوای شهر را به سختی نفس می كشید صورت گرم و صمیمی اش از پشت كبودی اندوه خود را آرام آرام نشان می داد. روز به روز چهره اش باز و بازتر می شد اما دلتنگی اش هر درنگ می رفت كه سر به كوه بیابان بگذارد.... خنده های معصوم لیلا اصلا برای هوای دود و دم گرفته شیراز خلق نشده بود. چند روزی كه برای دوا درمان بی بی آمده بود انگار همه سنگینی زمین را گذاشته بودند روی شانه اش. ولولای پرده های سپید بیمارستان او را می برد به خیال یال های رها در باد اسب های سپید و لحظه ای آرام نداشت. خنكای نسیمی كه هر از گاه از پنجره اتاق، بر پیشانی تبدار بی بی می وزید دنباله ی مهربانی دشت بود كه از همهمه ی چهارراه ها و چراغ قرمزها گذشته بود و خود را به آخرین شعله های بی بی رسانده بود....لیلا آرام از نیشخند گلهای رنگ و رو رفته ی باغچه می گذشت... سنگینی نگاه مردان بی شرم شهر و تنهایی های مدام او در راهرو های عجول بیمارستان... از تمام آبی ایل، تكه ای از آسمان را با خودش آورده بود و خورشیدی كه هرگز نمی توانست از پشت نرده های آهنی ، به رنگ بی توقع صحرا بر سرمای جانش بتابد. چشم های بی رمق بی بی داشت توی اتاق 58 در سكوت سفید ملافه ها غروب می كرد... پیرزن هم خودش بهتر از هركسی می دانست كه دیگر كاری از پچپچه های مردان بی درد سپید پوشی كه با افسار های پلاستیكی شان دور او حلقه زده اند بر نمی آید... شاید برای همین بود كه یك ناله اش زمین بود و یك ناله اش آسمان كه لیلا او را از تخت های لرزان بیمارستان بردارد و ببرد پای بلوط پیر كنار سیاه چادر بنشاند.

    حالا ازغریبی سال هزار و سیصد و شصت و هشت، بلوطی پیر مانده است و چند تكه سنگ فرو رفته در خاك كه یادمان سكوت سنگین بی بی است. من باید از همان روز كه زوزه ی پروانه های آهنی سردخانه، بی بی را جواب كرد فاتحه شمعدانی های باغچه و چشم های میشی لیلا را می خواندم. با چه شوقی خودم را رسانده بودم به چشم های به در مانده بی بی و آخرین گلایه های لیلا. با چه شوقی راهرو های بیمارستان را دویده بودم به دنبال چند قرص نان و چند برگ ریحان برای ناهار آن روز و برای چشم های گود افتاده لیلا. باید همه چیز را به لیلا می گفتم. باید از سیر تا پیاز ماجرا را برای او تعریف می كردم. باید می فهمید كه من خودم هم توی آن قضیه هیچكاره بودم.

    من تنها اما بغض كردم و كنار او روی صندلی چوبی پای باجه نشستم. تنها توانستم داروهایی را كه به هزار خون دل از داروخانه های شهر پیداكرده بودم بگذارم روی زخم های لیلا. او داروها را از من گرفت و تنها سكوت كرد. دیگر حتی حوصله اخم و تخم هم نداشت. تنها با چشم های خسته اش نگاهی به من انداخت و كوتاه و آرام، سری تكان داد. او حرفی برای گفتن نداشت اما من....حال بی بی خراب تر از آن بود كه لیلا را بنشانم پای میز محاكمه و خانمان خرابی های این چند ساله را پیش چشمش بیاورم. مثل همیشه تنها بلد بودم كنار او بنشینم و سعی كنم با سكوت چیزی به لیلا بفهمانم. سرمای سرد هوا هم نمی توانست پاره هایی از اضطراب جانم را به او  و بی تابی های همیشه او را به بی خوابی این چند شبه ی من برساند. یادم نیست چند دقیقه سرمای شباهنگام پنجم آبان را روی شانه چوبی صندلی خواب رفتم اما وقتی از كسالت این چند روزه بیدار شدم گوشه چادر او را روی تنم احساس كردم. دلم نمی خواست آن شكوفه زار گسترده را از عریانی جان خسته ام بردارم. اما باید دنبال لیلا می گشتم. چند دقیقه ای چشم هایم در سوت و كور شب دنبال لیلا گشت. انگار بی بی را از اتاق عمل آورده بودند بیرون. اگر بی بی زبانم لال ... همه ی خاطرات من و لیلا را با خود خواهد برد.

     آن روزها كه حال و وضع بهتری داشت طرف های غروب رفتم خانه عمو حاجی ... بی بی كه می دانست یك چیزیم هست قالیچه را انداخت كنار اجاق و چند دقیقه ای طول كشید تا چای خوش رنگ همیشه را آماده كرد.... بلد بود چطور دل آدم را به دست بیاورد... بلد بود از كجا شروع كند... چای دوم را كه داشت می ریخت نگاهی به زخم دستهایم انداخت ... سری تكان داد و خرگ های توی اجاق را با چوب دستش كمی جابجا كرد. اول سعی كرد چیزی نگوید. چیزی هم نگفت تنها چند كلمه ای با خودش غرغر كرد. پارچه ی خونی روی زخم را باز كرد. كمی خاكستر نرم را از حاشیه اجاق برداشت و ریخت روی زخم های شعله ور من. تنم می لرزید. گرسنگی آن چند روزه امانم را بریده بود. اظهار ضعف می كردم اما مغرور تر از آن بودم كه به روی خودم بیاورم. اما تكانه های صدا و انگشتهایم دیگر دست خودم نبود. وقتی رعشه تنم را زیر سرانگشتانش احساس كرد چیزی نگفت. دوباره نگاهم كرد اما اینبار تاب نیاورد. با لحنی آمیخته با گلایه و درد تنها توانست بگوید: داری با خودت چیكار می كنی مرد؟ من چیزی نگفتم. او گره زخم را محكم تر كرد و گفت : اینها خدا را خورده اند و دنبال پیغمبرش می گردند. بگذار لیلا هم اینقدر عذاب نكشد... بگذار او برود پی بخت خودش...

    بی بی همه چیز را تا آخر خوانده بود. می دانست من به این سادگی دست از لیلا بر نمی دارم. می دانست من بلد نیستم آدم بكشم اما این را هم خوب می دانست كه به این سادگی ها نمی توانم با خودم كنار بیایم. لیلا را آن روز برده بودند شهر برایش به قول خودشان كفش و انگشتر بخرند. من داغ بودم. من اصلا چیزی حالی ام نبود فقط می دانستم لیلا را دارند می برند خون بس و برای همین به آب و آتش زده بودم. گوشه كلاغی آویزان لیلا، عطر آویشن و پونه را می ریخت توی تنهایی چادر سیاه. چند دقیقه ای باید با بی بی درد دل می كردم تا عمو حاجی -خسته- گوسفندان را بیاورد پای چادر... یكی دوماه دیگر وقتی زمستان از راه برسد و خشونت سرما خودش را نشان بدهد تازه بدبختی های پیرمرد شروع می شود. پسرها هم كه به قول بی بی فقط دست به سینه زن هاشان هستند.  پیرمرد بیچاره كی فكر می كرد قاسم اش برود توی بنكوی فامیل زنش ماوا بگیرد.  اما عمو بیدی نیست كه به این بادها بلرزد. من اما همیشه از اینهمه تنهایی و سرما ترسیده ام. همیشه از سردی نگاه آدم ها تمام تنم می لرزد. من بلد نیستم چطور وقتی زمهریر سال  از گرد راه می رسد خودم را توی نمدچین باران بپیچم. اجاق های بیابان هم فقط صورت آدم را داغ می كنند. هیچ گاه پشتم به اسفند سوزان بهار خوش نبوده است. من بلد نیستم خودم را از سیلاب سرازیر پشت خانه جمع كنم. مگر سیل باران سال شصت و پنج  و خانمان خرابی های چله آن سال یادت نیست؟... بی بی چند بار صدایم می كند اما من توی خودم گم شده ام. دست او كه به شانه ام می خورد كسی مرا از سرمایی كه در راه است می گیرد و دوباره می نشاند پای اجاق بی بی. لیلا را گم كرده ام میان خوش تعریفی های بی بی وهمهمه ی آدم هایی كه دارند چندتا چندتا از شهر بر می گردند.

     سال ها بعد وقتی لیلا سه كوچه بالاتر از خانه من توی شهر، چشمهایش را به بی بیقراری ماه آسمان می دوزد من هم سه كوچه پایین تر از او دنبال ردی از صدای باران می گردم تا غریبی این همه شهر را همصدا با او مویه كنم. عمو حاجی همه ی این سال های حسرت را در خواب دیده بود. عمو حاجی می دانست شهر همه چیز را از آدم می گیرد....عمو حاجی چیزی از فلاكت پارك ها و دختر فراری ها نمی دانست. عمو حاجی چیزی از ماهواره ها و ماهپاره های عصر جدید نمی دانست. عمو حاجی ترافیك و چراغ قرمز را نمی شناخت.  فقط هر از گاه گذارش به دوا خانه حاجی رضا افتاده بود و به پرچانگی های حجره داران بازار وكیل. از همه ی شیراز فقط دروازه اصفهان را بلد بود و گاراژ كنار قالیشویی را. با این حال این روزهای سرد را به چشم خودش دیده بود. وقتی داشت كنار بی بی سر بر آرام خاك می گذاشت دست های سرد مرا گرفت توی دستهایش و فقط نگاهم كرد. من هم بغضم را جمع كردم و با غروری كه همیشه او در صدایش داشت به آخرین نگاه های او فهماندم كه هوای لیلایش را دارم.

    لیلا، لیلای شهر بود... لیلای سه كوچه بالاتر... خوش به حال عمو حاجی كه رفت  و نابسامانی های من و لیلا را ندید.... هی زنها به پایم نشستند كه حتما قسمت نبوده است... بگذار برود دنبال پیشانی نوشت خودش.... اما من چگونه می توانستم عطر موهای لیلا را به بادهای هرزه بسپارم؟ چطور می توانستم پاره ی جانم را بسپارم دست قهقهه های شوم سه كوچه بالاتر؟ چگونه می توانستم مهربانی چشم های لیلا را نادیده بگیرم؟ خاطره ی تنگ حنا و چشمه بیدی را؟ زرق و برق یراق دامن گلدارش را وقتی با ساز و دهل های ایل می رقصید توی هلهله چشم های من؟ چطور می توانستم برای همیشه  خودم را و لیلا را پایین دست عمو حاجی و بی بی خاك كنم؟

     من همیشه از حوالی بیمارستان سعدی دلهره دارم. همیشه روی صندلی چوبی همه پارك های شهر خوابم می برد و دنبال شكوفه ریز چادر نماز كسی می گردم كه مرا از سرمای شهر بگیرد و بهار و بنفشه را بیاورد به خانه من. هی این پا و آن پا می كنم كه لیلا از بی بی برایم خبری بیاورد... از آسمانی آبی كه همیشه به شانه می كشید و از آفتابی كه روی صورتش سایه می انداخت گاه گاه و از همان شال زرد و نارنجی ریخته بر شلال موهاش كه خودش هم می دانست چقدر به چهره آرام و مهربانش می آید.

    پری عزیز نمی دانم قبلا از هاجر برایت نوشته بودم یا نه؟ او یكی از عمو زاده های من بود كه چند روزی قبل از عید، در اسپند سوزان سال 86 تن به شعله های آتش داد و در رسوم سرد قبیله، آرام زبانه كشید و خاموش شد. اتفاقی شبیه آن را گوشه و كنار زمین، بارها و بارها دیده ایم و شنیده ایم. این زخم سوزناك، هر از گاه شعله می كشد و ماهپاره ای را به رقص آتش وا می دارد. این قطعه كوتاه را در این حال و هوا نوشته ام:

     فردا صبح اول وقت، مشتاق تر از همیشه از خواب برمی خیزم.... گوشه چادر را بالا می زنم. شال و یراق می کنم و می روم دنبال رمه های رمیده دشت... اسب سپید مادرم را تیمار می کنم برای روزی که قرار است قطار ببندم شبیخون دشت را... باید زنان قبیله ام را از خود سوزی اینهمه سال برهانم... باید کلاغی هاجر را بیاویزم بر سر در خانه تا بوی پروانه همه دشت را پرکند... باید گل های گر گرفته روسری او را به هیاهوی بادها بسپارم تا ساز و دهل راه بیاندازند خانه بران تازه عروس خانه ما را... من از ناله های پیچیده در خیابان های منتهی به دروازه کازرون می ترسم... من از سرد خانه ی بیمارستان قطب الدین تمام تنم می لرزد... من بی رحمی همه نعش کش های دارالرحمه تا پزشک قانونی را روزی هزار بارمی میرم و زنده می شوم... من باید با گیسوان سرمازده و صورت سیلی خورده کسی به خانه برگردم که همه تابستان های گر گرفته ایل را چشم براه آتش به جانی های من بود.... من شعله می کشیدم و او از زخم های نهان خود می گفت... من می باریدم و او از خشکسال ممتد دوچاهی آه می کشید... فردا عمومهدی که از انتظارشهر بیاید از میان خرت و پرت های توی خورجین اش، آینه کوچکی برای هاجر بر می دارم تا به ابروهای کشیده اش مشغول باشد یک چندی تا ببینم  ناگزیری این سال های بی باران طی می شود یا نه.... پدرم خواسته بود خانه بمانم مراقب دخترها باشم... اما من همیشه...هر گاه...هر از گاه که هاجر برای آوردن هیمه می رود دلشوره می گیرم... دستم را حمایل ابروهایم می گیرم و سایه می کنم چشم هایم را تا آن غزال رمیده را توی آفتاب پیچیده بر پهنه دشت گم نکنم... همه بوته ها را دنبال عطر وحشی روسری اش می گردم تا وقتی او را پای کنار پایین کوه می بینم دلم آرام بگیرد... من نذر کرده ام تمام خنده هایم را بر گز بنی پیر، تا زنان ایلم را آل نگیرد وقتی دارند برازنده ترین برادرانم را برای زمین می زایند...  کسی باید مرا از غریبی این همه سال بگیرد تا وقتی با آخرین شعله های هاجر توی خیابان های بی رحم دارالرحمه دنبال بی کسی های خودم می گردم کسی حواسش به آینه کوچک و لباس های رنگ رنگ پیچیده درعطر آویشن توی بغچه باشد... فردا کلی کار داریم... فردا دوباره سیاوشان داریم... قرار است هاجر همه هیمه های این زمستان سرد را روشن کند توی ولولای ایل.... فردا خانه بران هاجر خودمان است....


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 15
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    امروز حوالی هوای صبح، عطر رازقی ها پرکرده بود همه صحن و سرای خانه را از عطر اردیبهشت شیراز. از خیالم گذشت دارند کوچه را آب می زنند.... خودم را به اشتیاق کوچه رساندم . اگر تو نبودی پس چرا اینقدر صدای درکوبه شبیه تپش تند قلب من بود. اگر تو نبودی پس چرا اینقدر پلک چشم هایم می زند. چرا اینهمه ولولا دارند ماهی های کشیده انگشتانم روی صفحه کلید؟ من باید جایی میان باغچه خانه چند تا دانه نیلوفر بیندازم تا وقتی آفتاب مرا دور ساقه های خشک نرده می پیچد، کسی مرا یاد بی تابی های تو بیندازد. راستی آن شب لجوج باران هم آمد؟ اول صدای گریه ای بودی انگار دردمندی تمام سال های پیش رو را و بعد جویای آغوشی برای آرامش همه خواب هات و آخرش هم لبخندی که اردیبهشت هر سال را مهربانانه تر از سال پیش می خندیدی. تا به خودم آمدم دیدم من بارانی ام و تو آفتابی در آغوش من و هاله ای از رنگین کمان دور سرم. من الهه ای بودم همیشه چشم به راه باران و تو بهاری که در آغوش من ریشه داشتی. من از آن روز که بی برگی ام را به باد  و باران سپردم چشم به راه تو بودم. همه کوچه را آب پاشیدم و تو نیامدی. اسپند سوختم وخانه تکانی کردم نوروز هرسال و هیچ بهاری ولولای ماهی های سرخ تنگ دلم مرا فرو ننشاند... حالا امروز مثل همه روزهایی که ندیده امت، مثل همه روزهایی که دختر باران بودی و بر جان عطشناکم نباریدی...مثل همه دلتنگی های این همه پاییز پاییز پاییز، چشم به انتهای کوچه دوخته ام... فالگیرهای دروازه قرآن گفته بودند روزی فرا می رسی از بلندی های ماه... من تمام شب ها را چشم به لی لی آسمان دوخته ام.... من امروز آغوشم بوی بهار می هد...  من باید به فکر چند شاخه شمع و چند خوشه انگور برای سرخوشی امشب باشم.... فکر همه چیز را کرده ام....همین که تو بیایی همه چیز شیرین می شود...

    دیشب آهنگ This song for you از آلبوم Spanish Train با صدای همیشه گرم و دوست داشتنی کریس دی برگ را برایت گذاشتم. یکی از زیبا ترین آهنگ های ماندگار جهان که دوستش دارم. ترجمه ترانه را در ادامه آورده ام...مطمئنم ترجمه ناچیز حقیر هرگز نمی تواند حزنی غریب و اندوهی شگفت که در نغمات این آهنگ ساده و صمیمی نهفته است را انعکاس دهد. با این حال تنها به شوق لحظه های ساده مهربانی، این ترانه زیبا را به همه کسانی که دوست شان دارم تقدیم می کنم.

    This song for you

    Hello darling, this is the army,
    I've just got the time to write,
    Today we attack, there's no turning back,
    The boys they're all ready for the fight.

    Yes, I'm well but this place is like hell,
    They call it Passchendaele,
    In nineteen seventeen the war must be ending,
    The General said this attack will not fail;
    ....................................................

    آهنگی برای تو

    سلام عزیزم.... اینجا ارتش است

    فرصت کوتاهی یافته ام تا برای تو بنویسم

    امروز قرار حمله داریم بی هیچ امید بازگشتی

    بچه ها همه برای نبرد آماده اند

    آری... من خوبم اما اینجا درست مثل جهنم است

    اینجا "پاشندال" معروف است

    جنگ باید در 1917 به اتمام می رسید

    ژنرال می گوید ما پیروزیم و شکستی در کارنیست

    برایت ملودی ساده ای نوشته ام تا وقتی آن را می نوازی به یاد من باشی

    به خاطره خوب دوباره با هم بودنمان

    این ملودی اینگونه آغاز می شود....لالالا..لالا

    بخوان عزیزم بخوان...لالا...لالالا

    لا لا لا....لا لا لا ....لا لا....

    "بیل" ،  پیرمرد همرزم ما دستگیر شده

    گروهبان هم زخم کاری یک گلوله،  او را گوشه ای انداخته

    می گویند این نبرد ، نبرد آخرین است

    خدایا کاش اینگونه باشد

    آه ... بریتانیای کبیر چطور است؟

    آیا هنوزدر کوچه پس کوچه های آن ساز و آواز به راه است؟

    چقدر آن ترانه ها را دوست داشتیم

    یکروز بعد از اتمام جنگ دوباره با هم به کناره های رود "دوور" می رویم

    و به یاد روزهای خوب گذشته با نخ و قلاب ماهیگیری می کنیم

    آه...دلم برایت تنگ شده

    دلم برایت تنگ شده

    چقدر دلتنگ توام

    اگر به دست دشمن اسیر شدم این را بدان عشق من!

    ما همیشه در این آواها و نواها با هم خواهیم بود

    لالالالا..لالا...وقت حرکت است...باید بروم

    مراقب خودت باش عشق من!

    لالا...لالالا....لا لا...لا لا لا .....

    پری گلم سلام... ثانیه ها آرام آرام نا آرام تر می شوند و ساعت قرارمان بیقرار و بیقرارتر.  فردا روزی قرار است من بی تاب تر از نیلوفرهای خانه چنگ بیندازم توی هراس باد و دستانم را بیاویزم به پیچ و تاب موهایی که از بالابلندی های ماه بر پریشانی جانم ریخته اند ... یادم نمی آید حالا چند ساله ام اما خوب  می دانم وقتی تو اولین ثانیه های زمین را گریه آغاز می کنی من هزاران هزار بار برابر تو عمر از خدا گرفته ام اگر چه هنوز کودک ده ساله بیشتر نیستم... کودکی خیالاتی و سر به هوا و بازیگوش که حالا خیالش از امتحانات پایان سال راحت است و به زرد آلوهای باغ خاله زهرا چشم دوخته است. نه ماه و نه روز و نه ساعت از جنگی که چند تا از برادرانم را به آتش و آشوب کشانده است می گذرد و من که هنوز کودکی ده ساله ام فقط می توانم به نمره های هجده توی کارنامه ام دلخوش باشم. امروز هجده تیرماه بیست و چند سال پیش است. تو داری برای عاشقانه های من متولد می شوی اما من بی خبر از همه جا دارم توی کوچه پس کوچه های زادگاه خودم، سر به هوایی دیروز را پرسه می زنم. اما من شادمان بودم آن روز ... من شادمان تر از همیشه بودم آن روزها... من هیچ گاه پس از آن، آنهمه شادی را نخندیدم به یکباره... من همه ی شادی هایم را تمام خندیدم همان روزها ...من همه ی شادی هایم را خندیدم با گل های نرگس کناره ی حوض.. با چند شاخه گل سرخ توی باغچه... با انارهای ترک خورده خانه ی بی بی... با ترک های انگشتان مادرم...با چینه های زمین... با سرسره های دبستان دکتر مهدی حمیدی...با امیر حسین.... فاصله من با اولین گریه های تو آنقدر نبود که با لبخند همراه با اضطراب پدر هم داستان نباشم... قصه از اینجا آغاز شد که تو فرا رسیدی از هماره ی باران و آفتاب و من که هنوز کودکی ده ساله بودم می دویدم چست و چابک...توی باران...باز باران با ترانه...با گهرهای فراوان...می خورد بربام خانه... و خانه ما هی چکه می کند دور از چشم های پدر...مادرم رنج های نارنجی اش را می ریزد روی خواب گبه ها و همه دلتنگی اش را می کند چند قطره باران که بر گونه های تب دارش می نشیند هر غروب... تو، چند کوچه بالاتر داری می خندی توی چشم های مادر و من چند کوچه پایین تر، اضطراب افتادن تو را از گهواره سرخ مخمل نگرانم... از ثانیه هایی که قرار است تو را از نفس گیری پنجره فولاد بخواهند اشکها و ناله ها.

    تو دوباره متولد می شوی و من دوباره لی لی می کنم سر به هوایی دیروز را... اگر تو آن همزاد همیشه نیستی پس چرا ساعت قلبم اینگونه با گریه ها و خنده های تو هم دقیقه است... پس چرا من با لبخندهای تو می خندم با اشک های تو سرازیر می شوم... دلگیر مشو از من اگر گاهی میان کتاب جغرافیا تو را گم می کنم... اگر توی صفحات جدول ضرب، حساب روز و ماه از دستم بیرون می رود... بر من مگیر اگر گاهی تو را از گل های باغچه تشخیص نمی دهم.... اگر گاهی حتی بیست و چند اردیبهشت معطر را دنبال خنده های تو می گردم و پیدایت نمی کنم.

    بیست و شش سال همسایه دیوار به دیوار دلم بودی و من در چادر نماز این و آن دنبال تو گشتم و نیافتمت... با من هم خواب و هم خانه بودی  و همه سی و چند سالگی ام را دنبال نشانی پروانه سوز خانه تو می گردیدم ... حالا که نه ماه و نه روز و نه ساعت از شروع جنگ گذشته است، از میان کوبه ی طبل ها و  صدای پایکوبی سربازها ، دشوار است شنیدن صدای عاشقانه ای که آرام تر از نسیم، توی گوش باغ سوخته نجوا می شود... اما فالگیر دروازه قرآن تو را از نیک روزی سالی محال توی آغوش من ریخت، یادت که هست. اما من چرا هنوز باور ندارم بودنت را بانو!... مرا به جشن با شکوه  چشمهایت فرا خوانده اند اما من تنها بر چلچراغان دور و برم چشم می گردانم ....به پروانه های سوخته ای که از بلاگردان چشمهای تو برمی گردند...

    فردا به وقت گل سرخ ، عطر اردیبهشت را می پاشند توی کوچه ما... بوی یاس و رازقی همه صحن و سرای خانه را پرمی کند... می گویند قرار است چشمهایت  از سمت پسین دلگشا فرا برسد بر شیفتگی جانم... تمام پاسبان ها از چند روز پیش راه بر نا سپاسی سرما بسته اند... من هی شمع روشن می کنم و تو فرا نمی رسی... هی شعله می کشم و نمی وزی بر هیاهوی جانم.... بیست و شش خزان دیرسال بر من گذشته است... انگار هزاره ای گذشته است بر من بی مشرق چشم هات... از راه که بیایی تمام تاک ها را هلهله برمی گیرد.... رخوتی روی سرشانه ام سر می خورد... انگار دستی می لغزد دور گردنم...  آرام آرام گر می گیرم و گونه هایم گل می اندازد... زبانم به هرچه سپیده بازگو نمی شود... غزل می شوی توی هرم دهانم.... تو را نفس می کشم ... لکنت کلمات را از لبانت می بوسم... بر می خیزم از خودم اما ناهشیار تر از آنم که بتوانم سر از بالش رویا بردارم.... بی آنکه بدانم خزیده ام گوشه ی آرام آغوشت... هنوز عطر تو غوغا می کند در بهاری که با تو هم نفس بوده ام میان این لکنت بی هنگامه بی وقت...میان تو بگو از همه سال هایی که لیلا بلای بی ولولای لالای مادرم بودی و نمی شنیدمت... من زبانم سنگین شده است و به اعتراف خود می کوشم و کلمه نمی شوم و تو می شنوی بی واژگی شیدایی ام را... بریز جرعه ای دیگر بر سیاه مستی امشب..... ساز و دهل راه انداخته اند توی سینه ات انگار یا جشنی برپاست.... صدای هلهله امنیه ها را می شود شنید از چند خاکریز آن طرف تر...سر از سنگر بر می دارم و ماه را می بینم تابنده تر از همیشه بالای سرم....تو را به همه نام هایت صدا می کنم تا پیاله ای دیگر بچشانی مرا از سرخوشی این شب ها.... پری بانوی چهارشنبه های آفتابی!...ایزد بانوی شرابه های کهنسال!...  پرنیان پوش همه پری روزهای بی پروا!...پروانه سوز همه بی چلچراغی ها! شعله ورم کن از نشئه جانت... نگذار خوابم ببرد...بگذار تا صبح بخواهم و نتوانم برخیزم از خودم... بخواهم و نتوانم جز تو را... بکوشم و نتوانم جز مستی مدام همه شبهایی را که تو تنها ساقی سیم ساقش بوده ای

    امروزکیک کوچکی برای تنهایی فردا سفارش داده ام... توی هتل پارک سیتی همه ما جمع ایم : من و تنهایی و بیقراری روزهای بی تو... من و ثانیه های ناصبوری که آرام آرام نا آرامتر می شوند اشتیاق آمدنت را... من و خنده های مشتاق تو توی پنجره لپ تاپ...من و طعم همیشه ی شیرین زبانی هات...من و پچپچه ی خدمتکاران توی راهرو که همه چیز را از بی تابی های این روزهای من می خوانند و دیوانگی های مرا به روی ام نمی آورند... من و این چند شاخه رازقی که امروز همه خیابان های حوالی "جولاگی" را به دنبال هم گشته ایم...

    فردا درست به وقت گل سرخ ، نسیمی دور که از سمت آفتاب گردان های روسری ات، خود را به جشن کوچک اتاق من رسانده است، از پنجره اتاق وزیدن می گیرد و به شکل لبهایت فوت می کند تمام شمع ها را در نگاه خاموش من... چیزی به بامداد هجده تیرماه نمانده است... همه چیز برای مهمانی فردا مهیاست...  لباس نارنجی من چقدر به روسری تو می آید توی این عکس... بخند... بلند بخند بالا بلند سرونازهای قد کشیده شیراز را.... باید صدای خنده های توی همه تاج محل بپیچد... باید عطر شیرقهوه دهانت را بشنوند پچپچه های توی راه رو تا اینقدر به تلخی این روزهای من من گیر ندهند... باید خودت بیایی تا آنها باور کنند وقتی شاعر باشی همه چیز همان طور که می خواهی می شود... اینکه هرکجای غربت دنیا که باشی بیاورمت اینجا پای آتش به جانی بیست و شش شمع شعله ور بنشانمت و خودت اولین سهم کیک را بگذاری توی بشقاب من... توی بشقاب ده سالگی پسرکی که هجدهم تیرماه بیست و چند سال پیش می توانست شادمانگی های تولد تو را چند کوچه آنطرف تر توی حلوا پزان خانه مادربزرگ لی لی کند و شیرین تر از همه روز های پیش رو بخندد....

    فوت کن تمام شمع ها را در نگاه خاموش من تا تنها کیک بماند: کیک ، دود، سیب، چهار راه ، پنجره و شیشه های شکسته ای که هفت هشت ساگی من و دریا و تیرکمان سیمی مان را به نظاره نشسته اند...

    "تفنگ ها خاموش !...کودکی می خواهد متولد شود...شاعری می خواهد اولین عاشقانه اش را بگوید"... تولدت مبارک عزیز مهربان همه این سال های دور از دسترس


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 14
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    باد می آید... شرجی هوای دم گرفته جولای، دهلی را به ستوه آورده است . خنکای نسیمی که از سمت پسین معطر پوچای بر التهاب جان هردوی ما وزیدن گرفته است خبر از شبی آرام و مهربان دارد. نسیمی که خواب خوش مترسکی وامانده توی کدام جالیز را می ریزد توی انهدام پلک های من. عابران زرد و سرخ و نارنجی با لبخنده های آفتاب خورده از برابر نگاهم می گذرند. من به هیچکدامشان شبیه نیستم. حالا هی بخند و بگو خودت یک پا راچی کاپوری... حالا هی بخند و سیاه روزی های مرا با آفتاب سوختگی های مردم این حوالی اشتباه بگیر...آنها می روند تا خودشان را به "آکشاردام" برسانند و من دلم هنوز توی باغ غدیر و کرانه های زاینده پرسه می زند. اینها می روند به مجسمه طلایی "سای بابا" چشم بدوزند و من توی هرم نفس هاشان دنباله حناسه های زنی می گردم که خیال گیسوان باران خورده اش را به ارمغان آورده ام با خودم تا توی پریشانی این روزها تنها نباشم. سیذارتا!...سیذارتای بلادیده من!... سیذارتای بنفش آبی همه نیلوفرهای زمین! خروش گنگ را بریز بر تشنگی جانم... سیرابم کن از هلهله درناهایی که از سمت "رام جولا" و "کریشنا" بر عطشناکی جانم وزیدن گرفته اند.

     

    شاهزاده دانای من!... دانای کل همه قصه های گل پریزاد! نیروانا را در کدام سمت و سوی جهان، در رود رود کدام مام آتش به جان در جستجو باشم؟  در من زنی شعله می کشد سال هاست. زنی که زاد و بومش را نمی دانم. رخ می پوشد ازعریانی چشم های من ....از برهنگی نگاه آفتاب... از نگاه سنگین رهگذران. صدای آواز مبهمی می وزد توی بی تابی جانم گاه و بیگاه. با صدای سی تاری که از بقعه ای متروک به گوش می رسد هر پسینگاه ، می رقصد سرمست... می پیچد همه گردباهای تبت را توی پیچ و تاب دامنش... سرانداز زیتونی اش را می ریزد توی هوای دم گرفته جنگل... عطر نارگیل می وزد از گرگرفتگی موهاش... از آتش به جانی آفتابی که از گریبان زر دوزش زبانه می کشد... من میان مبهم دودی که از شاخه های خشکیده بلوطی پیر برخاسته است، دنباله های زرد و نارنجی قبای زنی را می گیرم که دارد می پیچد و می تابد و قد می کشید تا ولولای آبی آسمان... و من چشم به راه حزنی مانوس می مانم که هر جمعه متروک، بیقراری جانم را می نشاند روی صندلی چوبی توی پارک و می نوازد توی گوشم نغمه چوبک و چوچا را ... میان چلچلی گنجشکها و آفتاب گردان ها. من خودم را مترسکی می انگارم که همیشه چشم به راه بهارم تا دختران روبنده و پولک از سمت جالیز بتابند و بر مصلوبی جانم سایه بیاندازند... چشم هایم را از قیل و قال کلاغ ها دزدیده ام تا وقتی بر شاخه های خشکیده تنم وزیدن می گیری دیدنت را چشمی داشته باشم برای بهاری دیگر.... اگر آن همزاد هرشب تو نیستی پس چرا این چند ماه، توی آسمان چشم های من هی می تابی بی درنگ و هی می درخشی بی تاب؟ اگر تو آن "همیشه همه جا با من" نیستی پس چرا وقتی دلم می گیرد تو هم هزار فرسنگ آنسوتر از بیقراری های من، بی تاب پیچک های تابیده برهراس باغچه ای؟ من یک چیزیم هست وگرنه چرا اصفهان توی چشمم برق می زند... چرا هی زرد وسرخ می شوم چند وقتی است. هر شب توی دامان زاینده رود متولد می شوم با تو... میان آب افشان غروب و هلهله مرغان دریایی... میان سی و سه آغوشی که بر من گشوده می شود هرغروب. اگر آن همزاد همیشه تونیستی چرا طاق نمای همه ایوان های جهان نقشی از انحنای ابروی تو دارند؟ چرا همه دنیا را نقش جهان می بینم؟ چرا همه خیابان ها دور من می گردند چند وقتی است؟... این کیست؟ او که هرشب تو را، میان مقرنس های خواجو آرام می ریزد توی آغوش من؟ نجوا کن همه ی عاشقانه های عالم را در جانم. زاینده رود دارد می خشکد اما سیل آسایی همه باران های جهان در من جاری است سالهاست. عطش لبهایم را فروبنشان با بوسه ای که از الهه ای دور از هزاره های گل سرخ بر من هدیت رسیده است. آخرین درگاه خواجو را بهانه کن و مرا بنشان کنار بی تابی خودت... مرا آرام کن...آرام از تشویش همه سال های گزیر و ناگزیر... ساعت بگیر آرامش بودایی این دقایق معصوم را .... در من حلول کن... فردا روزی از همخوابگی ما نیلوفری زیبا متولد خواهد شد توی عریانی رود. من نماز امشبم را به وقت پچپچه های چوبک و چوچا می خوانم... میان چلچلی گنجشک ها و آفتاب گردان ها

     

    من و تو با دو تا سایه های عاشقمان چهارباغ همه جهانیم.... همه خیابان های دنیا به ما ختم می شوند. همه گلهای رنگ رنگ باغ غدیر از خاکستری سایه های من و تو زرد و نارنجی می شوند. همه فواره های جهان در امتداد سایه های من و تو بر می خیزند به احترام  و قد می کشند تا آبی بی نهایت آسمان. همه آبشارهای زمین در پیش پای من و تو سر بر جانماز سنگ و صخره می گذارند. همه سپیدارهای قامت کشیده به تعظیم بلند بالایی های تو نقره نقره پولک می پاشند سخاوت باد را...

    هلهله های گنبدها و مناره ها را دیدی آنروز پیش قدم هات... سماع عمو عبدالله محمد بن محمد بن محمود را دیدی در تکانه های برج و باروهای منارجنبان. من هنوز تنم می لرزد...من هنوز از پله های آجری ایوان که بالا می روم گم می کنم خودم را توی تاریکی راه. من حالا با تو به بام بلند دنیا پا گذاشته ام. من رسیده ام به رقص مناره و سروها.  از روزنه ی هر دریچه که نگاه می کنم سرسبزی باغ را می بینم و روسری گلرنک تو را. من به یک بام و دو هوای این خانه ایمان دارم... تنها هوای من و تو را دارد خاکی بام بقعه توی آخرین جمعه گرم خرداد....من لکنت گرفته ام بانو!... من دست و دلم می لرزد می بینی؟

    تازه از سفر برگشته ام. همه راه به تو می اندیشیدم. همه سپیدارهای بین راه را تو می دیدم. نوشته ها را شبیه نام تو می خواندم. خنکای نسیمی که بر شرجی جانم وزیدن گرفته بود چیزی شبیه یاد تو را توی بعد از ظهر گرم چندم جولای می ریخت و من تازه می شدم از عطرنفس هات. حالا من هم مثل تو هشت روز تمام است که از خودم پا بیرون نگذاشته ام. مرا بگیر از بی وطنی این روز ها... من چقدر بی شناسنامه ام بی تو 

     

    پاره های جانم را حوالی خیابان تخت جمشید جا گذاشته ام و دارم می روم به پرس و جوی نیلوفران آبی بودا... هر جا باشم چشم های قهوه ای تو روبروی من اند....هر جا باشم گرمای دستانت را لابلای سوخته انگشتانم احساس می کنم... من دارم مرگ را تجربه می کنم...دوری از تو را... تلخی همه سال های بی تو بودن را... مگر من چند بهار دیگر می توانم توی هرم نفس های تو شکوفا باشم...مگر چند زمستان می توانم کنار تو سرم را روی بالش خواب و رویا بگذارم... من هر از گاهی هوایی می شوم...هر از گاهی سر به هوا... هر از گاهی هوا به هوا... هر از گاهی هوای کسی در آنسوی مناره ها و گنبدها می زند به سرم...کسی که شبیه تو کمان کشیدگی ابروهایش را می ریزد توی خواب تمام تاق نماها...کسی که سرمه ریز چشم هایش مرا می کشاند به حوالی خلسه های نیمه شب...کسی که مرا می رقصد میان جلنگ جلنگ النگوها و هلهله خلخال ها.... من دارم برای بی قراری همه هزاره هایی که آدمیان را به خواب سرد اسطوره ها خواهد برد تنم را گرم می کنم... من دارم راهی می شوم. من دارم آخرین سطر ها را سپری می کنم. من دارم از همه دار و ندارم می گذرم تا نخواسته باشم چیزی از این خساست مجسم که نامش را دنیا گذاشته ایم... من ندارم...من نخواهم داشت...من فقط راهی پیش رو دارم که باید بروم...راهی جز این ندارم.

     

    همه چیز ساده تر از آنچه فکر می کردم آغاز شد. چند دقیقه ای ذهنم درگیر خواندن جملاتی بود که بر دیوار امبرفورت خود را به رخ می کشید. به انگلیسی گفتم : آقا ببخشید میشه به من کمک کنید این نوشته رو بخونم. جوان نگاهی به من انداخت ... سری به علامت تاسف تکان داد و از کنار خستگی های من گذشت. چند متری از من دور شد. انگار همسرش چیزی توی گوشش زمزمه کرد. چند ثانیه ای طول نکشید که هر دو به سمت من برگشتند. قبل از آنها سلام کردم و آنها به علامت احترام دستشان را مقابل صورتشان گرفتند. زن جوان رو به من کرد و متن را خواند. چیز زیادی از توضیحات انگلیسی او که با لهجه غلیظ هندی در آمیخته بود نفهمیدم با این حال فقط سر تکان دادم و با لبخند تایید کردم. جانکر نگاهی به همسرش لیتا انداخت و گفته های او را اصلاح کرد. حالا تقریبا حالی ام شده بود که بحث بر سر تعداد همسران راجان است که این خانه سنگی بزرگ تنها بخشی از املاک او در جی پور بوده است. جانکر دست بر دار نبود . می خواست همه تاریخ هند را کلمه کند و یکجا بریزد توی مغز متلاشی من. من هم که فقط بلد بودم سر تکان بدهم و هر از گاه با کلماتی ساده اظهار شگفتی خودم را نشان بدهم. جانکر نام مرا پرسید و وقتی دانست مسلمانم گل از گلش شکفت اگرچه خودش و همسرش هر دو هندو بودند. نگاهی به لیتا انداخت و با خنده ای آرام نام مرا تکرار کرد "حوسن...حوسن"... نمی دانم آن دو توی این نام بی نشان دنبال کدام زخم مدام می گشتند که نگاهی به من می انداختند و باز هم به خوش تعریفی های خود ادامه می دادند.

    برای آنکه فضا راعوض کرده باشم از نام و نشان آنها پرسیدم. جانکر اول خودش و بعد همسرش را معرفی کرد. فکر کردم باید بروم.تشکر کردم و خواستم با آنها خداحافظی کنم اما نمی دانم عطر چای زنجبیل چطور هر سه ی ما را پای یک میز چوبی ساده نشاند. لیتا از کار و بار من پرسید . به او گفتم توی غریبستان کشورشان دارم دنبال پاره هایی از زبان مادری ام می گردم. نمی دانم چرا دلم خواست به آنها بگویم که شاعرم و اینکه هر از گاه دردهایم را کلمه می کنم. داشتم دنبال کلمه ای می گشتم تا آخرین جمله ام را سر و سامان بدهم که جانکر حرف مرا قطع کرد و  با خنده گفت که همسرش هم گاه گاهی کلماتی را روی صفحه کاغذ می ریزد. نتوانستم خوشحالی ام را پنهان کنم. خودم هم یادم نیست آن زمان چه کلماتی را بلغور کردم اما به گمانم آنها از لرزش دست ها و تکانه های صدایم حالی شان شد که شادی من با همه سرتکان دادن های قبلی تفاوت دارد. پیدا کردن کسی که هم درد  و همزبان دردمندی های تو باشد کار چندان صعب و دشواری نیست آنهم توی کشور هند که جای جایش انعکاس اضطراب های همیشه آدمند. با این حال یافتن شاعری که مثل تو دنیایش را از چینش کلمات ساخته باشد مثل یافتن عطر غریب طارونه و نعنا در هوای دود و دم گرفته چایخانه "منتر" است و حتی غریب تر. لیتا می خواست همه چیز را کتمان کند. اما سماجت جانکر و اصرار مدام من او را به خوانش زیباترین کلمات هندی وادار کرد. لیتا می خواند و من داشتم می خواندم ناگفته های او را از انهدام پلکهاش و از دست هایش که روی بیقراری زانو هاش کشیده می شد... بعد از آخرین سطر، لبخندی کوتاه  ریخت توی بر افروختگی چهره اش...ساری بلندش را دور پاهایش جمع کرد و خودش را به جانکر چسباند. تازه متوجه تندیس سنگی "گنشا" شدم که با خرطوم بلندش داشت مناظره چند دیوانه ی بی زبان را برای خدایان دیگر واگویه می کرد. کلمات لیتا نیازی به تفسیر و تاویل نداشت چون من جز سه چهار کلمه چیزی از آن نمی فهمیدم. با این حال خواستم شمه ای از شعرش را برای من به انگلیسی ترجمه کند. عاشقانه ای بود انگار که با حال و هوای آن روز او و جانکر همخوانی داشت. سخت ترین بخش این دیدار وقتی بود که من هم باید به فارسی شعر می خواندم آنهم برای دو بیقرار آواره تر از خودم که جز نامی از ایران من نمی دانستند. سطرهایی از شعر شیوا را خواندم و کلی مقدمه چینی کردم تا آنها بدانند توی شعرهای فرو ریخته ام از خدایان رنگارنگ آنها نیز دست بردار نیستم.... همه ی صحن و سرای امبرفورت را به شوق همدلی با دوستان جدیدی که پیدا کرده بودم زیر پا گذاشتم. آخرین پله های رو به باغستان "منتر" آخرین ثانیه های دیدار ما را برای همیشه به خاطر خواهد سپرد. از آن دو پرنده عاشق تنها نشانی آشیانه ای آرام در شهر جی پور را دارم که هیچگاه کسی آن خانه محال را در نخواهد کوفت و آنها نیز از من به چند بیت ساده و نشانی بی نشان غریبه ای آواره بسنده کرده اند. آخرین نگاه های جانکر و لیتا گویاترین شعری بود که برای آخرین لحظات باهم بودنمان زمزمه شد.

    حالا که چند آفتاب از آن ماجرا گذشته است به کلمات ساده ای می اندیشم که دنیای مرا به لحظه های عاشقانه آن دو پرنده شیدا پیوند داد. به همدلی های اصیل و بی مانند لیتا می اندیشم و به سادگی های بی ریای جانکر. به گرمی واژه هایی  که با عطر چای و زنجبیل در آمیخت. به همین ثانیه های معصومی که روزگار از ما دریغ خواهد کرد و به تو می اندیشم که به زبان مادری همه مردم دنیا سخن می گویی. به تویی که به زبان گلها می نویسی. به تویی که به همزبانی همه پرنده های زمین می خوانی. به چشم هایت که بی واژه الهام بخش ثانیه های سکوت منند... و به پنجشنبه زرد و آفتابی  اواسط اردیبهشت که کسی تمام بیقراری مرا را در گل باران آغوش تو خواهد ریخت.... آن روز من و تو لحظه های معطر یک هماغوشی دیگر را تنها سکوت خواهیم کرد....


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 13
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    پری گلم سلام. چند دقیقه می شود که از خواب کوتاه دیشب برخاسته ام و چشم هایم را دوخته ام روی تصاویر زیبای تو در میان بنفشه های سعدیه و آفتاب مهربانی که اول اردیبهشت را دارد از سر شانه های تو طلوع می کند. نمی دانم چرا امروز دلم می خواهد بنویسم. چرایش را نمی دانم فقط انگشتانم سرمستی رقصی غریب بر صفحه کلید را بهانه کرده است. چند دقیقه ای پیش دوست درد آشنایی دارم که خواب شیرین دیشب اش را با همه پلان های پیدا وپنهانش برایم تعریف کرد. او عاشق موسیقی و آواز ایرانی  و شعر و ادبیات فارسی است.... این را گفتم که بدانی اگر او توی خوابش شعرهای گر گرفته ی مرا از سکوت نفس گیر رضوی سروستانی می خواند برایت چندان غریب نباشد. او غریب تر از آن است که نتواند بین همه آدم هایی که خوابهاشان با پول و شهوت تعبیرمی شود غروب نا به هنگام شعر و موسیقی ایران را خواب نبیند. او با طلوع هر صبح صادق، چشمهای همیشه نگرانش را بر بی صداقتی های مردمی باز می کند که شعر و موسیقی خانه زاد ایرانی، جایی در بیگانگی های جانشان ندارد.... عکس های سعدی را که برایم فرستاده بودی یک به یک دیدم. تصاویری که نقشی از تنهایی های من و تو و بنفشه های سر به زیر سعدیه دارد.....هنوز از اینکه بشریت  فکری برای با هم بودنمان نکرده است نگرانم و عکس های تنهایی من و تو بیشتر مرا در تنهایی های خود فرو می برد... همه فتوشاپ های دنیا هم نمی توانند عکس من و تو را کنار هم پای یک صندلی چوبی ساده بنشانند و بگذارند ما دور از همه نگاه های معصوم و مسموم درنگی را سر بر شانه های فرو ریخته هم آرام بگیریم.. تنها توی معبد آناهیتا این فاصله ها می شکند و من و تو به شوق شکوهمندی نامت به هر غریبه ای رو می اندازیم تا عکس های بعد از ظهر داغ بیشاپور را برای مان عاشقانه تر بیندازند...

    راه روهای معبد حالا سال هاست که راه بر عبور آب بسته اند و گل های آویزان دیواره های سنگی معبد تنها به شوق آمدن تو خود را از آن بالا بالاهای بر بلندای صبور دیوارها ریخته اند... از پله های معبد بالا می روی .... من کوچکترمی شوم اما تنهایی من بزرگ و بزرگ تر... برای لحظه ای از من دور می شوی و من همه ی ثانیه های کوتاه بی تو را دیر می شوم....  مثل همه سی و چند سالی که بی تابش آفتاب نگاهت شب هایم را بروز رسانده ام ... در پسین غم گرفته معبد گم می شوم... من دور از تو اینجا تنها سایه ی کوتاهی هستم که از چهار سو دیوار های ستبر سنگی احاطه ام کرده اند اما همچنان چشم بر بلندای قامت تویی دارم که بر فراز ایستاده ای.... دستهای مرا بگیر و ببر آن بالا بالا های همیشه آبی و آفتابی.... مرا با هزاره های تنهایی معبد تنها نگذار.... من از هجوم سنگ ها و سایه ها هراس دارم... من دارم دور از تو آب می شوم آنسان که تمام حوضچه سنگی را فرا می گیرد تموج جانم....اما من باید آرام و بی صدا باشم تا رویای چند هزار ساله آناهید به هم نخورد.... من باید همچنان روزها و سالها چشم به راه نوازش باران باشم تا بیاید و همه رود رود جاری شاپور را بر عطشناکی جانم بریزد... من و تو فقط فرصت بیتوته ای کوتاه بر خساست سایه درختچه داریم که سال هاست بر کناره های شیون رود جا خوش کرده است....وقت تنگ است... گل های صورتی روییده بر دیواره های سنگی قصر چشم براه نوازش تو اند...

    تا پا به پای سکوت آرام آب معبد را چرخی می زنیم خورشید اواخر فروردین دارد پیش دیوار های همیشه استوار معبد خود را پنهان می کند و من تنها به طلوع مدام چشم هایت در جاده های پر پیچ و خم ابوالحیات می اندیشم .

    هوای دم گرفته بیست و چندم فروردین و من و تویی که نوشابه های گازدار هم عطش جانمان را فرو نمی نشانند... امروز الهه باران را از زمینگیری اینهمه شهر گرفته ام تا پسینی غریب را با دلتنگی های او عکس دونفره بگیرم.... من انگار نقش سنگی بهرامم که از دست و پا گیری کوه خودم را به نشیب رود رسانده ام و در صبور چشم هایت دنبال گریز پایی جانم می گردم.... عکس های کاغذی پاره می شوند.... دوربین های دیجیتال را ویروس می گیرد.... بگو کسی بیاید اینجا تندیس دونفره ما را روی عریانی کوه نقش بزند.... کسی که صورت بال های من و تو را بتواند مثل روز اول بپردازد... کسی که تاج خورشید روی سرمان بگذارد و بگذارد دور از هیاهوی اینهمه شیراز و اجاره های سرسام آورش برای خودمان خانه ای سنگی بسازیم که رهن زیستن مان تنها نگاه مشتاق رهگذران باشد... آناهید من...آناهید همیشه بارانی من.... بباران عریانی گیسوانت را بر خاکی تنم تا با عطر فصیح تنت یکی شود شیدایی جانم.... خدا را چه دیده ای شاید روزی خدایی دیگر گونه تر پیدا شود و از گداخته های من و تو هشتمین امشاسبندان زمین را بسازد... آن روز دیگر چشم بر ناتوانی بشریت نخواهیم دوخت تا فکری برای بی سرو سامانی ما کنند.... ما بال خواهیم گرفت و همه ی آسمان خدا را به تسخیر در خواهیم آورد... کاخی برای والرین خواهیم ساخت و در تالار پذیرایی جشنی باشکوه برپا خواهیم کرد....

    وقت تنگ است لیلا.... بیا به دنیای خودمان برگردیم....نوازش آب را بگذار برای فرصتی دیگر.... این خواب های بی تعبیر فقط مال افسانه هاست... بیا به سادگی روزهای خودمان برگردیم.... به پرسه های زیر باران.... به اولین فال نخود دروازه قرآن... به مهربانی مهرماه 86... و به اولین باران به هنگام آبان ماه...  به پلاژ چهار بابلسر... به شبگردی های سرد سروستان... یک کاسه آش برای هر دوی ما کافی است.... وقتی تو با من باشی من توی بلندی های ایج سرم گیج نمی رود... باران دیماه را یکریز بباران برمن... بهمن ماه من و تو با شکوفه های بادامی که از گذر کوه برایت به ارمغان آورده ام بهار خواهد شد... وقتی بیست و سوم اسفند بیاید دور یک کیک قهوه ای ساده خواهیم نشست و بهارانی که تازه در من شکفته ای را با تو جشن خواهیم گرفت... من با تو به تاریکی خانه نمی اندیشم... چند شمع سوخته جانُ شور شراب آنشب را در جانمان شعله ور تر خواهد کرد... بیا به دنیای ساده خودمان برگردیم... زیاد مهم نیست اگر بی سرزمین تر از باد باشیم... هر جا که شد مثل آفتاب چادر می زنیم و همه ی زمین را ساده تسخیر می کنیم...

    توی همین دنیای ساده هم می توانیم همه خوشبختی های جهان را روی نیمکتی ساده بنشینیم و دور از نگاه رهگذران سر در آغوش هم بگذاریم.... نیازی به ریخت و پاش توی  کاخ شاپور نیست... ما می توانیم امروز ظهر را با غذای آماده خیابان جمهوری سر کنیم.... غزلی از سعدی برایم بخوان تا بدانم که هستی... عاشقانه هایت را با من نجوا کن تا اردیبهشت شیراز را زیر درخت های قد کشیده حافظیه جشن بگیریم.... چادر کوچک مان را شاید اما بی خانه مانی های ما را هیچ تند باد وزنده ای با خود نخواهد برد... تنها دستهایت را حلقه کن توی دستهای من و از من بخواه تا توی خیابان عفیف آباد دنبال چند قوطی برای بی قراری امشب مان باشیم... وقتی تو باشی دنیا با همه سادگی هایش زیباست.... حتی وقتی روزها دور از تو در صبح گاه چندم اردیبهشت تنها به ناگزیری نوشتن کلماتی از تو بسنده می کنم.... امروز حال و هوایی دیگر دارد این سرانگشتان باران خورده... هرچه می رقصانمشان بر این حروف متلاشی عطش جانم فرو نمی نشیند... ببین چه شوری دارد انگشت اشاره ام وقتی حروف ساده نام تو را عاشقانه دنبال می کند... ل...ی...ل....ا....ل....ی...ل...ا...ل...ی....ل.... ا....

     

    روح درمانده ام این روزها به زنی ماننده است که بی سر پناهی های همه سال های زندگی اش را ریخته است توی نگاه خیس باران . توان برخاستن ندارم از این گل آلوده رنجی که آغشته به آنم. عریانی ام را نمی توانم بپوشانم  از بی شرمی این همه چشم. من انگار سال هاست افتاده ام و هیچ دستی نیست تا مرا از زمین سرد تنم برگیرد. آفتابی نیست تا مرا از گل و لای بعد از سیلاب اینهمه سال به تعمید باران و بنفشه ببرد. من عریانم آنچنان که زخم های تو. من عریانم آنچنان که شاخه های ترد تو در برگ ریز باد و بوران... من عریانم آنقدر که ماه نیمه شبان دیماه بر فراز خانه لیلا....

    چشم بپوش از بی سر پناهی های من.... من فرشته ای بودم روزی که دعایی مستجاب مرا ریخت بر سرافکندگی اینهمه خاک...یک نفر باید مرا ببرد زیر باران.... من باید بال بگیرم... من باید برخیزم.... من باید برخیزم از زنی که زانو زده است این روزها در من... از من قدیسه ای بساز ای باران دیرگاه.... جامه ای سفید بپوشان برتنم.... حاشیه زرد و نارنجی دامنت را بریز روی سر سبزی چمنزارها.... سینه سرخ های عاشق باید به آواز آیند از هلهله پرنیان آویخته از هیاهوی تنت.... من صدای صیحه هفت قرقاول مست را ریخته ام توی پرند روسری ات....کلاغی ات را باز کن تا زمین از شمیم موهات سرمست شود... بپیچ در هلهله ی  نی همیانه های پشت نخلستان... پا تابه های زردوز تو را می رقصند تمام دختر بندری ها در ماسه های صدف ریز ساحل... من بربط می خوانم از گلوی کبوتر ها و کباده ها... من نذر کرده ام این بار وقتی به پابوس باران می روم یک ریز ببارم از احتمال همه ی ابرها.... من سردم است... چای دارچین بی بی را بریز توی فنجان من.... من دلم برای خواب های توی پنج دری تنگ شده است... من افتاده ام به هیات زنی که چند هزار سال پیش افتاده بود روی بروی بازارچه توی گناه رهگذران.... کی فکر می کردم من روزی توی لجنزار اینهمه شهر عریان باشم... من زمین خورده ام سال هاست می بینی لیلا؟... من دارم توی خاک خودم غوطه می خورم.... من از خود سوزی اندوه بر می گردم.... از آتش بجانی پروانه ها... من همه ی دیشب را توی سرد خانه، کنار مرده مردی آرمیده ام... به دیدارم آمده ای اما چه دیر.... اما چه دور...  دستهایم را بگیر....  تمام دیشب را لرزیده ام توی تنهایی خودم.... مرا از خرده شیشه های پای پنج دری جمع کن... یک استکان چای و دارچین بیاور برای بعد از ظهر های حیاط خلوت خانه...

     سمت شمع دانی ها که آفتابی شد من چاووشی می خوانم برای هیمنه صبح.... برای تویی که از زیارت آفتاب برگشته ای.... چاووشی می خوانم چشمهایت را که از صدای بال بال کبوتران حرم می آیند...  

    پری عزیز بخشی از متن را زده بودم... دیشب نتوانستم آن را جمع و جورکنم.... از دو سطر پایانی هم زیاد خوشم نمی آمد حذفش کردم... خودت توی ذهنت یک جور تمامش کن... اصلا بگذار این زخم هم تمامی نداشته باشد... بگذار همیشه پایان همه ی سطرها نام زیبای تو باشد لیلا.

     

    اولین درس کلاس اول مان، مثل یکی بود یکی نبود همه قصه های سال های بعد اینگونه آغاز می شد:   ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا
    چیزی شبیه اولین باری که روبروی آقای ناظم صف کشیدیم تا تک تک ترکه های انار را به رخ مان بکشد و بعد هم حکایت همه سال های پیش رو را پیش چشم مان بیاورد.... یا شاید شبیه نردبانی که سال هاست توی لوحه های آویزان گوشه کلاس، برای گرفتن سگی که بالای درخت رفته بود روی پای خود نایستاده است.... چیزی مثل چوب خط های نانوایی حاجی نعمت که ارتباطی با نان قرض هم دادن ها و نان به نرخ روز خوردن های سال های بعد نداشت.
    ...یا مثل نرده های دور پارک که ما را از ماه و ماه را از سکوت سترون کاج ها دور می دارد. یا چیزی شبیه یک میلیون و یکصد و یازده هزار و یکصد و یازده قراری که همیشه توی ریل راه آهن با ردیف سر به هوای مژگان توداشته ام....این ها همه ی ثانیه های ساده منند...ثانیه ثانیه هایی که از مهرماه کدامین سال محال آغاز شدند تا پلی چوبی باشند برای اینکه سال ها بعد در مهرماه آتش به جان پاییزی دیگر، من و تو با هم یکی باشیم و در تلاقی دستانمان آشیانه کند پرنده ای که همزاد آب و آتش نیست... از مدرسه تا سرکوچه همینطور توی یک صف، یکی یکی بچه ها از هم جدا می شدند تا آخرش من می ماندم و امیرحسین و کوله بار مشق هایی که زیر سوسوی چراغ همیشه روشن خانه ی بی بی زیر سرم بخواب می رفت....

    ما به ستون یک می رفتیم تا منورهای دشمن توی تاریکی شب فقط ما را یک نفر ببینند و نبینند.... ما همه یکی بودیم جدای از همه ی نمودارهایی که اقتصاد دان ها برای درجه فقر ما ترسیم می کردند. ..جدای از اینکه  کداممان مال بالا بالاهاییم و کدام مال پایین ترهای شهر... وقتی با کوله بار حسرت به ایل بازگشتم پدرم به شکرانه همه ی تیره روزی هایی که پشت سر گذاشته بودم اسبی سپید به من چشم روشنی داد و تفنگی و قطاری که خودش حمایل سرشانه هایم کرد. ردیف موازی فشنگ هایی که هریک می توانست آهو بره ای را پرپر کند. گلوله سربی سنگینی که می توانست سنگینی داغ لیلا و خون بسی که زخم های من بود را در سینه مردان بی شال و یراق فرو بچکاند.... همه ی سال های بی باران، پیش رو بود و من باید یاد می گرفتم همه ی خشونت دشت را... هلهله بی درنگ فشنگ ها می توانست توی عروسی مهتابوی خودمان شاباش حنابندان او را سر به کوه بیابان بگذارد و در سینه ی آسمان بی پرنده و بلدرچین شلیک شود.

    حالا توی زندان تنهایی های خودم، نفس های عریانم را کسی پشت میله هایی اینچنین حبس کرده است. فاصله ی میله ها آنقدر نیست که دستانم نتواند بی قراری های تو را در آغوش بگیرد. بی قراری های تو آنقدر هست که یکشنبه های تنها، چشم هایت را به ملاقاتی بی کسی های من روانه کنی.

    نام این حرف ساده را گذاشتیم الف.... حرفی نبود... کسی داشت به من می آموخت که نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار...و بعد ترها هم دانستم که این یار همان یکی بود و نبود آغاز همه قصه هاست... همو که عمو حاجی نامش را توی اولین اذان در گوشی، در گوش من که یک الف بچه بیشتر نبودم زمزمه کرد.... حالا می فهمم همه ی این یک های ساده تو بودی... تویی که پشت نرده های باغچه خاله خاتون، هر از گاهی برای چیدن پونه و نعنا و ترتیزک می آمدی با همان قبای گلداری که می ریخت روی سبز بختی برگ ها....تویی که هنوز روسری ات  از عطر ریحان و رازیانه آن سال ها پر است.... تویی که دستهایت بوی خاک نمدار باغچه را توی نوشته های همیشه من می ریزد... تویی که قد می کشی توی بالا بلندی های ردیف سروها... توی همه هزاره هایی که تنها الف قدی چون تو را به خط خطی مشق های شبانه من هدیه می کند.... من دوباره از اول شروع می کنم.... از همه  الف هایی که در شکوه نامت قد می کشند و من هنوز بعد از اینهمه سال برای نوشتن شان دست و دلم می لرزد....

     

    حق داری باور نکنی.حق داری بی تابی های مرا نبینی.حق داری دندان به جگر گذاشتن های مرا بی خیالی و بی قیدی بدانی. اما من دوستت دارم. هیاهوی زندان بانان، صدای پشت میله ها را به تو نخواهد رساند. اینجا همه موازی اند، همه ی مردها و میله ها.... و همه ی چشم هایی که همیشه به ضربدر های ناموازی روی دیوار دوخته شده اند. هی گفتی...گفتی... اما به ملاقاتی ام نیامدی. هر سه شنبه، گوشم همه ی نام های توی بلندگو را تکرار کرد... همه ی کلمه های پیچیده توی سیم خاردارهای روی دیوار را.... همه سربازهای توی برجک را اما لیلای بی نشان اینهمه سال، روزی گوشواره هایش را برای دیدار ناشنیده های  محکوم بند چند غرامت نداد.
    لیلا لیلا لیلا
    تراکم میله ها را توی ولولای نامت دیده ای. من سال هاست روزنه ای می جویم تا به اردیبهشت پر بنفشه شیراز سلام بگویم. حساب روزهای بی سرانجامم را گم کرده ام. شستم، انگشت کوچکم را لمس می کند و من اینگونه می شمارم انگشتانم را به امید روزی که در یکی از همین ثانیه های بی تکرار پیدایت کنم :
    یک...
    دو....
    به سه که می رسم
    انگشتانم به شکل نام تو در می آیند لیلا
    مرا میان ناگریزی اینهمه تقدیر وا مگذار من زندانی سرنوشت شوم خودم
    زندان بان من، در من زندانی است
    همه ی سرجوخه ها خبردار ایستاده اند در من و من که هیچگاه شستم خبردار نمی شود همچنان می شمارم روزهای بی طاقتم را ... من صبورانه به سحرگاه چشم دوخته ام.همه می گویند وقتی وارد انفرادی می شوی یعنی دیگر همه چیز تمام است.یعنی سحرگاه نزدیک است...
    سپیده از پشت طناب آویخته از گرگ و میش آسمان، سیاهی های جان و جهان مرا به تماشا ایستاده است اما من در این میان، تنها به بغض گره خورده طناب آویزان می اندیشم....به میدان صبح گاه...به چکمه های معلق ....به باران بی موسم فردا... و به ضربدرهای روی دیوار که هیچ گاه هوای اریبهشت شیراز را نفس نخواهند کشید. این چند بند، عاشقانه های محکوم بند چند است.... توهیچگاه حق داری باور نکنی  x x x x x x x x x x x


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 12
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    از پیچ خیابان پست که گذشت نمی دانم چرا ناخود آگاه نگاهم به ابتدای نرده ها افتاد... به نظرم آشنا آمد... تا آمدم دوباره قامتش را ورانداز کنم دنباله چادرش پشت نرده ها محو شده بود... در ماشین را باز گذاشته بودم و خودم ایستاده از بالای در داشتم رد او را از پشت درختها و نرده ها دنبال می کردم.... حسی غریب نگذاشت راحت روی صندلی بنشینم... چیزی از او در تیررس نگاه وحشی ام نبود...فقط تجسم می کردم که مثلا حالا از درخت دوم گذشته است.... یا مثلا حالا گوشه چادر آویزانش دارد کشیده می شود روی حاشیه سنگفرش پیاده رو....چند ثانیه تامل شاید به سختی همه ی سالهای بی طاقتی گذشت که بلند بالایی های او را چشم به راه بودم.... همه ی سال های سرد بی بارانی که بی او گذشته بود... همه ی روزهای خسته ای که خیابان های شهر را به دنبال کفش های کتانی اش زیر پا گذاشته بودم... همه ی هفته هایی که هفتاد سال مرا پیر و زمینگیر کرده بودند.... به اندازه همه ی سال های بی او، انتظار کشیدم تا از پشت آخرین نرده به آفتاب سرد دی ماه، چهره نشان داد.... نه اشتباه نمی کردم.... خودش بود... هنوز مثل سرآسیمگی آن روزها، از دیدن هر مردی رم می کرد... خاصه اینکه کسی از بالای در ماشین، خیره رد بی قراری های او را دنبال کند.... داشتم فرو می ریختم نه به این خاطر که در لحظه ای ناخودآگاه بعد از یازده سال و چهار ماه و دو روز او را دیده بودم... داشتم فرو می ریختم از انهدام همه ی سالهای بی سرانجام اینهمه درد...اینهمه دربه دری...اینهمه آوار...اینهمه زخم

     اولش نخواست از روی جوی کنار پیاده رد شود و بیاید توی خیابان....چند متری رفت اما دید دارد سر از مقاومت در می آورد ... نگاهی به برجک روبرو انداخت و برگشت.... هنوز نجابت چشم هایش افتادگی زمین را دنبال می کرد.... اگر در باز ماشین حائلم نبود به گمانم ریخته بودم روی همان آسفالت رنگ و رو رفته ای که او اول بار پای راستش را گذاشت تا از جوی آب رد شود..... دست خودم نبود... هنوز شک داشتم که او لیلا باشد.... چیزی از شیطنت های مسری آن روزها را در چهره اش نمی دیدم.... شاید به این خاطر که هنوز اضطراب تنم نمی گذاشت بدانم کجای زمان بی زمان ایستاده ام.... خودم را فراموش کرده بودم و همه ی آدم های دور و بر را.... فقط او را می دیدم و نمی دیدم.... حس کردم چشم هایم دارد سیاهی می رود.... یک لحظه روی صندلی افتادم اما یادم نیست کی دوباره از صندلی کنده شدم و در برابر نگاه او که حالا چند قدم بیشتر با من فاصله نداشت به لرزه افتادم. البته هنوز مغرور تر از آن بودم که آن پلنگ وحشی بتواند رم کردن تنم را شتاب بردارد..... نمی دانم گونه هایم از کبود همه  سالهای سرد بی لیلا گل انداخته بود یا ازسیلی سرمای بیست و چندم دیماه..... من تب داشتم....من دست و دلم می لرزید....اما نگذاشتم زانو زدنم را ببیند...روی پای خودم ایستاده بودم... قامت کشیده بود کسی در من غروری فروریخته را... من بیقراری هایم را به گمانم پوشیدم از معصومیت چشمهاش اما او نتوانست شکوفه های خیس ریخته برگونه هایش را زیربال بال گوشه روسری اش پنهان کند.... او هم به گمانم مرا با من اشتباه گرفته بود.... مرا با مردی که چهارده سال تمام کوچه پس کوچه های غریب این شهر را از او خاطره داشت.... مردی که هنوز نمی توانست بی او روی پای خودش بایستد.... مردی که داشت فرو می ریخت از درهای پیکان پلاک اصفهان... از آوار خودش....مردی که چهارده سال تمام گریخته بود از خودش.... از لیلا... از همه روزهای بی لیلا...از لیلای بی آوای همه ی سال ها... از کبسیه های سرد همه ی بی بهاری ها... از حال و روز نداشته مادر بزرگ... از حال و هوای دم گرفته خانه.... از ششم مهر ماه هرسال...از بوق بوق خانه بران همه ی عروس های دنیا... از شاهنامه خوانی های دایی... از رستم و سهراب...از خودم... از خودش... از خودمان... از خاله بازی های حوالی حوض.... از جانماز همه ی سال هایی که بی گلاب افشان چادر نماز گل گلی لیلا گذشته بود... از حال ...از محال... از امروز ...از هنوز... از تکه تکه های مردی که داشت فرو می ریخت روبروی او روی آسفالت نم گرفته بیست وچندم دیماه....

    یک تامل کوتاه او را یک لحظه روبروی من نگاه داشت.... ثانیه ای شاید.... کوتاه تر از همه درنگ های ناروای جهان.... ایستاد برای لحظه ای روبروی آوار فرو ریخته من... نمی دانم... شاید... شاید حساب قدم هایش را گم کرد یا چادر بلندش ریخت دور پاهای کشیده اش...درست مثل روزی که توی شاهچراغ بلد نبود چادر نماز امانتی را بریزد روی بلوغ تازه ی تنش... مثل همه سال های دبیرستان فاطمیه.... پیاده روهای چموش روبروی پارک کودک...

    خواستم به آن ماه گریزان بگویم اندوه همه شب هایی که بی او گذشته بود.... خواستم به او بگویم روزگارم را سیاه کرده است....خواستم بگویم چهارده سال تمام بی او جان کنده ام.... خواستم بگویم هنوز کمر راست نکرده ام از صدای هلهله مرد و زن هایی ریخته بر دف کوبی ماشین گلکاری ششم مهرماه :

    انگار همین دیروزهزارسال پیش بود... خانه ی مادر بزرگ بودم که خبر آوردند خانه بران لیلا است.... کار از کار گذشته بود.... ناله های گاه گاه دور از او افاقه نکرد.... دعاهای مادر بزرگ هم.... خودم را سر آسیمه رسانده بودم به آخرین شعله های لیلا اما نگذاشتند بروم ماهی کوچکم را که حالا در تور مردی کبود بدام افتاده بود ببینم... هرچه التجا کردم ...خداخدا کردم عمو زاده ها پیش پایم نشستند که نه دیگر فایده ای ندارد.... صدای دف و دایره ی زنان کولی را می شد از سه کوچه ی همیشه بالاتر شنید.... اما صدای ناله های گاهگاه من هیچگاه به کوچه 228 چهارراه حمزه نرسید.... همه ی زنهای فامیل ریخته بودند توی اتاق نشیمن تا مبادا از انفرادی خودم پایم را بیرون بگذارم، درست مثل وقتی که آخرین شکسته های روح عریان امیرقلی را بسته بودند به تخت های آسایشگاه، تا زنجیر پاره نکند...عربده نکشد... مثل وقتی توی تعزیه ذوالجناح را بسته بودند به تیرک چراغ برق تا برای خودش، هوای غم گرفته ظهر عاشورا را عزا بگیرد..... من بلد نبودم خون بپا کنم.... بلد نبودم دنیا را به آتش بکشم... اما آنها حالی شان نبود... صدای بوق بوق ممتد آخر شب، یازده سال تمام است که توی گوشم می پیچد... اما نمی دانم چرا این عروس پولک پوش اینقدر پا سنگین است... می دانستم عروس را با ناز به خانه ی بخت می برند.... می دانستم دخترکان جوان جلو محمل او را می گیرند تا بقول خودشان مردم فکر نکنند عروس بی کس و کار است.... شصت تا گوسفند را باید پیش پایش قربانی کنند تا گامی پیش بگذارد.... هفت تا مکه و مدینه باید پا انداز و سر انداز او باشد.... صد تا لاحول ولا باید بخوانند تا عروس از چراغان شهر به خانه بخت برسد.... می دانستم ...همه ی اینها را خوب می دانستم.... اما هیچگاه فکر نمی کردم یازده سال تمام توی سرم دف بکوبند و هلهله راه بیاندازند زنان باکره ای که زندگی تنها در کمرگاه شان وول می خورد.... کولیان آواره ای که هیچگاه رحمی به بیقراری من نکردند.....

    خواستم چیزی بگویم در آن مکث کوتاه ناگزیر، اما انگار فقط باید نگاهش می کردم.... به گمانم حالا باید گنگ می شدم مثل همه ی سال هایی که او را فقط در سکوت یک عکس رنگ و رو رفته ، حسرت گریسته بودم.... باید چهارده سال حرف های گفته و ناگفته را در درنگی کوتاه به او می فهماندم.... رسالت سنگین این پیغام را سپرده بودم به چشم های حیران خودم و به گونه های گل انداخته خورشید بالای سرم و به اضطراب دستهایم که داشت از بالای در پیکان کشیده می شد پایین.

     خواستم همه ی زخم ها و دردها را فریاد کنم در نگاهی و آهی اما انگار زدوده بودند از لکنت زبانم همه حرف های ساده ی دنیا را... انگار هیچ کلمه ای بلد نبودم...حتا سلام ساده ای... حتا نای ناله ای.... خواستم جواب بگویم اضطراب لیلا را که می خواست و نمی خواست لب به سلامی ساده بگشاید.... سلامی که هیچگاه دیگر از لیلا نشنیده بودم....سلام ساده ای که نتوانست بیقراری آن مکث کوتاه را دوباره جاودانه کند....تشنه ی شنیدن اش بودم.... می خواستم بریزد لهجه روستایی اش را توی لکنت صدای من... اما می ترسیدم آن صدا، صدای دلنشین آن روزها نباشد: صدای آمیخته با تبسم گل و گیلاس... شیرین زبانی های چهارشنبه های چهار باغ... چال زیبای گونه هاش... سین های کشیده او بر سکوت سفره عید... میم های ممتدی که دوست نداشتند از بوسه چینی لبهاش دل برگیرند... گیرایی خنده هایی که می ریخت توی خوش لهجگی باد... توی خش خش برگهای لرزان باغچه... توی تبسم یاس های دیوار خانه بی بی....

    تا به خودم آمدم از کنارم گذشته بود و من تنها دنباله عطر تنش را می توانستم از خنکای نسیمی که داشت می وزید روی ناهشیاری تنم، گر بگیرم... خاطرات آن روزها با این عطر و بوی آرام درآمیخته بود... حالا شک نداشتم بهارعطرافشانی که با روسری زیتونی و بلوز زرد و نارنجی از کنار زمستان سرد و بی باران من گذشت، گمشده چهارده سال دیوانگی های من بود.... من چطور می توانستم لیلایم را....

    نه...نه...او دیگر لیلای من نبود..... لیلای من وقتی از خم بازارچه می گذشت برمی گشت و نگاهی به آشفتگی های پشت سرش می انداخت..... لیلای من چند قدم آنطرف تر روبروی پارک کودک آن قدر این پا و آن پا می کرد تا به دیوانگی بعد از کلاس فارسی او برسم.... حالا گیرم که مادرهی نصیحت وصیت کند که دختر باید توی خیابان معقول باشد....لیلای من بلد نبود چادر مدرسه اش را خوب روی مانتوی آبی اش بیندازد....

    لیلای آن روز وقتی از خم بازارچه گذشت تنها دوبار مکث کوتاهی کرد و مرا با همه ی حرف های ناگفته و درد های پنهان تنها گذاشت.

    حالا من مانده بودم و میدان شهر و همهمه ی آدم ها و بوق بوق ماشین هایی که توی سرم می چرخیدند.... من مانده بودم و آخرین بازمانده های من... منی که هنوز نمی خواست باور کند که همه ی این سالها را به خیالی از لیلا دلخوش بوده است....منی که باید می رفت چند شعله آن طرف تر، قبض آب و برق خانه ی همیشه تاریکش را توی بانک صادرات شعبه شهربانی می پرداخت....

     

    امروز حوالی هوای ظهر داشت خوابم می برد و برای لحظه ای داشتم از کسالت موهوم این روزها چشم می بستم که کسی آمد تو را ریخت میان پریشانی خواب های من.... من داشتم پر می زدم میان عطر بابونه ها و سر بزیری بنفشه ها...من داشتم از سرخوشی شراب دیشب فرو می چکیدم بر تماشای چشمهات و تو داشتی نوازش می کردی گونه های تبدار مرا آنسان که می نوازد دستهایت گاه گاه برگ های زرد و نارنجی تاکی پیر را... من هزار ساله بودم انگار...شاهزاده ی باغ اسطوره های پیش از این.... میان سرخ هایی که افتاده می سیبیدند.... میان افتاده هایی که سیب می سرخیدند....

    حالا که یکی دو ساعت از آن خلسه شگفت گذشته است دارم دستهایم را می تکانم روی صفحه کلید تا چیزی شبیه هلهله نام تو را توی بی تابی کلمات بریزم.... توی این اتاق سرد، سرما دارد مرا می خورد و من به روزهایی گرم و آفتابی تر می اندیشم.... الهام می گیرم نام تو را از هرچه آفتاب... از الف لام میم های بغض کرده ی قرآن که نام بی ولولای تو را در طنین صدای خدا و جبراییل مقطعه می خوانند.... همه اللهم لا اله الا الله های لاله های بی نام بی لیالی این همه اوهام، رنگی و درنگی از طنین نام تو دارند.... همه لالایی های مادرم هلهله مدام نام توست....من چقدر باید شاعر باشم وقتی الهام بخش خواب های آرام من سرمه ریز چشم های مهربان توست.... وقتی تو می ریزی تمام سرمستی مدام این روزها را توی پیاله من.... وقتی من درنگی نمی آسایم ناهشیاری این روزها را... وقتی تمام هفته به ماه خندان توی روسری گلدار تو می اندیشم....

    من اندازه تمام ستاره های آنشب جاده....راستی یادت هست.... کسی همه ی ستاره ها را مثل نقل و نبات ریخته بود روی سر ما...روی روسری گلدار تو... من داشتم تمام آسمان را برشانه می کشیدم به بهای اینکه تنها شبی با من باشی.... به بهانه ی اینکه درنگی سر بر شانه های ناصبور تو بگذارم.... تا غروب دیر هنگام فردا....تا صدای الله اکبر مناره هایی که تا بلندای نامت قد می کشند هر غروب.... تا بلوار تخت جمشید... تا همان کوچه ای که تو را هر روز به اطلسی های شیراز هدیه می کند.

    من داشتم آخرین غزلم را برای روسری آویخته تو می خواندم و موهایت داشت می ریخت توی ولولای گندمزار....همیشه آخر قصه هایی اینچنین کلاغ قصه  به خانه اش نمی رسد....همچنانکه تقلای دستهای من به ضریح سرشانه هات

    چیزی حوالی همین دقایق معصوم من داشتم تو را استخاره می کردم از نمازهای شبانگاه شاهزاده قاسم... اگر چه دیوانگی را حاجت به سبحه ریزی عقل نیست... اما من می خواستم به این بهانه تو را بخواهم از روشنایی آینه باران روی سرم..... و تو کمی آنسوتر کبوتر دلت را پر داده بودی در هوای خانه ای که تنها بی رنگی آینه آینه آینه کاری ایوانش نقشی از غریبی ایوان گنجشک و آهو داشت... من خواب دیده ام روزی همه ایوان از ولولای سرخ گونه های تو لبریز خواهد شد... همه ی تاکستان های ریخته بر نشیب کوه، خود را به پیاله گردانی چشم هایت خواهند رساند.... به جامه دران کلمایی که زخم های ناسروده مرا عریان می خواهند

    الهام می گیرم نام زیبای تو را از هرچه خوب...هرچه خوب تر... از همه خوب هایی که تو را می ریزند تو پریشانی خواب های من...میان سرخ هایی که افتاده می سیبند...میان افتاده هایی که سیب می سرخند.... میان همه سیب هایی که توی دامن من به رنگ لبخند های تو سرخ می افتند

    و من اینگونه با درنگ نام تو  از خواب معطر هر روز بیدار می شوم.....

     

    چقدر دلم برای خودمان تنگ است.... چقدر دلم می خواست همه ی این خیابان های دور و دراز را  می دویدم تا تو....و آنگاه از سر شوق می باریدم توی چشم هات همه ی سالهای بی تلاطم باران را.... کاش در هیجان دومین بارش پاییز، اینقدر دستهای باران خورده من از اضطراب انگشتانت جدا نبود.... اما بیهوده بود آرزوی کوچک مردی که همیشه آسمان دوازده ضلعی چترش ابری است.

    این روزها همه ی جاده ها و خیابان ها به سمت نا بن بست کوچه شما منتهی می شوند..... این روز ها تمام دقایق معصوم، به ثانیه های سکوت بعد از شبانگاه می پیوندند ....به آخرین هم آغوشی باد و باران...

    امروز از جاده انجیرک که می گذشتم هنوز زیر درخت بید آنروز هوا آفتابی بود.... هنوز پرنده های رها می خواندند به شوق تو....هنوز گلهای صورتی روسری تو ریخته بود در هوای حوالی رود....هنوز صدای ملایم آب را می شد شنید از سکوت ریخته بر دامان دشت... لحظه ای می ایستم شتاب جاده را اما تو نیستی و زمین تنهاست....اما تو نیستی و چشم هایم مدام رد خیابان دور و درازی را می گیرد که همیشه در پایان آن تو ایستاده ای.

    این روزها با تو حال و هوایی دیگر دارم.... کنجکاوی چشم ها به بی تابی های من پی برده اند....مادرم آن روز که تو را دید فهمید که حالا حالا ها نمی تواند مرا از شیفتگی گل های باغچه  جمع کند.... حالا او بهتر از هر کسی می داند که این روزها گونه هایم به شوق کدام شکوفه باران خورده گل انداخته است.... این روزها عطر روسری ات همه ی صحن و سرای خانه را پرکرده است....وقتی تو از سمت آفتاب گردان ها بر بی چراغی خانه ام می وزی شمیم یاد تو همه ی خانه را پر می کند.... امروز به شوق ثانیه ثانیه هایی که بی تاب و بیقرار تو بودم یک شاخه نیلوفر را از باغ خان عمو هدیه آورده ام برای توالی گلدان...تا به رنگ بیقراری من بتابد دور عکس های تو در قاب شکسته ی یک لبخند

    درد هایت را در جانم بریز تا گر بگیرم از فوران تبت امشب... آغازاین درد را با من باش که تا آخر راه با توباشم..... بگیران مرا از شعله های جانت تا پروانه ات باشم همه ی سپیده دمان این حوالی بی باران را.... فردا با خودم قرار گذاشته ام ساعتی مانده به گرگ و میش آفتاب بروم به همان راهی که آنروز تو آمدی... همه ی شهر را به دنبال عطر نفس های تو می گردم.... تمام کوچه پس کوچه های شهر را و میدان مصلی را  دور تو می گردم تا بلا گردان چشم هایت باشم..... من یاد گرفته ام بال های شعله ورم را به هیاهوی باد ها بسپارم.... من یاد گرفته ام  با چشم های تو شعله ور تر باشم....

    باد می آید

    کل می خورد چایخانه در عطر طارونه ی قلیان

    سرما می وزدم تا گلیم بپیچم شانه هایت را

    تا بلرزد در تنم

    در تنانانا تنم

    تناناناتنم

    تاتنم

    تابلرزد در تکمه های پیراهنت

    در تکانه های صدایت

    گم میشوم در هیاهوی بادها

    در نارنجی پیراهنت

    در هوهو همه دم هوهوی صدا

    در کلمه کلمه کلمه ی کلامت

    در کلماتت 

    در تکانه های صدایت

    در تکمه های پیراهنت

     

    در آغاز کلمه بود و کل زنان رها در زن

    در تکانه های صدا

    در بلرزان سینه ها

    در تناناناتنم

    در تنم

    در تن

    در زن

    در بزن

    در بزن بگو اهل اهوازی

    بگو طعم باروت تو صدات پیچیده

    بگو دلهره داری

    بگو چشمات ترسیدن

    بگو دختره سرماشه

    (حاج آقا توی همین سکانس ازپیکان پیاده می شود وباز فقه پویا پا در هوا می ماند)

    - از اونوری بری می رسی به هفتا تونل

    (...و حاج آقا نگفت کسی توی دستهای من سرماشه)

    کل چه ولوله ای داره تو صدات خاتون

    قلیون مستت کرده یا غروبای کارون؟

    (دخترم می خندد مثل رنگین کمان پشت خانه ی بی بی )

    ـ مو بچه ی اهوازم

    مو بچه ی شطم

    مو مار هف ....خطم بد نبود او روزا که برا عمو عبودت پارو می زدم

    همو روزا که بیمارت بودم تا

    همو روزا که بیدارم بودی تا

    / چرخید تا دست توی دستم بگذارد توی ترمینال

    توی ترمینال دست توی دست

    شرم توی ترمینال

    سرگیجه تو چشماش

                         تو  صداش

    و دستم را نگذاشت توی دستهاش

    دستش توی دستهام نبود توی ترمینال/

    ***

    (در سکانس آخر این ماجرا

    پاهایم از فلسفه وا می ماند

    تو می روی

    وزمستان کمی تند تر می بارد روی سرم

    روی تنم

    روی تنانانای تنم

    روی گیسوان پریشان تویی که تمام دیشب را تبدار هذیان های من بوده ای)

     

    همه چیز داشت تمام می شد...بی تابی های مدام من...دلواپسی های دیرگاه تو...اشک هایی که حتی در مستی های مدام دست از دامنم بر نمی دارند....خنده های ریخته برهوای بارانی ساحل... چشم انتظاری های مادر بزرگ در قاب شکسته دیروز...من داشتم اقاقی ها را می مردم
    داشتم آخرین زخم های زمین را نفس می کشیدم که کسی مرا دوباره ریخت توی ولولای تنم...توی بیقراری همه ی این سالها.... من افتاده بودم به رنگ آرام سکوت... که کسی دستهایت را ریخت  توی آخرین لرزش انگشتانم.... من بوی حنای دستهایت را نفس کشیدم انگار.... دوباره برگشتم به باغ گیلاس... به کاسه گردانی چشم هات... از خواب نابهنگام دم صبح بیدار شدم...انگار صدای سرفه های کسی  می وزید توی دردمندی باران....انگار کسی مادیان ها را رم می داد روی نا هشیاری تنم... من داشتم به خواب زمین می رفتم...من داشتم بزرگ می شدم قد همه سپیدارهای باغ بالا....من داشتم قد می کشیدم تا اذان صبح... تا هیاهوی ریخته بر مناره های بنفش آبی باران.... حالا دوباره بعد از آنهمه سال باد می آید....

    هنوز فکر می کنم صاحب تسبیح های ریخته بر سنگفرش باد، بال های خسته ام را شعله ور می خواهد.... باور کن مرگ از مستی های شبانگاه ساحل به من نزدیک تر بود .... من داشتم برای همیشه می خوابیدم توی آغوش جاده هایی که همواره تنم را آواره می خواهند... من داشتم کبوتر می شدم..... باور کن فاصله من تا سرگیجه های چرخ های گردان آنقدر نبود که در آن لحظه های انهدام به عطر گل های سرخ نیندیشم.... خوشحالم که هنوز می توانم برای دقایقی تو را نفس بکشم...می توانم نام زیبای تو را بلند صدا بزنم.... می توانم یک بار دیگر برای همیشه تو را با تمام جانم دوست داشته باشم.... می توانم یک بار دیگر به ضربان مانیتور بالای سرم چشم بدوزم و فکر کنم هنوز هستی... هنوز جریان داری در تنم.... هنوز می تپد نامت در کنج سینه ام.... گل های گلایل را بردار برویم خانه خودمان.... خانه خودمان خوب است... خانه خودمان هنوز دارد نفس می کشد...

     

    سلام پری گلم... امروز به یاد آن روزها افتاده بودم و داشتم به سوتی های خودم می خندیدم.... کفشهای لنگه لنگه دم در... لیوان سرکه... شیرکاکائوی توی کافی شاپ... حالا هی بخند ...هی بخند و مرا دست بینداز... داشتم بیت حافظ را برای تویی  شرح می دادم که خود آشنای کوچه رندان لولی وش اویی... داشتم بیت حافظ را برای تویی می خواندم که خود زیباترین غزل ناسروده ای.... داشتم از سلسله موی دوست می گفتم که دیدم گیسوان خرمایی رنگ تو دور دستهایم حلقه زده است....یادت هست... رفتم سراغ سعدی و چند بیت از عاشقانه های او را مثال آوردم تا بگویم حلقه یعنی درکوبه و گاهی محفلی دوستانه و شاید گاهی یعنی گوشواره و انگشتری.... هنوز شب قصه را با شلال موهایت به پایان نبرده بودم که دیدم انگشتری پروانه را گذاشتی روبروی من... پروانه ای که بی پروایی های مرا می خواست با یک بال خسته بپرد...پروانه ای که می خواست بال نداشته باشد تا همیشه بر انگشت کشیده تو آشیانه داشته باشد....پروانه ای که همه دلخوشی اش این بود که می خواست همرنگ روسری صورتی تو باشد... او بال نداشت و من که شمع نیمه سوخته ی این ماجرایم داشتم بی پروبالی او را می نگریستم و بی پروا تر از پیش می گریستم....

    کدامین آتشین سیما از این صحرا گذر دارد

    که از دیوار و در بوی پر پروانه می بارد

    حالا تو نیستی و من دارم برای پروانه کوچک انگشتری ات، حکایت گل های باران خورده ای را می گویم که توی اردیبهشت باغچه کوچک ما همیشه چشم به راه هلهله پروانه هایند.... من دارم پوست می اندازم و فکر می کنم فردا روزی از پیله من، پروانه ای صورتی رنگ، سر بر خواهد آورد....آن وقت است که می توانم آرام گوشه بنفشه زار دامنت بنشیم و شهد و شراب بنوشم از تاکستان حوالی لبهات..... آن وقت است که هی می توانم دور تو بگردم.... می توانم تمام پروانگی ام را بریزم توی شعله های سرکشیده تو...می توانم شعله ور باشم...شعله ور تر باشم..... می توانم تمام باغچه را دور تو بگردم...تمام شهر بازی را... گاری عمو حاجی را...چرخ فلک را.... کهکشان راه شیری را... رنگین کمان چهارشنبه های شیراز را....همه سرگیجه های گنگ همیشه را .... و تو را

     

    پری گلم عکسی از نقش رستم را برایت فرستاده ام. نگاه کن به آن چشم انداز آشنا و فکر کن حالا چند ماه پیش است. بگذار سرخوش باشی، سرخوش تر از آنکه بتوانی از نرده ها بگذری و به باز مانده های باستان چشم بیاندازی. انگار از همه ی اسطوره های زمین، تنها جرعه ای تاک را برگزیده ای تا مستانه تر چشم بدوزی به دور دست... به نشیب کوه ...به بره های رهایی که هرگز از سراشیبی دامنه بر قربانگاه خاک نمی افتند... چشم بدوز به دور دست آسمان...  زمین فرسوده شده است از هیاهوی بادها در گذران زمان اما تنها همین بیکران آبی است که به رنگ چند هزار سال پیش اندوه دیرسالش را با تو در میان می گذارد آنسان که دلتنگ می بارید چند هزاره ی پیش در نگاه مردان منقش شاهنامه... بر نشیب کوه... بر بره های رهایی که هرگز از برج شکوه بر قربانگاه خاک نیفتادند.... فرقی نمی کند دیروزبودی یا امروز... دیروز، روز مهرورزی باشد یا امروز که هردو خراب در آغوش هم افتاده ایم....بگذار صدایم بلرزد و چشمهایم از نشئه ی شرابی که تو در پیاله ام ریخته ای خراب و خراب تر باشد. من نمی توانم روی پاهایم بایستم مثل اجداد باستانی ام که اینگونه با شکوه، کوه به قامت بلندشان تکیه داده است... من نمی توانم در اولین همخوابگی زمین، آخرین زاده ی جم را در آغوش داشته باشم و در این گناه معصوم به گریز بالی فره ایزدی بیاندیشم... به پیامبری موروثی خاک، که به جرم داشتن ایزد بانویی چون تو از من واخواهند ستد.... از من مخواه پله های روبرو را پا به پای مردان جهانگرد اوج بگیرم. من همه جهان را زیر پا گذاشته ام تا به آرامش چشمهایت رسیده ام ...پس بگذار اندکی بیارامم روی سر شانه هایت... بگذار سرم را در آغوشت بگذارم و اضطراب همه ی سال ها را در گوش تو نجوا کنم....آخرین قطره های جام را بچکان بر عطشناکی لبهام.... بگذار مزمزه کنم سرمستی را از سرانگشتان باران خورده ات... بگذار از لیلا بگویم... چند روز دیگر همه چیز را به تو خواهم گفت آن وقت خواهی دید که لیلای بی بلوای همه شبهای شیدایی من تویی....سرمستم... سرمستم اما نه آنقدر سرمست که نرمه بارانی که بر شیشه مشجر می بارد را اشک نریزم....سرمستم نه آنچنان سرمست که بی تابی های تو را از چشم هایت ننوشم.... سرمستم نه آنچنان که دلنگران بره های رهای آن بالا بالاهای نشیب کوه نباشم...

    حالا فرسنگ ها دور از تو اینجا با معبد شیوا راز و نیازی دیگر گونه تر دارم.... کبوتر چاهی های معبد از درد سنگینی که هزار فرسنگ بر شانه کشیده ام خبر دارند.... دخترکانی شبیه لبخند های تو زرد و نارنجی پوشیده اند و پله های روبرو را بالا می روند.... من دنبال تو می گردم در همهمه زنانی که چیزی از دعاهای رو به آسمان شان نمی فهمم ... انگار کسی هزار هزار حرف شعرهای تو را بی هوا ریخته در خوش لهجگی آوازهاشان.... من دنبال تو می گردم .... معبدت کجاست ایزد بانوی همیشه بارانی من؟


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 11
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    فکر کن حالا چند سال پیش است و من دارم پرسه می زنم توی رویاهای لیلا. فکر کن دارم خواب می بینم. فکر کن پیش یک روانشناس نشسته ام و دارم اعتراف می کنم همه چهارشنبه های دیوانه ام را. فکر کن امشب دارم خودم را برای چند روز همسایگی با آفتاب آماده می کنم.... ازهوای حوالی غروب معلوم است که امشب از پرواز تهران جا خواهم ماند و باید بازهم مثل روزهای آشفته خدمت، خودم را روی صندلی های آخر یک اتوبوس پیر و خسته بیندازم و یک چشمم به کورسوی انتهای جاده باشد و چشم دیگرم به کرانه های تاریک ماه. وقتی فکر می کنم امشب یک نفر در حوالی خیابان ولی عصر، لحظه به لحظه رد سوار مرا می پاید خوشحالم و این شادی در چلچراغان خیابان های اصفهان بیشتر خودش را نشان می دهد. انگار امشب همه شهرهای بین راه را آذین بسته اند تا فردا روزی ، چشم هایم به دیدار عزیز کسی روشن شود که چند ماه تمام را بی تاب دیدار او بوده ام.

    اتوبوس نارنجی مهر پیما، امشب در میان خواب و بی خوابی مسافرانش دارد بی قراری های مرا زوزه می کشد و انگار سرمست تر از همیشه می رود تا مرا در آغوش مهربان کسی بریزد که این روزها همه دین و دنیای من است.

    برای لحظه ای از خوابی که نداشته ام بیدار می شوم... انگار درنگی چشم های نا آرامم سپیده دمان دلیجان را آرمیده است... حالا وقتی چشم باز می کنم ساعت پنج صبح به وقت شب زنده داری های من است و من پا به پای کسانی که برای نماز، خود را روی سجاده های مسجد قایمیه قم می ریزند از اتوبوس پیاده می شوم. دو رکعت تا چشم های او راه است و من می توانم پیرهن چاکی این شوق ملموس را در سرمای زود هنگام دهم شهریور با تمام وجود احساس کنم. من یک ایلیاتی آشیان گم کرده ام....مثل خودم ...مثل خودت...مثل خودش.... مثل همه ی ما که دور افتاده ایم از هوای گرگ و میش حوالی ماه.... یک نفر باید مرا دخیل ببندد به آفتاب...دخیل ببند به اذان ریخته بر مناره های بنفش آبی صبح.... به صدایی که از سینه کش کوه به جانم می ریزد.... من نذر کرده ام چشمهایم را

     

    چه دیر از خواب هزار ساله برخاسته ای لیلا. فردا وقتی بیایی می بینی سکه ی ماه از رونق افتاده است....و مهربانی ....و لبخند....و حتا چند شاخه گل سرخی که دهم خرداد هرسال  به شوق آمدنت باز می شد....ما خواب بودیم و آفتاب گذشت....ما خواب بودیم و آسمان یکریز بارید بر تب زمین... وقتی بیایی می بینی پرنده از اوج افتاده است در هوای دود و دم گرفته شهر....آفتاب از برج شکوه افتاده است در شاخ و شانه کشیدن های برج و باروها...وقتی بیایی می بینی کسی نیست که با تمام وجود کلاه از سر بردارد....از ته دل به تو صبح بخیر بگوید...به غار تنهایی ات برگرد خاتون بی خلخال این حوالی گمنام...بگذار....زمین آرزوی یک صبح قشنگ را به گور ببرد.....

     

    امروز تهرانم....شاید در یک قدمی گمکرده تو....شاید دارم از پیاده رویی می گذرم که روزی عطر تو در آن پیچیده است....فکر می کنم در میدان رازی ، رازی نهفته است....از ترمینال جنوب تا صادقیه  دارم تو را نفس می کشم....احساس می کنم دنبال چشمهای قهوه ای کسی هستم که سال ها پیش مادرم توی فال قهوه ، مژده آمدنش را داده بود....دنبال کسی که سایه سایه با من است با همان روسری گلداری که از طراوت باران و بهار رنگ یافته است....لیلا لیلا لیلا، دستانت را از دستانم جدا مکن ...من سردم است....من توی خیابان های تهران گم شده ام میان بوق بوق ماشین ها و همهمه ی آدم هایی که لهجه جنوبی مرا نمی فهمند...دلدادگی های مرا می بینند و بروی خود نمی آورند....میدان آزادی دور سرم می گردد و من هم هی دور تو ... هی دور تو می گردم هر سال....هر ماه ...هر روز.... و بال های سوخته ی مرا اگر ببینی به رنگ پروانه ی آتش به جانی ست که 1359 روز تمام بی پروا دور تو گردیده ست.

     

    تا به خودم می آیم دارم پله های هتل آزادی را دوتا دوتا بالا می روم. هنوز مثل تهران بار اول، از آسانسورها رم می کنم و دارم با تقلای تمام خودم را می کشم تا اتاق 406. همانجا که تا دقایقی دیگر صدای دلنشین زنگ تلفن، مرا به رقص و هلهله وا خواهد داشت."خب بچه بگیر بخواب، تو آخه خواب و آروم نداری؟" من تنها می توانم به تصویر مشتاق خودم در آینه نگاهی بیندازم و طعنه های این روح خسته را با لبخندی نادیده بگیرم و همچنان ناصبور، منتظر ثانیه های معصوم ظهر امروز بمانم.

    خیابان سمیه باید چه حالی داشته باشد وقتی تو را گوشه ی پیاده رو، گرم در آغوش می گیرد. من سرآسیمه خودم را از طبقه چهارم ریخته ام توی این خیابان غریب و دارم در به در دنبال کسی می گردم که حالا تنها یک سلام با خط لبهای او فاصله دارم. کلی با خودم کلنجار رفته ام تا این بار وقتی تو را می بینم دست و پایم را گم نکنم. اما انگار کار از این حرف ها گذشته است. گونه های گل انداخته و لکنت زبانم همه چی را رو می کند. مشکل کار این است که تو تمام عمرت را گذاشتی روی کشف همین دقایق دیوانگی و اضطراب آدم ها.

    حالا که چند خاطره از خواب پریشان دیروز گذشته است اینجا تنها تویی و من ... و میلیون ها آدمی که دلدادگی های مرا می بینند و بروی خود نمی آورند....تلاطم دریا را در چشم های من می بینند و چیزی از لهجه جنوبی من نمی فهمند....راستی اولین چیزی که در خیابان سمیه از تو پرسیدم چه بود؟.... هیچ یادم نمی آید اما انگار یادم هست که گاهی سکوت می کردیم و همه ی گفته ها و ناگفته های مان را در خاموشی حرف ها، فریاد می زدیم. گاهی چشم های تو آمیخته با لبخندی شیرین می ریخت توی چشم های من و شانه های لرزانت در لحظه ای ناخود آگاه لمس می کرد شانه های ویران مرا.

    صندلی چوبی هوای ظهر و بازوان بی پروای من که می رفت زیر سایه وحشی یک نارون پیر، دلبری های تو را با تمام وجود در خود ببلعد... روسری تو از اضطراب این حس غریب  روی دست هوا وول می خورد وهی سرخ و سفید می شد. من ببر گرسنه ای را می مانستم که حالا داشت زیباترین غزال سیاه چشم پارک های تهران را در خود فرو می کشید.

    من سردم است لیلا... من سردم است... من حتا در هوای دم گرفته مرداد ماه جاده بندرهم هی می لرزم. هی تسمه پروانه پاره می کنم و دور خودم که حالا خلاصه ی همه آتشپارگی های توست می گردم. همه ی این جاده پر پیچ و خم  شاید دارد شوق لحظه هایی را در کوه و دشت هلهله می کند که من و تو در چنارستان های حوالی جاده چالوس دمی می آرامیم همه سال های وحشتمان را. اگر چشم های تو سهم من از زندگی نیست پس چرا اینهمه با دردهای غریب من آشناست. اگر آن دو تا گوی قهوه ای زیبا را روزی زن کولی حوالی "تل گز" توی تقدیر من نریخته بود پس چرا امروز اینقدر بی تاب آن چشم های سیاه شیشه ام.

    نازکای تنت را ریخته ای روی تخت چوبی، حاشیه قلیان، زیر چنارهای قد برافراشته کرانه رود. یک آهو رم کن از من ...لحظه ای از چشم های وحشی من بگریز...بنشین روی قالی رنگ و رو رفته ای که مرا به یاد رنج های نارنجی مادرم می اندازد....خودت را بچسبان به دیواره تخت.... تا سرم  سر بخورد روی سرشانه هات.... روسری ات را بردار....مرا بیامیز با عطر موهات......سرم را بگذار روی داغ نفسهات.... اولین غزل عاشقانه ات را بریز توی جان من.... شعله ورم کن... فوت کن تمام شمع ها را در نگاه خاموش من تا تنها رودارود جاده چالوس بماند و خلوتی که چشم های من و تو را در این گوشه از زمین خدا به هم پیوند داده است .... شانزده سالگی هایت را کلمه کن....بریزم توی آغوشم....دود کن تمام جانم را....فوت کن عطر تند نعنا را توی بی خوابی چشم های من....

    اینهمه راه را آمده ام تا از دخترکان حوالی آب، نشانی کسی را بگیرم که سایه سایه با من است. نشانی پروانه سوز خاکستری را که هفت روز تمام دور آتش بجانی های من گردیده است....خسته ام لیلا خسته ام... آخرش دعوامان می شود.... آخرش اینهمه آفتاب کار دستمان می دهد.... تا کی آوازهامان در هق هق یک نی لبک چوبی پرپر شود و ما هی برای غروب کدامین ستاره آیه یاس بخوانیم.... پیشانی داغ آفتاب را گوشه چارقد هیچ آسمان خسیسی خیس نخواهد کرد..."ای کاش آسمان می دانست که کویر هم گاهگاهی به لهجه باران گریه می کند."

    آب بزن صورتم را.......بیدارم کن از خواب هزار ساله ای که بی چلچراغ چشم هایت گذشته است.... آب بریز بر گونه های بر افروخته ام....آتشم را فرو بنشان.... من تب دارم... آب بزن آتش توفنده ی جانم را....من تنم به خواب زمین آلوده است.... شستشویی کن چشم هایم را با باران... بپاش خنکای سرانگشت هات را بر آتش تنم....گلدار کن پیراهنم را با آبرنگ دستهات... بیدارم کن از خواب مرگی این سال ها با هلهله ی زنگ النگوهات  ... از من بخواه وضو بگیرم....چند سکوت آنطرف تر از رد پاهای تو، باید سرم را زمین بگذارم و بگزارم قضای همه نمازهایی را که بی محراب گونگی اساطیری ابروهات گذشته است......

     کفش های میرزا نوروزی مرا بپوش و هی بخند.... پا کن توی کفش شاعری دیوانه... لختی بچرخان تنت را در چلچراغان چشم های من.... برقصان دستهایت را بر شکوه نخل ها تا زمین بوی لاله و لیمو بگیرد.... بگذار چنارها همه یکسر دست شوند خواهش تنت را.... بگذار ولولای رود ببیند بی تابی دکمه های پیراهنت را.... روسری ات را بیاویز بر هیاهوی بادها تا زمین رنگ گوشواره هات را قاب بگیرد در خاطره های قشنگ شهریور....

    سرت را بگذار روی زانوهای من. آرام ببند چشم هایت را تا بشنوی از سکوت ریخته بر خستگی پاهام سی و چند سال رفتن و نرسیدن را. من با همین پاهای کوفته سی و چند پاییز را تا تو دویده ام..... سرت را بگذار روی زانوهای من.... حالا دیگر از تکاپو افتاده اند این دو قاصد پیر. خم می شوم روی نا هشیاری تنت مثل آخرین نماز های نشسته مادر بزرگ و آرام می بوسم تبرک گونه هایت  را.... من بوی اذان می شنوم از ولولای گوشواره هات.... از سکوت اهورایی ریخته در خاموش چشمهات.... طلوع می کنم ازپشت سایه های ریخته بر بلندی مژگانت.... تو سر بر می داری و لحظه ای چشم باز می کنی .... چشم های خسته ات نیمه باز دنباله نگاه مرا چشم فرو می بندد.... لبخندی کوتاه، تو را می ریزد توی آغوش من.... من حالا آنقدر به تو نزدیکم که صدای بی قراری های تو را از تپش شانه هایت می شنوم....تو را درآغوشم می فشارم..... عطر موهایت را با تمام جانم  نفس می کشم.....

    باید برویم، دارد دیر می شود. از جا کنده می شویم....از پله ها می رویم بالا... بالا و بالاتر ... تو همیشه دو پله بالاتری از من... و من همیشه چند پله پایین ترم از آسمان بالا... دستهایم را بگیر ...انگشت میانی ات را حلقه کرده ام برای همین روزها.....

    تهران را پیش رو داریم و خاطره قشنگ امروز را پشت سر...  من نگاهی به پایین می اندازم.... هنوز  من و تو آنجا آرام سر در آغوش هم گذاشته ایم... انگار تندیسی از ما ساخته اند آنجا در خنکای هوای بعد از ظهر جاده چالوس تا برای همیشه این نقطه از زمین ، گوشه دلنشین عاشقی های ما باشد....چند ماه دیگر در برگ ریز آذر، می رویم دوباره نگاه می اندازیم به آن دو فرشته سنگی که همه ی مهرماه ، غریبانه یکدیگر را در آغوش کشیده اند....  باران دی ماه همچنان بی چتر در آن گوشه دنج خواهند نشست و تکرار خواهند کرد همه سال های بی پرنده و باران را

    [ آزادی آزادی آزادی....آزادی یه نفر... آزادی....آقا شما آزادی؟...نه... میریم انقلاب ]

    من با تو بزرگ می شوم.... پا به پای تو دارم قد می کشم تا آفتاب.... ما دقایقی دیگر به تهران باز می گردیم و من آزادی را دور تو می گردم.... برج میلاد را از شیشه ماشین دور تو می گردم.... خیابان خرمشهر را دور تو می گردم...همه ی دنیا را دور تو می گردم.... شیراز و کهکشان راه شیری را دور تو می گردم...

    تا به خودم می آیم می بینم داریم به انقلاب نزدیک می شویم... ثانیه هایی دیگر، تو از تاکسی پیدا می شوی.... من تا آخر پیاده رو رد تو را می پایم.... اما باز تو را بین هزاران ماشین و آدم گم می کنم.... دوباره به غار تنهایی ام برمی گردم و در اتاق بی روزنه خودم، منتظر صدای نیمه شب می مانم... سر شب رفته ام چند تا از خیابانهای دور و بر را گشته ام..... خیابان های بی عبور و مرور طالقانی دلتنگی مرا بیشتر می کنند وقتی دیروز پرخاطره اولین دیدار را بی تو مرور می کنم.... عطر تو هنوز در خیابان های حوالی ایران شهر پرسه می زند.... من حتی می توانم گلاب افشان پیراهنت را از گل ریزه های یاس ریخته از دیوار همسایه بشنوم....من توی این کوچه پس کوچه ها دنبال چشم های آشنای کسی می گردم که دیروز را با بی تابی های من همراه بود....امشب را با چند خوشه انگور و دلخوشی صدای زنگ سپری می کنم.....چقدر دوازده شب دیر است....چقدر دیر می گذرند این ثانیه های سرد وقتی کسی در حوالی هوای نیمه شب ، چشم به  دلبری های صدای تو دوخته است.... صدای زنگ تلفن، مرا از خلسه خواب کوتاهی که دقایقی چشم هایم را ازخلوت اتاق 38 ربوده است  بیدار می کند.... من گوشی را بر می دارم و تا هوای صبحدمان صدای فرشته ای را خواهم شنید که گوشه ای پشت مبل های خانه پدری اش  کز کرده است و دلدادگی های شبانگاه را در جانم می ریزد....

    امشب نمی دانم چه کلماتی بین ما رد و بدل خواهد شد اما خوب می دانم که بارها و بارها جان عطشناکمان را می بریم تا حواشی سبز جاده چالوس و بر می گردیم.... خوب بود لیلا؟.... تو برای یک لحظه نگاه مشتاق و خندان مرا بیاد می آوری و هر دو این شیطتنت های آشنا را می خندیم.. من روی تخت دراز کشیده ام و اشتهای بازوانم را برای یک هماغوشی دیگر با تو در میان می گذارم....من خاموش می مانم و در سکوت شب، تنها یک کلمه به آرامی نجوا می شود...

    فردا وقتی سر از این خمار مستی بردارم آفتاب بی رمق سیزده شهریور همه برج و باروهای تهران بزرگ را زرد و نارنجی کرده است.... من فردا را با شوقی مضاعف از خواب برخواهم خاست.... فردا قرار است کسی جان مشتاق مرا تا بالا بلندی های در بند ببرد.... من باید بزرگ تر از دیروز باشم وقتی با تو به خانه ظهیرالدوله می روم... قرار است فردا تجریش مرا به یک کیک انجیر دعوت کتد.... من باید خودم را برای بی قراری فردا آماده کنم..... من فردا به رنگ پیچک های خانه بی بی  دور تو می تابم.... گل های بنفش و صورتی روسری ات،  روی ولولای تنم می روید و گرمای تنت مرا به شعله خواهد کشید....خودت می بینی چه آتشی بپا کرده ای دختر؟.... دستهایم را بگیر و مرا هفت دور دور سایه های دنباله دارچشمهایت  بگردان.... اسپند بسوزان تا پروانه های ریخته بر خاکستر باد به پرواز در آیند آتش به جانی این لحظه های معطر را.

     

    امروز زیباترین شعرم را آورده ام توی ظهیرالدوله، پایین دست خانه مرمری فروغ نشانده ام . شعری که تنها می توانم نام با شکوهش را با شوق تمام تکرار کنم... شعری که شاید برای همیشه مجبور باشم او را سکوت کنم...شعری که نباید بخوانم هیچ گاه ازترس چشم های پر از وسواس دور وبر... شعری که حالا دیگر کلمه نیست....آوا نیست... رویا نیست.... رویا هست.... شعری که پا به پای من می آید تا چایخانه....با من قلیان می کشد و فوت می کند عطر دود نعنا را توی صورت من.... شعر شیرینی که همیشه مژده آمدنش را به بچه های غروب سه شنبه داده بودم... شعری که می تواند تا آخر دنیا با من باشد... می تواند پیاده روهای خیس خیابان را با من بدود...می تواند عینک دودی بزند تیرگی دنیای آدم های حوالی آزادی را .... شعری که تهران دود گرفته را به رنگ واقعی خودش می بیند.... شعری که باید زودتر به خانه برسد....شعری که آسمان ریسمان کرده است که تا حوالی پرسه های نیم شب با من باشد.... شعری که دنبال یک اتاق توی طالقانی می گردد... شعری که می تواند خاله راستکی من نباشد...شعری که می تواند خالی بندی های مرا زودتر از منشی هتل بفهمد...  شعری که پچ پچه های توی تاکسی را بر ازدحام قطار کرج - تهران ترجیح می دهد... شعری که خودش را می ریزد توی آغوشم ... سر می گذارد روی زانویم و از دیروز های بی رحم تهران می گوید.... شعری که چند بارکتک خورده است : یک بار وقتی خواسته است برود هنر پیشه بشود... یکبار وقتی که دست رد به سینه اولین خواستگارش زده است... یکبار وقتی که نخواسته است حسابداری بخواند....یکبار وقتی از دنیا فقط یک جشن تولد ساده را آرزو کرده است... شعری که مرا همین روزها می برد کافی شاپ سارا.... شعری که امروزمثل دختر دبیرستانی ها لباس پوشیده است...مثل دختر دبیرستانی ها مرا به پارک می برد....شعری که سیاه نیست... شعری که سپید نیست... شعری که خودش فکر می کند باید سپیدتر باشد... شعری که کلمه نیست... خیال نیست...لیلا نیست....لیلا هست

    من آخرین سروده ام را دوست دارم.... من زیباترین شعرم را آورده ام اینجا به فروغ نشان بدهم... من چراغی با خودم آورده ام و دریچه ای تا مردگان بی فروغ این بقعه متروک، دوباره جان بگیرند هلهله آوازهای مرا.... خودم را از خیابان های در بند بالا می کشم  و در نا به هنگام لحظه ای نیلوفری، تنم را می تابم دور پیچک های صورتی اندامش....  من امروز بهار را با تمام گل های ریخته بر دامنش به آغوش خواهم کشید... من لبهای تشنه ام را مهمان باغستان حوالی گونه هاش خواهم کرد... من همآغوش خواهم شد با توفنده ترین شعری که می شناسم...شعری که تلاوت بوسه هایش را زیر لبان برآماسیده ام احساس می کنم....من امروز غروب سختی خواهم داشت.

    بگو گلم !....همه چی را به زهرا بگو....بگو بی تابی های مرا....بگو دیوانگی هایم را....اصلا از چی می ترسی بگذار عالم و آدم بدانند من و تو باز هم دوز دیوانگی مان بالا رفته است... به او بگو...همه چیز را بگو... بگو من و تو داریم معصومانه گناه می کنیم لجاجت این روزهای زمین را.... بگو من بلدم گره روسری تو را باز کنم و از باغستان پایین لبهات، گلاب و گیلاس تازه بنوشم... بگو چند وقتی است که یک پرنده ی قشنگ زیر بلوز صورتی ات لانه کرده است..... بگو...به اوبگو که این روزها درنگ گاه و بیگاه تلفن ، ما را به رقص و هلهله وا می دارد....بگو برایت آغاسی می خوانم... بندری می رقصم....ادا در می آورم.... بگو هفت شب تمام  بیدار من بودی....بگو هفت شب تمام  بیمار تو بودم....

     

    بالابلند! لحظه ای بایست حناسه های تند سربالایی های دربند را با من.....بایست تا هر دو نفسی تازه کنیم....بگذار یکبار دیگر دستهای تو را در دست بگیرم و هفت بار بر بام تهران طواف کنم گونه های گرسنه تبدارت را... صدای جیک جیک پرنده ها که سکوت خیابان را بشکند دوباره به راه خواهیم افتاد... یک اسکناس آبی را که بگذارم توی دست پیرزن همه چی حل است....من و تو از میان همه روزهای زندگی حالا می توانیم، به فاصله بی تابی های یک هماغوشی، مال هم باشیم.....

    می خواهم غزلی را با تو زمزمه کنم که متولد همین روز هاست...این غزل را تنها به این بهانه دوستش دارم که رنگی از آغوش مهربان تو دارد. برای دیداری دوباره لحظه ها را به شماره انداخته ام. سه ماه دیگر شاید در برگ ریز خزانی زرد، بار دیگر چنارستان جاده چالوس پذیرای بیقراری های من و تو باشد. آن روز به چشم های زیبا و سرمه ریز تو خواهم گفت داستان سرآسیمگی های دلم را. آن روز در خش خش برگ هایی که در پای افشان خرام تو حنا می بندد شادمانگی زمین را، خواهم گفت که دلم افتاده مهر توست.... من در پای تو می ریزم و تو هر هلهله می بینی برگ ریزان جانم را.  لیلا لیلا لیلا، سرمستی آمیخته با اندوه شیرین این خواب ها را مدیون نوازش های مهربانانه ی توام :

     

    "ظهیرالدوله" می رقصد هیاهوی تن ما را

    بغل وا می کند  بی تابی  پیراهن  ما را

    مرا می تابد از نیلوفری های تنت اینجا

    تماشا می کند  فوج  به هم  پیچیدن ما را

    تو در من شعله می گیری، من آتش می شوم در تو

    تویی کو تا سرا پا  گر بگیراند  من ما را

    نسیم آشنایی دارد از صد باغ گل خوش تر

    سرسنگی که می گیرد به حسرت دامن ما را

    بدنبال "رهی" می گردی از خاموش سنگی که

    به آتش می کشد دنباله های شیون ما را

    من و تو سنگساران کدامین جرم معصومیم

    که دنیا بر نمی تابد کبوتر بودن ما را؟

    گره از روسری واکن بخندان باغ را بر من

    که می خندد زمین شوق زسر وا کردن ما را

    چراغانی بیار ای ازدحام کوچه خوشبخت

    هوای بی فروغ خانه ی بی روزن ما را

    ***

    اتاقی  گوشه ی دنج حیاط چند شهریور

    بغل وا می کند تاب و تب پیراهن ما را

    به تهران باز می گردیم و یک تجریش می بیند

    چکا چا چاک برق چشم های روشن ما را

     

    آبها که از آسیاب بیفتد به خانه بر می گردیم آن وقت من خستگی این سفر دور و دراز را در بی خوابی چشم هایت می تکانم تا بدانی پریشان کدام سمت بارانی ام.....وقتی به خانه برگردیم این شعر نا تمام را با گلوبند بغض هایت به دار خواهم آویخت در میدان صبحگاه ....میان تردید باد ها و چکمه های معلق....آن وقت من می مانم و سیاهی چشم هایی که تو را خوابهای رنگی خواهد دید....طرحی از کلاغی رنگ رنگی که بر شلال موهایت آویخته ای....

     

    لیلای شوریدگی های دیرگاه ! امشب آخرین شبی است که تهرانم. حالا که دارم دنباله این خاطرات پریشان را برای تو می نویسم پاسی از شب گذشته است. سخت بی تاب و بی قرار توام... تصویری از چشم های زیبای تو همه دارو ندار امروزهای من است... یک جفت کبوتر چاهی عاشق ، در عمق ناصبورچشم هایت لانه کرده است و نمی توانم از آن نگاه قدسی لحظه ای چشم بر دارم.... بی تابم بانو...بخوان مرا  به نام باران...بلند صدا کن نام کوچک مرا...بلند صدا کن نام کوچک مرا تا قد برج میلاد بزرگ بشوم ....تا بلند قد بکشم تا تو... صدا کن مرا....صدای تو خوب است....

    دستهایت را از دستانم جدا نکن....من جان می گیرم وقتی سرانگشتان باران خورده ات  مسیر بیقراری مرا از اضطراب تنم لمس می کند. دستهایت را دوست دارم حتی وقتی در تکانه های  دقایق بدرود  برای روز ها و ماه ها از دستهایم جدا می ماند. بازوان خسته ام را لمس کن و با من یکی شو در آخرین ثانیه هایی که به خیابان توحید نزدیک می شویم....راستی که چقدر در چنین لحظاتی ترافیک زیباست....چقدر چشم آدم برق می زند وقتی همه ماشین ها به شوق با هم بودن ما زمان را متوقف می شوند... من چشم هایم می درخشید آنروز مثل وقتی با شوق تمام از مترو می گفتم و تو از شور و حال کودکانه من می خواندی اشتیاق آشکار پسرکی ایلیاتی را که سال ها پیش ، برای اولین بار اتوبوس های دوطبقه را در پاییز میدان راه آهن دیده بود.

    حالا تو می روی و من باید خسته به خانه برگردم.....توی مترو مجال کوتاهی است تا دستانت لحظه از بی قراری انگشتانم جدا نماند و من در این لحظه های تلخ سکوت ، امروز و همه روز های تلخ و شیرین گذشته را مرور کنم. ها لیلا ها... در این ثانیه های سکوت مجال کوتاهی است تا در خیال ، تو را آرام در آغوش بگیرم و به همه ی  آدم های دور و بر بگویم که جانم به جان تو پیوسته است....تو را در آغوش بگیرم و نگذارم آشوب ترن تورا لحظه از من دور کند...

    [مسافران محترمی که قصد ادامه مسیر به سمت ایستگاه صادقیه یا دانشگاه علم و صنعت را دارند در این ایستگاه از قطار پیاده شده و با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط 2 شوند]

    برایم دست تکان بده وقتی قطارهای شلوغ شرقی مرا از تو دور می کنند...مثل وقتی که می ترسیدم بین شلوغی آدم ها  گمت کنم....مثل وقتی که می رفتی  و من باران گرفته بودم...مثل وقتی که می رفتی و هوای دلم بارانی بود..... می رفتی و نمی توانستم در آن لحظه های بی پروا چشمهایم را به سکوت چشمهایت بدوزم و بگویم شیرین ترین رویای همه ی امشب های من

    [ ایستگاه بعد، 15 خرداد]

    نمی دانم چطور روزی دلم می آید تو را بین اینهمه فروردین و اردیبهشت  بگذارم و بروم پی پروانگی های خودم... اما مطمئن باش گل به گل با منی ....حتی اگرمن نباشم، دهم خرداد هرسال هست تا فوت کند تمام شمع ها را بر خواب و خاکستر ماه، که تنها کیک بماند و شیرینی خنده هات. اشک هایت را بگذار برای حلوپزان خانه مادربزرگ... برای وقتی که خستگی های مرا نان و خرما می دهند... اما حالا تا می توانی از دلت بگو...هرچه بیشتر از خودت می گویی ، من بیشتر خودم را پیدا می کنم....هی بیشتر می سوزی و من بی پروا تر شعله می کشم.

    [ایستگاه بعد، خیام]

    پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است    گردنده فلک بر سر کاری بوده است

    [ایستگاه بعد، مولوی]

    یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا    یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

    [ایستگاه بعد، شوش]

    نمی دانم چرا همیشه اینجای قصه که می رسم به یاد ضیاء گل خاطره های تو می افتم. ضیاء گل بر تخت بیمارستان پارس یا هر دوزخ دیگر کدام درد نا تمام را با تکه تکه های تنش دارد خراج میدهد که اینچنین آرام در چشم های خیس مادر بغض کرده است.....حالا شاید دستفروش های دور گرد خلخال هایش را به حراج گذاشته باشند....شاید روسری گلدارش را باد های کولی بر گل های صورتی گزبنی داغ دخیل بسته باشند....شاید با تکه های جامه نارنجی اش ، نیروهای پاسدار صلح ، گرد خاک افغان را از چکمه هایشان می زدایند.....شاید هنوز در گوشه ای از این خیابان های شلوغ، چشم های منتظرش همچنان رد اسب و سواری را می پاید که از چراغ قرمزهای میدان شوش بگذرد و برای لبهای براماسیده اش چند شاخه کابل بیاورد:

     سبزه بناز می آیه ، محرم راز می آیه....

     

    [ایستگاه بعد، ترمینال جنوب]

    دارم می روم اما کسی در من سر برگردانده است و تو را نگران است...دارم می روم اما پاهایم به زمین چسبیده اند....چه کرده ای با من لیلا.... 

    چند روز دیگر، وقتی توی اتاق ساکت خانه ام این واژه های درد را توی چشم های شیشه ای رایانه می ریزم  کسی نیست تا تب دیرگاه مرا بی تو فرو بنشاند.... من نمی نویسم... این سر انگشتهای سر مست منند که دارند خاطره چهار دیروز مکرر را مشتاق بر صفحه کلید می رقصند....من اعتراف می کنم به دیوانگی های خودم.... من اعتراف می کنم به بی تابی های این روزها...من اعتراف می کنم که دارم برای ساعت شش هر روز لحظه شماری می کنم.... من اعتراف می کنم که دارم بزرگ می شوم.

     

    پری گلم! دارم می روم اما دلم می خواهد دومین غزلی را که در همین روزهای ناصبور شاهد تولدش بودی برایت بنویسم. قول داده بودم بیت های تهران را ضمیمه اش کنم که نشد. می دانم آنقدر خوب و عزیز هستی که خامی این خواب منظوم را از من بپذیری. راستش خیلی از حرف ها توی دلم مانده بود خواستم همه را بریزم توی این غزل . نمی دانم شد یا نه اما حداقل به خاطر تو دوستش دارم چرا که... اصلا خودت بخوان:

     

    گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

    اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

    یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

    آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

    بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

    باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

    یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

    نامهربانی های دنیا را بلد باشی

    شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

    باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

    یعنی بدانی " ...مرد در باران " کجا می رفت

    یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

    حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها

    باید زبان تند حاشا را بلد باشی

    وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

    باید هزار آیا و اما را بلد باشی

    من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

    اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

    یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

    یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

    چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

    باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی

    بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

    باید زبان حال دریا را بلد باشی

    زنگ النگوهات را تهران نمی فهمد

    ای کاش رسم آن طرف ها را بلد باشی

    دیروز یادت هست؟ از امروز می گفتم

    امروز می گویم که فردا را بلد باشی

    گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

    اما تو باید این معما را بلد باشی

     

    می دانم حالا حالا ها نمی توانم تو را ببینم اما تنها به شوق روزی که از پسین خسته دلگشا بر کویرستان وجودم می باری جانم را نوید باران می دهم. شیراز من، سال هاست که دستانش را در هیات دروازه قرآن بر تو گشوده است. تو خواهی آمد و من دوباره سبز خواهم شد...شکوفه خواهم شد...شکوفا خواهم شد....

    سلام شکوفه های باران! سلام شکوفه های بادام ! من اول اسم کسی را ابتدای کتاب های دیروزم نوشته ام.... و همه ی بیت های قشنگی که معلم فارسی برای بچه های کلاس زمزمه کرده است را نوشته ام پای همین اسم ساده....من ساده عاشق شده ام و نگاهم هی از پنجره کلاس به پیاده رو آن طرف خیابان می افتد....یک نفر هنوز مثل بچه های بیست سال پیش  مرا می برد سمت گلخانه خروجی مترو تا یک شاخه گل را برای عاشقی های این روزهای تو هدیه بیاورم.... حالا هی بخند....هی بخند... بهار که بیاید می بینی اردیبهشت شیراز با شوقی شبیه دیوانگی های من، همه گل های بنفشه و بابونه را بپای تو خواهد ریخت... بهار که بیاید یک نفر روی دیوار های کاه گلی حاشیه حافظیه می نویسد بیقراری هایش را درهیات کلماتی که رنگ و بوی تو دارد و من تنها می توانم سکوت کنم آخرین فال زندگی ام را: سن سیز یاشا بیلمیرم... امان از دست تو


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 10
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    مثل همیشه بی خیال از غوغای عابران چهار راه زند می گذرم . دستفروش ترسویی كه ظاهرا چیزی جز ظاهر نامتناسبش برای عرضه ندارد ، از دور مرا می بیند . دست در جیب ،‌ قیافه ی مرا ورانداز می كند و در شلوغی پیاده رو ، آرام چند كلمه را در گوشم زمزمه می كند : سی دی ، نوار جدید ، اسپری ، پاسور....

    یك لحظه جا می‌خورم. خودم را جمع و جور می كنم . بهتر است مثل همیشه ، بی اعتنا ، به راه خودم ادامه دهم . از سر تا نك انگشتانم را می كاوم . ارتباطی بین موهای خشك و پیراهن رنگ و رو رفته خودم با آن موهای چرب و لباس تنگ و كمربند پهن جوانك نمی بینم و همین مسأله مرا كنجكاوتر می كند ؛ او چطور بین اینهمه آدم آس و پاس فقط مرا برای قالب كردن اشیاء ناپیدایش انتخاب كرده است . شما هم اگر جای من بودید كمی به خودتان شك می‌كردید .

    باری تا به خودم می آیم دارم از نبش میدان ستاد به سمت پارامونت می پیچم . آنقدر در خودم فرو رفته ام كه صدای سیّد ذاكر و همهمه جوانانی كه جلو نمایشگاه كتاب و عكس شهدا صف نكشیده اند را نمی شنوم . شاید هم بهتر باشد نبینم و نشنوم و از كنار پرده دوم نمایش هم به سادگی بگذرم . می دانم كه همیشه در زیر چنین خیمه های كوچك برافراشته ای ، جوانكی كم و بیش ساده را می بینم كه سیاهی كمرنگ دور صورت و نگاه مهربانش مرا به یاد بچه های دیروز خاكریز می اندازد ؛ اما با چند نوار مداحی و چند كتاب مذهبی ، یا چند عكس از نمی دانم كه ، مگر می شود به جنگ دنیای سر تابه پا مسلح امروز رفت . اصلا جنگ چرا ؟ مگر آدمها نمی توانند مثل بچه آدم به فكر چیزهایی فراتر از جنگ باشند . در دنیای متنوع امروز و عالمی كه شبكه های مختلف تلویزیونی و سایتهای متعدد اینترنتی مقابل چشمها گسترده اند ،‌این چند صفحه كتاب و چند نوار مرثیه و غرش صدای آغاسی مرا راضی نمی‌كند.  جوان متنوع امروز با تنوع خواست هایش چگونه می تواند با چند كتاب ساده و با چند صفحه ادعیه تذهیب شده جیبی ، به معنویت فراموش شده اش برگردد . او تقصیری ندارد اگر از كنار لبخندهای قاب شده ی بچه های جنگ هم بی خیال می‌گذرد.

    سومین قهرمان داستان من ، جوان خوش آب و رنگ و خوش ادایی است كه آن طور كه خودش می گوید از بیكاری به مسافركشی روی آورده است . از پهلو ، تنها می توانم نیمرخ و بازوی راست او را كه با آینه جلو درگیر است ببینم و همینطور چشمهای زیركی را كه از توی آینه به دو تا دخترظاهرا بی اعتنای صندلی عقب خط می دهد . شما هم اگر جای من بودید احساس می كردید كه در آن جمع كاملا اضافی هستید . او با نگاهش توی آینه و اداهایی كه در می آورد با سكوت ، حرفهایش را به موهای پریشان و لنزهای آبی دخترك سمت چپی كه انگار بیشتر او را گرفته است می زند .

    من دانای كل این داستان نیستم اما خوب می دانم كه راننده خوش قد و بالای ما كمی دیر به غائله رسیده است . چون سیاوش جان زیر برق آفتاب ، درست پشت باجه روزنامه ، منتظر نادی و لیداست این را از هیجان نادی می‌فهمم زمانی كه یكهو به راننده ، فرمان توقف می دهد . از باسكول نادر تا فلكه فرودگاه وقت دارم كه یكبار دیگر وقایع اتفاقیه را سبك و سنگین كنم و در سكوتی كه بین من و آقای راننده حاكم است بال بگیرم و منتظر بمانم تا صدای كورش كه از صدای ضبط و پخش تاكسی فریاد می‌شود دلم را به یغما ببرد :

    می گن اسبت رفیق روز جنگه

    مو می گویم  از او بهتر تفنگه

    سوار بی تفنگ  قدرت  نداره

    سوار وقتی تفنگ  داره  سواره

    تفنگ دسته نقره م رو فروختم

    برای  ول قبای  ترمه  دوختم

    فرستادم  برایش  پس  فرستاد

    تفنگ دسته نقره م داد و بیداد، داد و بیداد
     

    تا می خواهم به این فكر كنم كه چرا " ول " قبای ترمه‌ی عاشق ایلیاتی بیچاره را پس فرستاده است ، داد و بیداد راننده در می آید و به من می فهماند كه به آخر خط رسیده ام . از تاكسی پیاده می شوم و باید از چند نخ ریش زیر لب جوانك  و عطر تند پیراهن گل گلی او خداحافظی كنم. گمان نمی كنم نجابت ، غرور و اصالت دختر ایلیاتی ترانه ، ذهن راننده را هم درگیر كرده باشد. بیچاره مرد ایلیاتی كه باید تمام غرور و حماسه اش را در پای معشوق بریزد و آخرش بعد از همه مصیبت ها ، دختر ، بقول امروزی ها تحویل نگیرد . اما می دانم توی این ناز و نیاز ،‌ رازی نهفته است كه من و خیلی از آدمهای آزادیخواه امروز آن را از یاد برده ایم.

    كاش یكی بود باور می كرد كه این حرفها فقط مال قصه ها و شعرها نیست . بی شك فردوسی بزرگ هم اگر گردآفرید و سیاوش نجیب خود را توی پاركهای بی چشم و روی شهر می دید تازه می فهمید كه به قصر بلند آمال او از شالوده گزند وارد آمده است البته این غیر شالود شكنی های عصر پست مدرن است كه همه ساختارهای اخلاقی و غیر اخلاقی انسان فرا مدرن را دچار آشوب كرده است . دلم به حال خودم و بچه های دیروز و امروز می سوزد .

    با خاطری آشفته به خانه برمی گردم و آخر نه چندان خوش شاهنامه را در واگویه های شاعری درد آشنا، مویه می كنم :

    كجا شد اون ظرافت و كرشمه
    نگاه دزدكی كنار چشمه
    كجا شد اون به شونه تكیه كردن
    كنار جوی آب گریه كردن
    بی حرمتی با معرفت در افتاد
    یه باره نسل لوطیا ور افتاد
    گذشت دوره ی كه ما ، یكی بود
    خدا و عشق آدما ، یكی بود
    نامه‌ی مجنون به حضور لیلی
    می رسه اینترنتی و ایمیلی
    شیرین میره میشینه پیش فرهاد
    روی چمن تو پارك بهجت آباد
    زلفای رودابه دیگه بلند نیست
    پله كه هس نیازی به كمند نیست
    تو كوچه غوغا می كنند و دعوا
    چهارتا یوسف سر یك زلیخا
    تو كوچه های غربی صناعت
    عشقو گرفتن از شما جماعت

    می گویند زمین مثل سیبی است که دور خودش می چرخد و خودش دور خورشید. زمین باید عاشق آفتاب باشد وگرنه یخ می بندد مثل قطب شمال و جنوب خودش. همیشه فکر می کنم چرا سیب ها مثل ما آدم ها نیستند.هی روی زمین غل می خورند و آخرش هم توی جعبه مداد رنگ - طبق قانون چندم نیوتن- به تعادلی جاوید می رسند. من ادعا نمی کنم که گلها را شبیه همسرم نازی دوست دارم اما خوب می دانم که یکی باید چاقو را بگذارد روی نصف النهار سیب ها و از تفریق جهان دو همزاد - دو نیمه همگون- بیافریند.

    آدم و حوا دو نیمه میوه ای ازلی بودند. آدم عصیان کرد و حوا هم تاوان شکم پرستی همسر را داد چرا که همزاد او بود. حوا نیمه دیگر آدم بود اما لزوما نه نیمه همگون او...نمی خواهم بگویم کسی سیب آدمیت را از آنوری قسمت کرده است اما باور کنید این دو نیمه سیب ، چندان هم دو نیمه سیب نیست.

    می خواهم یک قصه بگویم....قصه حوا...قصه آدم....قصه سیبی که از آنوری قسمت نشده است...یعنی کسی نیامده است چاقو را روی استوای بی عدالتی سیب ها بگذارد و آنها را از شکم دو نیمه کند اما نمی دانم چرا سیب ها وقتی غل می خورند- طبق قانون چندم نیوتن- کمی کج می ایستند...قصه من ، قصه من است...قصه منی که هنوز نمی داند چرا مرد، همیشه یک حرف بیشتر از زن دارد... یک حرف حساب شاید...مثل یک منهای بی نهایت یا چیزی شبیه همین معادله مجعول... با این حال هنوز زن متهم به حرفه حرافی است آنقدر که یادش می رود روزی برای احقاق حقوق خود لب به سخن گشوده است :

    یکی بود یکی نبود یعنی آن یکی هم بود اما زیاد به چشم نمی آمد چرا که در این قصه، دنیا طور دیگری آغاز شده بود یا اصلا همینطور آغاز شده بود اما اینبار آدم، از پهلوی چپ حوا زاده می شد....باور کنید آب هم از آب تکان نمی خورد. تنها حوا که اینبار- طبق قانون چندم نیوتن- کمی بازوهایش چاق و چله تر است می تواند به قدرت سر شانه هایش اعتماد کند و آدم را ضعیفه تر از خود ببیند. همیشه که آبی سهم ماه و ماهی نیست بگذار یکبار هم در چیزی شبیه شعرلک لک ها خوابهای آبرنگی ببینند.... باور کنید آب هم از آب تکان نمی خورد تنها حوا یک زهر چشم از آدم می گیرد و تا پایان عالم، برگ برنده در دست اوست.حالا او خلیفه خدا خواهد بود برزمین و در جامعه کوچک آن روز، مرد در پله ای پایین تر از تسلط زن ، تن به دست تقدیری وارونه خواهد سپرد.

    خدا که بیکار ننشسته است آن بالا به دعوای های فمنیستی آدم و حوا گوش کند اما بی گمان یکصد و بیست و چهار پیغامبر دامن کوتاه قویه را بر انحصار مرد خواهد گماشت که همه آنها یک دنده بیشتر از مردها خواهند داشت....

    دختر نوح- در همین حین و بین - با بدان خواهد نشست و خاندان رسالتش گم خواهد شد اما جده قابلش اقلیمیا می تواند از سر غیرت موهای هابیل را بکشد و فکر کند برادر تازه بالغش به دختر های سر چهار راه خط داده است....هاجر، ابراهیم را در برهوت بیابان حجاز تنها خواهد گذاشت تا هر خاکی که می خواهد به سرش کند و اگر خیلی ادعایش می شود از زمین زمزمی بجوشاند....

    زن اگر چه دو چندان مرد وارث مال و منال مادر خواهد بود اما با نیروی بازویش خواهد توانست برود طرف های ترکستان، زمین و زمان را غارت کند و آنگاه برای حرمسرا های مردانه اش غلام و کنیزک های رنگارنگ به ارمغان بیاورد.

    زنی به رنگ سی سالگی های من این میان می تواند خیابان های بی محل را بی خیال گز کند و بعد هم برود از سر درد آخرین فیلم میلان تهمینه ای  یعنی "دو مرد"  او را ببیند و از بی رحمی زنان عقش بگیرد و آنگاه از سر بی دردی بنشیند قصه ای بگوید:

    قصه آدم، قصه حوا، قصه سیبی که از آنوری قسمت نشده است اما....

    یکی بود یکی نبود...یعنی آن یکی هم بود اما زیاد به چشم نمی آمد چرا که دنیا طور دیگری آغاز شده بود....یا نه اصلا همینطور آغاز شده بود اما اینبار حوا، از پهلوی چپ آدم زاده می شد....همیشه که آبی رنگی سهم لک لک ها نیست بگذار یک بار هم در چیزی شبیه شعر، ماه و ماهی خواب های آبی ببینند....

    اینها را گفتم که بگویم امروز همسرم خانه نیست و من در شادمانی پنهان و شیطنت بار این تنهایی که می دانم همه مردهایی شبیه من گاه گاهی حسرتش را می خورند می توانم چیزهایی در احقاق حقوق زنان بنویسم.... بعد هم برای سیزدهمین بار "دوزن" تهمینه میلانی را ببینیم و از بی رحمی مردها عقم بگیرد و در پایان بنشینم از سر بی دردی قصه ای  بگویم... قصه حوا...قصه آدم....قصه سیبی که از آنوری قسمت نشده است یعنی....


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 9
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    پری عزیز سلام.... هیچوقت فکر نمی کردی این واگویه های پریشان را روی سایت ببینی نه؟ خودم هم تصور نمی کردم .خودم هم  فکر نمی کردم یک روز کلمات زیبایی که به هزار شوق به تو هدیه شده بود را در معرض دید هزاران آدم دردمند و بی درد بگذارم. حس خوشایندی نیست می دانم... اگر اینجا بودی نمی گذاشتی اینگونه بی پروا رازیانه های دلم را بر آشکارآفتاب و زمین بریزم...اما بانو من دارم می شکنم تا دوباره ساخته شوم...من دارم اعتراف می کنم به دیوانگی های خودم.....من در برابر سرکشی های زندگی کوتاه آمده ام و دارم بلند بلند اعتراف می کنم به آسیمه سری های خودم .... من سپر انداخته ام و دارم از خودم انتقام می گیرم.... من دارم اعتراف می کنم همه زخم های پنهانم را... اما این را هم خوب می دانم که اعتراف کار همه نیست...جسارت می خواهد...برایت نوشته بودم روزی اینکه اعتراف، راوی شهامتی بزرگ است که سعی می کند آدم را زیر و رو کند تا آدمی دیگرگونه تر از میان آوارها سر بر آورد....پس بگذار بنویسم... بگذار بی هوا از لیلا بگویم....بگذار عریان باشم.

    فردا گرگ است....امروز گرگ تر ...دیروز گرگ بود....پدر بزرگ گرگ ها را دیده بود با چشم های خودش وگرنه دلیلی نداشت که هی مرا می دزدید از خشونت آدم ها و آرواره ها....پدر بزرگ شهر را دیده بود با چشم های خودش وگرنه دلیلی نداشت که هی مرا قایم می کرد از تهاجم ترن ها و تونل ها.... غریو گله بانان ایل من هشدار گرگاگرگ زمستان بود و من که تازه از شیر گرفته شده بودم داشتم تاتی می کردم دشت ها را که یکباره افتادم بر زمین سرد.... و اگرعمه گلچین نرسیده بود مرا چیده بودند زوزه ی بادهای موسمی این سامان.... من به درد هیچ دردی نمی خورم وقتی بلد نباشم مثل اجدادم کتف هایم را به عریانی آفتاب داغ بسپارم و خویشاوند زمین و جالیز باشم... همه گل ها و گلوله ها عریانند.... تنها گلایه ها و گلوبنده بغض لیلا بود که زیر آخرین گره روسری اش پنهان بود... و زخمهای مادرم که به بهای نیم چاشت هر روز می ریخت روی خواب گبه ها تا پدر برود از شهر برای مهرماه پنجاه و دو،  آذوقه و چای و قند بیاورد.

    چقدر غریب بود مادر ...چقدر غریب بود گلایه های لیلا....چقدر غریب بودم من که نمی فهمیدم فردا گرگ است... من که نمی فهمیدم بی چتر چه حالی دارد باران....

    امروز سالگرد تولد من بود....من هم مثل خیلی ها نمی دانم وقتی امروز تولد من است یک سال بزرگتر شده ام یا یک سال کوچکتر؟ یک سال بر عمر من افزوده شده است یا سالی کم.... حتی امروز در جشن سی و چند سالگی مرگ خودم خوب می دانم که فردا گرگ است....پس بگذار بی پروا عریان باشم وقتی حتی مار و موریانه ها فردا صلیب استخوانی مرا عریان می خواهند... خورشید عریان می تابد بر سر شانه های ویران پدرانم در جالیز و ماه عریان می ریزد بر بی خوابی های مادرم روبروی چادر سیاه....

     

    فکرکن حالا بیست وچند سال پیش است. فردا شبی، خانه بران ماهتاب ماست. آخر شب، بیله دوماد با سازو دهل هاشان می ریزند  توی دشت و  آرام آرام می آیند تا حوالی چادر سیاه ما ....بزرگترها  از پدر اجازه می گیرند تا عروس پولک پوش خانه ما را به غریو بادها بسپارند....پدر بعد از مدتی این پا و آن پا کردن، می رود بالای کل زنان دخترها و دف کوبان زنان ایل، چشم می دوزد بر ستاره هایی که از چشم های مادرم می ریزد امشب.... خواهرم از بین گل ها و گمپل های آویزان سر بر می آورد و درخشان می تابد بر چشم های غم گرفته پدر... به احترام او از تخت مخمل بر می خیزد... درست می ایستد مقابل آن سایه صبور و پدر حالا رنج سالیانش را در چترزلف های در کلاغی پیچیده  فرشته ای آشنا که بلند بلند در برابر او قد کشیده است می بیند... انگارهمین دیروز بود که رفتند دنبال ماما،  آمد و بعد از چند ناله ، قنداقه بچه را ریخت روی دستش و پدر هم یک نوت پنج تومانی بست  گوشه چارقد بی بی قزبس....

    پدر آن روز خندید و مشتاق تر از همیشه رفت پی اسبهای یله در حوالی دشت... آن روز بابونه های نشیب کوه را زیباتر از همیشه دید به گمانم.... گفته بودند دختر زود قد می کشد اما هیچوقت فکر نمی کرد اینهمه زود، گونه های "ماه تابو"ی او گل می اندازد و نارسیده می رود پی پروانگی های خودش.

    مهتاب به احترام پدر می ایستد... پدر گوشه چارقد شکوفه ریز او را دردست می گیرد و آرام می بوسد گونه های گل انداخته تنها بهار خانه ما را و او را هفت پروانه، دور اجاق روبروی چادر سیاه می گرداند... می گرداند و چیزی زیر لب زمزمه می کند و مهتاب به یاد می آورد هفت سالگی های خودش را...عطر خوش نعنا را... جوشانده رازیانه...خنکای خاک شیر...روزهای سرد زکام را ....و پسین های خسته ای که دنبال بزغاله ها می دوید با قبای گلدار ... و شب سردی که پدر دیر به خانه آمد... و او تنها بود با دلشوره های مادر...

     

     

     

    مهتاب، دور آخر خودش را پیش پای پدر بر زمین می ریزد و به احترام می بوسد گوشه اجاق همیشه گرم خانه او را... باز گرم ترمی بوسد تا یادش بماند آتش مهری که سال ها برافروخته بود در این خانه... یادش بماند سوز و گداز های مادر و پروانه ای که از آخرین بازمانده های خاکستر پدر شعله می کشید...

    همیشه غریب غروب ، پدر خسته از راه می رسید و این اجاق، چیزی به رنگ نارنجی خورگ ها را می ریخت در قوری بند زده چینی و پر می کرد زندگی ما را از عطر چای... از بوی نان تازه... بوی شیر... بوی شعله ور بوته های خار... بوی قصه های سر شب...بوی شب نشینی های تا دیرگاه... بوی ماه... بوی نقام های نی زنان ایل... بوی ایل....بوی گرماگرم زمستان....بوی خورجین... بوی مویز.... بوی آوازهای مکرر ریخته در باران.....هلهله مشک زدن های مادر... بوی روزهای بی تعطیل.... بوی چشم بگیرو... چوق سروللو...چوق کیلی...بوی سردار سنگ ..... بوی تل گز... بوی زوزه گرگ های بعد از شبانگاه

    دختران ایل من روزی قسم راستشان اجاق گرم پدر بود: به اجاقت قسم...... حالا در شبیخون اینهمه شهر، دیگر حنای دستهاشان رنگی ندارد..... دیگردستشان به هیچ جا بند نیست.... شهر، برای دختران قالی باف ایل من نقشه ها کشیده است..... دختران ایل من حالا یاد می گیرند چطور ابروهایشان را تاتو کنند.... چطور دور از چشم های پدر با چراغ خطرهای سر چهارراه قرار بگذارند...چطور.....

     

    پری گلم، ستایش کوچولو داره گریه می کنه....باید برم....انگاربیدارشده...باشه بقیه شو یه موقع دیگه برات می نویسم....فعلا اینو بخون تا بعد....مراقب خودت باش


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 8
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    نوشته بودی این روزها یک چیزیم هست که نمی دانم چیست اما دلم می خواهد چیزهایی درباره آن چیز برایت بنویسم اما چیزی به خاطرم نمی رسد. حالا که چیزی به خاطرم نمی رسد که درباره آن چیزی بنویسم لطفا توچیزی برایم بنویس. چیزی نانوشته شبیه شعر یا شعری ناسروده شبیه چیز. وقتی تو چیزی می نویسی انگار من چیزی نوشته ام.

     پری چیزهای نانوشته من، نمی دانم چی برایت بنویسم وقتی می دانم یک چیزیت هست که مدت هاست چیزی نمی نویسی.چیزی یادم نمی آید که بنویسم یعنی چیزی ندارم که بنویسم فقط آمدم چیزی بنویسم که چیزی نوشته باشم.
    اینکه آدم چیزی یادش نیاید بنویسد هم خود چیزی است. ممنونم که مرا تحمل می کنی وقتی چیزی نمی نویسم یعنی وقتی چیزی ندارم که بنویسم. بی چیزی چیزی نیست که نتوان چیزی در مورد آن چیز نوشت، با اینهمه من نمی دانم چرا نمی توانم چیزی درباره بی چیزی بنویسم. من چیزی هایی می نویسم که چیزی نیستند اما در همین چیزهای نانوشته می توانم چیزی هایی بنویسم که چیزی نوشته شود از چیزهایی نانوشته وچیزهایی ناسروده که در اندرون دارم. اما لطفا تو حتی وقتی چیزی نداری بنویسی باز برایم چیزی بنویس چرا که من همیشه دوست دارم کسی که چیزی برای نوشتن ندارد باز چیزی برایم بنویسد. لا اقل بنویسد که چیزی برای نوشتن ندارد. که البته همین که بنویسد چیزی برای نوشتن ندارد هم خود چیزی است : چیزی برای نوشتن
    ببخش بانو، ناچیزاست چیزهایی که برایت نوشته ام. ببخش که چیزی برای نوشتن درباره چیزهای نانوشته تو نداشتم. من هم انگار یک چیزیم هست که دیگر نمی توانم چیزی بنویسم.

    ساعاتی دیگر ، وقتی به شباهنگام منشوری دهم خرداد نزدیک می شویم بوی یاس دیوار همسایه، همه صحن و سرای خانه را پر می کند. سرزمین بی قراری های تو پنج ساعت با وقت دلواپسی من اختلاف زمان دارد.  نمی دانم کداممان باید این کبیسه را بدزدیم تا در لحظه های باشکوه میلاد تو زمین و زمان را به هلهله وا داریم. امشب به وقت ماه ، میلاد مهربان کسی، لبخند شادی را بر گونه های باغ خواهد نشاند. با اولین گریه های کودکانه او، بی تابی های من و نیلوفران پیچیده بر دیوار خانه بی بی آغاز خواهد شد. دیروز به آقا بابا سفارش کردم برای باغچه کوچک پشت پنجره ، چند شاخه نسرین بیاورد. سال بعد حتی اگر من نباشم گل های سفید و معطر ریخته بر دامان مادر هست تا تو را به رنگ چندم خرداد هر سال، از جان و دل پذیرا باشد. به مادرم گفته ام که کسی روزی می آید...

     کسی خوب

    کسی که مثل هیچکس نیست

    کسی که لبخند هایش بوی طراوت باران و بهار دارد

    "اگر به خانه من آمدی دستمالی سفید، پاکت سیگار، گزیده اشعار فروغ و تحملی طولانی با خود بیاور. احتمال گریستن ما بسیار است." با اینهمه امروز را به شادی خواهم گذراند. من در پگاه فردا رو به طلوع آفتاب خواهم ایستاد تا نسیمی خنک که از حوالی شرق دور بر من وزیدن می گیرد عطر روسری کسی را به من برساند و مرا از بوی باران لبریز کند. تو خواهی آمد به رنگ یکشنبه های آفتابی من... تو می آیی و من دوباره شکوفه می شوم...دوباره شکوفا می شوم...دوباره پیراهن زیتونی ام را می پوشم و دور تا دور خانه را دور تو می گردم. ثانیه ها، به لحظه میلاد تو نزدیک می شوند:

    هشت...  هفت...  شیشه...  پنچره...  چهار...  سه...  تو...  کیک

    و... حالا... این منم که سی و هفت سال تمام دنبال کسی دویده ام که شاید امروز دیگر خواب های رنگی مرا از یاد برده باشد.هنوز می توان برای دیروز های بی عروسک تو بهار و بنفشه خرید...هنوز می توان چشم براه تو بود. هنوز می توان چشم براه تو بود...

    تولدت مبارک لیلای خاموش من

     

    پری نازنین خودم، نمی دانم چی می خواهی بگویی. من تنها عاشق نوشتنم و تو هنوز بعد از یکی دو سال دیوانگی این حقیقت تلخ را ندانسته ای.... و تازه وقتی می دانی که دیگر کار از کار گذشته است. من فقط آمده ام تا از لیلا بگویم. من فقط آمده ام لیلایم را همه جا بنویسم. من فقط آمده ام بگویم توی خواب دیشبم چی دیده ام. اما تو مثل کلاس اولی ها هی بلدی غیرتی بشوی ....هی بلدی بپری جیغ دختر همسایه را در بیاوری...موی دختران کلاس بغلی را بکشی. کاش می دانستی چی می گویم. هنوز کودکانه می خوانی.. کودکانه می نویسی.هنوزکودکانه عشق می ورزی.

    پری گلم مرا ببخش..... به دل مگیر اگر گاه گداری می رنجانم کلمات را در گلایه از دوری تو.... دلتنگم و این دلتنگی دارد مرا می گوید نه من بی تابی بی تو بودن را...... به دل مگیر اگر زمانی لبانم به شکوه باز می شود...  من دیوانه ام لیلا، دیوانه....آدم دیوانه هر جا رسید سفره دلش را باز می کند.... از همه جا می گوید....اما چندان مهم نیست... چندان مهم نیست که دیوانه چی می گوید....مهم این است که می خواهد چیزهایی بگوید....همین. حالا تو هی قاطی کن... هی غیرتی شو.... هی داد بزن.

    سلام ماه خسته نیمه شب.... الان ساعت سه و چهل و چهار دقیقه است. چیزی به صبح نمانده اما پلک هایم شوق از تو نوشتن را درنگی بهم نمی آیند.... تمام امروز و امشب را تنها بودم. بعد از تصحیح اوراق پر درد سر امتحانی مجالی پیدا کرده ام لحظاتی با تو باشم. محال است کلمه ای بنویسم و شما روبروی من نباشید. عکس هایی که برایم فرستاده بودی هر کدامش با دیگری متفاوت است. اما به گمانم عکس کنار پنجره  زیاد شبیه خودتان باشد. همیشه شما را اینگونه در نظرم تجسم می کنم. ببین چقدر سخت است اینکه با همه وجودم دوستت داشته باشم و تو فرسنگ ها از من فاصله داشته باشی آن وقت من مجبور باشم مثل یک پازل زیبا هی تو را بسازم و خراب کنم....آخرش هم تکه هایی از تو را با خیالم بسازم. اما مطمئن باش تو را همیشه همانگونه که هستی برای خودم می سازم. بزرگ و زیبا و دوست داشتنی.... آنجا توی ایمیلی قبلی نوشته بودم تو را به همین شکل دوست دارم. اصلا هم دلم نمی خواهد دوبال داشته باشی....تو را من یک انسان می خواهم نه فرشته ای با دوبال سفید....

    آه دوبال....دوبال ...چه می گویم؟....یعنی میشه لیلا؟....جایی خواندم روزی خدا انسان را در آغوش کشید و وقتی دست بر شانه او گذاشت ناگاه جای دوبال را خالی دید...تازه یادش آمد که خراب کرده است....دیگر کار از کار گذشته بود....آدم باید همیشه...برای همیشه چشم به آسمان بدوزد و پرنده های رها را با دیده حسرت بنگرد....ولحظه ای بعد خدا و آدم هر دو با هم گریستند.

    باز هم من و تو تا کجا  نمی رسیم

    می رویم و بازهم به ما نمی رسیم

    می رویم و در شبیه خوانی غروب

    باز هم به یک  دل آشنا نمی رسیم

    این تمام سرنوشت ما پرنده هاست

    می پریم و تا ستاره ها نمی رسیم

    چون کبوتر  از تب ترانه  تا  رها

    می پریم و بازهم به لانه می رسیم

    حرفی  این  میان همیشه  گنگ  مانده است

    اینکه ما به حرمت صدا نمی رسیم

    تشنه مانده آفتاب  و هرچه می دویم

    باز هم  به ظهر ماجرا نمی رسیم

    این تمام  نا تمامی من  و شماست

    ما که از کجا  به نا کجا نمی رسیم

    می دویم و می دویم و باز می دویم

    می دویم و باز هم به  ما نمی رسیم

     

     این غزل را سال ها پیش گفته بودم نمی دانم چطور بیاد این غزل غریب افتادم . بعضی از شعرها مال خود آدم است...یعنی آدم فقط آن را برای دل خودش می گوید . اما همینکه خواستی حرفه ای با شعر برخورد کنی همه چیز به یکباره به هم می ریزد و خراب می شود آن وقت مجبوری خیلی از حرف ها را هم برای خوشامد منتقدان و دیگران بگویی و این یعنی مصیبت.

    با این غزل می توانم بروم به سال ها پیش .....به حلوا پزان خانه مادر بزرگ...درست حوالی شبهای عید بود...همه آنجا بودند....وقتی می گویم همه یعنی لیلا....آن روز همان بلوز زرشکی اش را پوشیده بود....نمی دانم از چی ، یا از کی  عصبانی بود که مثل ماه  دور خودش می پیچید... وقتی دید حرف حساب حالی ام نمی شود یک مشت اراجیف ریخت توی گوشم و رفت....حالی ام نبود چی دارد می گوید....فقط داشتم نگاهش می کردم....یکهو به خودم آمدم ...دیدم دوازده سال گذشته است...دیگر من ، من نبودم...دستهایش دیگر توی دستهایم نبود.... مادر فهمید که یک چیزیم هست اما بروی خود نیاورد.....

     
    لیلا کمی از من دلگیر بود....حالا مثلا اینطوری می خواستم از دلش بیرون بیاورم...اما بگمانم خیلی دیر شده بود....توی کلامم التماس موج می زد اما او تنها به چشمان من زل زده بود و هیچ نمی گفت ....آخه حرفی برای گفتن نداشت....او همه قول قرارها را با سهراب گذاشته بود...سهراب دوست دوره دبیرستان من بود و من از همه دوستانم بیشتر دوستش داشتم....نمی توانستم به او بگویم دارد خانه ام را خراب می کند....نمی توانستم به او بگویم دست از سر لیلای من بردارد.... با آنکه او می دانست لیلا را دوست دارم....لیلا داشت می رفت اما مشکل دیگر به دعا و استغاثه حل نمی شد...دیگر کار از کار گذشته بود...با اینهمه باز به دست و پایش افتادم و هی التماس کردم....اما انگار تصمیم خودش را گرفته بود. کاری از دستم بر نمی آمد....به لکنت افتاده بودم مثل برگی در خش خش پیش پاهاش... کاری از التماس چشم ها و لرزش صدایم بر نمی آمد... باید خودم را برای خشکسالی طاقت سوزی که در راه بود آماده می کردم.

    چند ماهی خانه مادر بزرگ ماندم... او مرا از همه فرزندان و نوه هایش بیشتر دوست داشت....او اولین کسی بود که در زندگی ام عاشقش شدم....حتی قبل از مادرم....او می دانست چی می گویم...و چی می خواهم....اما کاری از دست او و خدایی که همیشه در حوالی جانماز او پرسه می زد بر نمی آمد ... چند ماهی سرم را روی زانو های بی بی گذاشتم و برایش درد دل کردم....تا اینکه یک روز خبر آوردند که عروسی لیلاست...آمدم....سرآسیمه آمدم ....اما ماهی کوچک من در تور سفید مردی که سال ها دوست من بود به دام افتاده بود....نگذاشتند بروم لیلا را ببینم. نگذاشتند بروم لیلایم را ببینم....

      
    لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
    دیگر تمام  شد گل خوبم  تمام شد
     
    پری مهربان خودم ، حالا در خشکسال اینهمه سرد آمده ای تا لیلای من باشی...حالا تو آمده ای به رنگ شانزده سالگی های لیلا...با همان کلاغی رنگی رنگی که بر شلال موهایش می آویخت لیلای من روزی...با همان دلبری های بی ولولای بی لیلا...با همان بالا بلندی های سراپا ماه....با همان بی چلچراغ دور از چشم های مادر ...با همان بی آسیمه سری های بی سامان....با همان خاله بازی های حوالی حوض...با همان بی سرپناهی های بی انهدام بی آوار....با همان لبخند های بی گلاب افشان ماه رویایی
    به رنگ چشم های او می خندی ... به رنگ خنده های او چشم می بندی... من گم می شوم و هی پیدا می کنی مرا میان اینهمه آوار... زیر و رو می کنی خاکستر پنهان مرا و دامن می زنی آتشم را و من هی باز شعله می کشم:
     
    آه ای جنون، بگذار دل مدهوش باشد
    بگذار اجاق  سرد ما  خاموش  باشد
     
    دارم می روم ....اما دستانم هنوز شوق از تو نوشتن را بر صفحه کلید می رقصد....پلک هایم خسته اند اما دلم می خواهد باز هم بنویسم....دعا کن امشب هم بتوانم خواب تو را ببینم......به خوابی و خیالی از تو قانعم و شادم به کلمات مهر آمیزی که هر از گاه از حوالی بارانی دلت به سمت بی چراغ چشمهایم وزیدن می گیرند.
     
     

    "پرپری عزیزم من مدتی یه که چیزی رو می خوام بهت بگم اما برام سخته....خیلی سخته...من به این موضوع خوب فکر کردم... ما می تونیم همیشه با هم باشیم....من تصمیم خودمو گرفتم....من می خوام برای همیشه با تو باشم....من...من...من دوست دارم...من دوست دارم با تو ازدواج کنم....ما با هم می تونیم روزای خوب و قشنگی داشته باشیم...می دونم تصمیم گیری برا تو یکی یه کم سخته....اما باید فکر منم باشی....من بدون تو حتا یه لحظه نمی تونم نفس بکشم...نگرانم پرپری گلم....بارون که که میاد فکر می کنم دنیا داره رو سرم خراب می شه...."

    این جملات ساده را کارملیا به پروانه گفت. اما پروانه تنها سکوت کرد و سکوت. کارملیا باز ادامه داد:

    "من یه کرم کوچیکم که می گن یه روز ، یه پروانه قشنگ می شم. قشنگ و زیبا مثل تو...به خاله سوسکه گفتم وقتی پروانه شدم یادم بیاره که روزی من فقط یه کرم کوچولوی اخمو بودم....گفتم یادم بیاره که عاشق تو شدم...یادم بیاره که حتی یه لحظه بدون تو نمی تونستم زنده باشم.....آخه من از آدما شنیده ام کرمها وقتی پروانه می شن چیزی از گذشته شونو  بیاد نمی یارن....یادشون می ره که روزی با بدن تپل مپل شون برگا را قلقلک می دادن....من مث تو پروانه می شم....قشنگ می شم...می پرم ....می پریم ....با هم می پریم ....با هم می ریم روی گلای قشنگ می شینیم......"

    کارملیا گفت و گفت اما پروانه باز تنها سکوت کرد و سکوت. او از هیاهوی بادهای وحشی این سامان خبر داشت. بادهایی که هیچ بویی از نسیم نبرده اند....باد های چموشی که رحمی به بال ترد پروانه ها نمی کنند....او پرپر شدن  بابا پرپری را با چشمهای خودش دیده بود. او ترسید به کارملیا بگوید به گل های سرخ باغ همسایه دل بسته است....او ترسید بگوید توی باغچه بغلی همیشه باران پروانه می بارد....ترسید بگوید خیلی ها هم راه را عوضی می روند....ترسید بگوید بعضی ها اشتباهی دور چراغ راهنمای سر چهار راه پرسه می زنند....میان شلوغی آدمهایی که خودشان هم دوران پروانگی شان را فراموش کرده اند....

    قسمتی از داستان کارملیا و پروانه( به حمید عزیز که کارملیا و پروانه درد مشترک من و اوست )


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 7
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    پری عزیز سلام... ممنونم که همچنان باران کلمات مشتاق خود را بر کویرستان جانم می بارانی....بی چتر آمده ام امشب تا تن به آواز های تو بسپارم و جان عطشناکم را از زلال کلماتت سیراب کنم...همسرم چند روزی است بچه ها را برده خانه مادرش... هر دوی ما نیاز داریم یکی دو روزی تنها باشیم... حالاچند روزی وقت دارم بنویسم و کارهای عقب افتاده ام را سامانی بدهم... همه ی امروز را تنها بودم.... چند دقیقه ای پدر در قاب عکس کهنه اتاق ، چشم از نگاه خسته ام بر نمی داشت. حس می کنم همیشه نگران من و مادر و بچه هاست...من هم که به زور نمی توانم بگویم همه چی سرجای خودش است وهیچ نگرانی نیست...او از خنده های پریشان و دستهای لرزانم همه چیز را می خواند.... از موقعی که او چشم  از روزهای سرد مادرم بست مادرهم لب از هرچه لبخند و خاطره بست تا فقط چشم های مضطرب پدر، از کنج آن قاب شکسته سخن بگوید.... آدم ها همیشه خاطره هایی دارند که فقط مال خودشان است... فقط مال خودشان

    مادرم همیشه با  آب و تاب از پسینگاه آخرین روز عروسی خود می گفت....بعد هم بی هوا می زد زیر خنده .... همیشه همه چیز از بعد از ظهر یک روز بهاری آغاز می شد.... در ایل ما رسم بود که از حوالی هوای ظهر، یک نفر می رفت یک روسری زیبا را بر درختی در دور دست قنات گز یله می کرد و برمی گشت... عروس و داماد در بعد از ظهر آخرین روز عروسی، با هم مسابقه می دادند....

    مادر همیشه درابتدای این داستان ، بعد از یک لبخند کوتاه ، چارقد زیبایش را دور سرش می پیچید و یک دو نفس عمیق می کشید...انگار می خواست عطر گل های گون و آویشن پیچیده در دشت را یکجا نفس بکشد... بعد هم  سری تکان می داد و بلند تر می خندید... هفت روز عروسی  را اول توی چند جمله کوتاه خلاصه می کرد ... سر و ته داستان را می زد تا می رسید به پسین پنجشنبه خرداد کدام سال محال.... اگر دو گوش مفت تازه گیر می آورد شب حنابندان را هم ضمیمه ماجرا می کرد و با کلی شور و شوق از فک و فامیل های خانواده دار خودش می گفت....از حق نگذریم اغراق هم نمی کرد...می گفت و می گفت تا می رسید به روز ماجرا:

    "من و بابات سوار اسبامون شدیم...دلم می لرزید...دل اونم مثل سیر و سرکه می جوشید...آخه جلو مهمونای غریبه رودرکاری داشت و می ترسید توی همین چند دقیقه عمو زاده ها  نتونند جلو مهمونا خوب در بیایند.....زیر چشمی نگاهی به من انداخت و کلاهش را کمی کج گذاشت ...خودشو رو اسب سفت کرد و قطار فشنگ را روسینه اش اریب بست.... اولش دست و پام می لرزید اما خودمو که رو زین صاف و راست کردم دلم بفهمی نفهمی آروم گرفت... ته دلم قرص بود اما نمی تونستم میون مردمی که همه شون به ما زل زده بودند خودمو جمع و جور کنم..... میون کل و شاباش بیله دوماد، صدای عمو به من نمی رسید.... انگار چیزایی به خاله گفت و خاله فاطی هم آومد گوشه لباس چین چین منو جمع و جور کرد...خم شدم و خاله بال چارقد منو کمی زد پس تا جلومو بهتر ببینم... دایی عباسقلی گوشه قباشو زیر شال زده بود و داشت فشنگ میذاشت توی برنو ...

    با صدای شلیک گلوله، اسب من تکونی خورد و یه دفعه از جا کنده شد.... پدرت اسب را هی کرد به طرف درخت و من هم یه لحظه بعد دهنه اسب رو کشیدم و دنبال او راه افتادم.... صدای ساز و نقاره می ریخت تو صدای شاباش مردا....بابات چیزی نمی گفت.... فقط اون لحظه یه کم بد خلق بود... از گل گون گذشتیم و رسیدیم پشت کومه هرسالی...به من نگاه نمی کرد...منم می ترسیدم نگاش کنم....فقط او می رفت و دزدکی پشت سرشو می پاییدم... تو این دو سال نومزادی با هم کلوم نکرده بودیم... از درخت چاله گود که رد شدیم دیدم انگار اسبش زوری نفس می زنه.... فهمیدم که اسب و سوار ، دوتاشون بریدن....اسب کهر داشت جا می زد....اما بابات هر جوری بود می خواست بازی رو ببره .... هر چه بیشتر از مردم دور می شدیم بیشتر به او نزدیک می شدم.....تا اینکه تو یه نفس اسب من جلو افتاد....دیگه کسی بگیرم نبود... دوماد زیر چشمی سایه اسب منو می پایید که یک لحظه دید از من جا مونده ... عرق دور تا دور پیشونیش جمع شده بود... صدای شلیک گلوله های قاسم خان و دایی رو می شناختم..... این صداها داشت به ما می فهموند که همه از اون دور پیروزی تازه عروسی که من باشم را جشن گرفته اند..... احساس غرور می کردم.... سر از پا نمی شناختم.... می خواستم همه دق دلی های پریروز عمه رو  یه جا سر بابات خالی کنم... زورم هم می رسید... بابات  تو این یک هفته یه پاش بنارو بود و یه پاش ارسنجون...بعد از یه هفته دوندگی دیگه نای نفس نداشت...منم که تازه تنگزم گل کرده بود... اسب من جوون بود وغبراق... صدای منو می شناخت. خودم تو این یکی دوماهه تیمارش کرده بودم... دو سه متری جلو افتادم... تازه داشتم یک کم پز تو صورتم جمع می کردم که یهو تکونی خوردم و به خودم اومدم....کسی نبود....خودم با خودم بودم...گفتم....گفتم این مرد از امروز نیمی از وجود منه....درسته ایل ما  ، تو این یکی دو سال نومزادی به من و او اجازه نداد حتی چند کلومی با هم درد دل کنیم اما او از امروز نیمی از وجود منه.... غرور من بسته به غرور اونه... اگه غرور او پیش چشم  این آدمای دور و بر شکسته بشه دیگه سخته کمر راست کنه... یه لحظه دیدم انگار خودم دارم می شکنم.... فاصله مون تا درخت اونقدر نبود که من نتونم تصمیمم روعوض کنم....من می تونستم از اون فاصله، گل های زرد و نارنجی روسری و گل و گمپل حاشیه اونو ببینم.... دیدم داره دیر میشه ....دهنه اسب رو کشیدم و گذاشتم اسب کهر شازده دوماد جلو بیفته... خودم خواستم او یل میدون باشه.... بابات هم که از خدا خواسته خودش رو به اسب چسبوند و تا رسید به روسری... اونو کشید و دور زد... بعد هم کلاهش رو سر دستش گرفت و از دور به مردم دستی تکون داد... دوباره صدای گلوله ها تو کوه و کمر پیچید......"

    قصه مادر به اینجا که می رسید  لبخند عزیزی روی لبانش نقش می بست و همه چیز با بازگشت دو سوار به جمع  میهمانان خاتمه می یافت.... چند خنده آن طرف تر پدر می رفت و  چشم روشنی اش را از عمو بزرگ - پیر فامیل - می گرفت..... قصه مادر اینجا تمام شده بود اما همیشه لبخندی تلخ و شیرین ، لبانش را تا چند دقیقه بعد از ماجرا همراهی می کرد.... در این حال وهوا دیگر حواسش به هیچکس نبود.

    وقتی پدر زنده بود می پرید وسط خاطره  و می خواست بگوید سر و ته قضیه جور دیگری بوده ... وقتی زورش به خوش تعریفی های مادر نمی رسید ژشتی مردانه تر می گرفت و البته با لبخندی آمیخته با کمی غرور و غیرت می خواست ثابت کند که پای اسب مادر به سنگی خورده و گذشتی در کار نبوده... اما ما بچه ها همه می دانستیم که خنده های زیبای مادر دروغ نمی گوید.... بعد ها که بزرگتر شدیم فهمیدیم چیزهایی شبیه همین ماجرا را همه زنهای ایل ، در حال و هوایی دیگر تجربه کرده اند.....

    پری گلم ، در ایل ما زن و مرد جایگاه خاص خود را دارند.... وظیفه هر کدام کاملا مشخص است.... اگر از دور بوی مرد سالاری از چادر سیاه های عشیره به مشام می رسد شاید به این دلیل است که زن ها برای قوام خانواده از حق خود کوتاه می آیند....وگرنه مرد و زن در ایل دونیمه یک سیب اند و یکی حماسه می آفریند و آن دیگری عشق می ورزد.

    حالا چرا این ها را دارم به تو می گویم نمی دانم. گمانم می خواستم بگویم لیلایم را دوست دارم اما کار به اینجا کشید. پری گلم فرقی نمی کند من چی می گویم... فقط می خواهم بگویم... فقط می خواهم تو باشی و برایت درد دل کنم... فقط دلم می خواهد تو باشی و نگاه خسته ام را به چشمان همیشه مهربانت بدوزم... هی حرف بزنم... بعد هم هر دوی ما پا به پای ساز و آوازی که دستمال های رنگی را در هوای حوالی بهار می چرخاند ، زمین و زمان را برقصیم. اینها همه بهانه ای است که بیشتر با تو باشم. وقتی این سطرها به پایان می رسد حس می کنم که من هم دارم تمام می شوم. پس  بی بهانه گوش کن پری من...بگذار هی برایت بنویسم...هی برایت ناز کنم...هی برایت ادا در بیاورم.... خودت خواستی سنگ صبور این دل بی سامان باشی

    پری عزیز بگذار امیر مدرکش را بگیرد... نوبت به تو هم می رسد...ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است... شاید او نداند که به خاطر او پا روی دلت گذاشته ای و از حق مسلم خودت گذشته ای... اما خودت هم که این را بدانی کافی است... همین که از ته دل برای خوشبختی او و بچه ها تلاش می کنی حداقل دل خودت را آرامش می دهد...اینطور نیست؟

    امشوعروسی بالا بلام....امشوعروسی بالا بلام....


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 6
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    "همه چیز از لیلا شروع  شد که هم نام تو بود" و مثل تو روسری گلداری داشت که از بهار و باران رنگ یافته بود.من گمش کردم میان هیاهوی باد ها....میان همهمه آدم ها و ماشین ها....میان های های ناله های خودم....میان سکوت سال ها...میان آشوب دور گرد های ریخته در یکشنبه بازار

    بانوی دور دست ، بانوی محال،حالا تو آمده ای به رنگ شانزده سالگی های لیلا...با همان کلاغی رنگی رنگی که بر شلال موهایت آویخته ای...با همان دلبری های بی ولولای بی لیلا...با همان بالا بلندی های سراپا ماه....با همان بی چلچراغ دور از چشم های مادر ...با همان بی آسیمه سری های بی سامان....با همان خاله بازی های حوالی حوض...با همان بی سرپناهی های بی انهدام بی آوار....با همان لبخند های بی گلاب افشان ماه زیبا

    برقصان دستهایت را برشکوه نخل ها تا زمین بوی لاله و ریحان بگیرد.من دلم برای بوی حنای دست های کسی تنگ شده است.پاییز می آید...باد کل می زند حنابندان برگ را و دختران گلاب و آیینه دف می کوبند نام زیبای تو را در همهمه تازیانه و خلخال ها 

    و راستی باز چه ساده و بی ریا آغاز می شود باران: بگذار لیلایت باشم

    لیلای من ، یک دو روز می شود که لانه کرده است یک پرنده قشنگ در میان شاخه های ترد دست های من... من ، تو را توی همین واژه ها پیدا کرده ام اما تو برایم تنها واژه ای ساده نیستی که در ایمیل های هر از گاه ، اتفاق می افتی....توبرایم واقعیت آشکاری هستی که حقیقت داری....می توانم نگاهت را با تمام وجود لمس کنم....می توانم از فاصله ی اینهمه دیوار...اینهمه آوار، گرمی انگشتهایی که بر صفحه کلید ریخته میشوند را احساس کنم....می توانم به شانه های فرو ریخته ات تکیه کنم و از روز های بی سامانم بگویم ...من تو را دوست دارم بیشتر از آنچه تصور می کنی....بسیار بیشتر از آنچه تصور می کنی...حتی شاید خودت هم باور نکنی چطور با چند ایمیل ساده ، یکی از همین آدم های محال ، اینگونه عمیق به مهتابی دور دست دلبسته است....تصورش برای خودم هم دشوار است اما همینکه با تمام وجود دوستتان دارم پس همه چیز حقیقت دارد.

    نمی دانم چطور روزی دلم می آید شما را بگذارم و بروم پی پروانگی های خودم...اما مطمئن باش گل به گل با منی ....طنین آرام کلماتت به من آرامش می دهد....هرچه بیشتر از دلت می گویی ، من بیشتر خودم را پیدا می کنم....هی بیشتر می سوزی و من بی پروا تر شعله می کشم

    باید دوباره زاده شوم.....من حالا دارم از پیله خودم بیرون می آیم تو باید مرا ببری به سمت پروانه های آتش به جانی که از ترانه های دیروز مادرم شعله می کشیدند....من به شانه های تو محتاجم ...من سال هاست بغض کرده ام.... من بیقرار گریه های بی بهانه ام و هیچ امامزاده ای نتوانسته است گره از کارم باز کند.... گل های صورتی هیچ  گزبنی  نتوانسته است دست های مرا به آفتاب دخیل ببندد.

    خنکای بادگیر ها را بر من بوز ای نسیم دور....قنات های قنوت را از چشمانم جاری کن ...من کویرم....من خانه زاد تشباد هایم...من گداخته ام در خودم.... من در توفان شن گم کرده ام راهم را....چقدر بی بارانم بی تو.......من باید دوباره جاری شوم....باید دوباره راهی شوم

    دارم می روم اما کسی در من سر برگردانده است و تو را نگران است...دارم می روم اما پاهایم به زمین چسبیده اند....چه کرده ای با من لیلا.... 

    نازنینم چون گل بهاری

    صفای جان و دل من بنفشه زاری

    چه کرده ای با دل من خبر نداری....

     

    امشب غوغایی بود توی خانه ما وقتی خبر آمدن شما را به مادر و دخترها مژده دادم....باید بودید و می دیدید....باید روزی بیایید و ببینید بچه ها برای تان چکار می کنند.....خوشحالیم را نمی توانم پنهان کنم.....بی آنکه به شما چیزی بگویم از اولین روز های آشنایی مان منتظر پونه عزیز بودم.....خوشحالم که از این پس با وجود این فرشته کوچک، شادمانی شما را روز به روز بزرگ و بزرگ تر خواهم دید....فرق نمی کند من چندمین نفری باشم که مژده آمدن پونه را به او داده اید اما شادم که حالا او بین ماست ، با ماست، در دل ماست....با آنکه کمی دیر در دنیای پر هیاهوی آدم ها پا گذاشت اما زودتر از همه ما توانست چشمهایش را در نگاه مهربان و مادرانه شما باز کند....دایی حسین حق دارد به حال پونه عزیزش غبطه بخورد.....

     پری عزیز ، توی فامیل ، عمو ملا احمدی داشتیم که این سالهای آخر از دوچشم نابینا شده بود....نوه ها و نتیجه ها را می آوردند پیشش  و او با حسرت تمام ، دست روی صورتشان می کشید و می بوسید و من که آن روز ها کودکی بیش نبودم در آن گوشه چشمهایم را روی وصله پیراهن پیرمرد می دوختم و خودم را می ریختم روی دستان لرزان و چراغ های خاموش چشمش که در حسرت نیم نگاهی می سوخت...... از لرزش ابروها و تکان پلک هایش می خواندم که حسرت یک نگاه ساده بر دلش مانده است....دنیای غریبی است پری جان... بیچاره پیرمرد باید تنها بر چهره بچه ها دست می کشید و فکر می کرد این یکی  مثلا به شهربانو رفته است یا به حاج مرتضی.....پری مهربان من ،  دنیای مجازی، ما را اینگونه نابینا و بی نگاه می خواهد....من از این فاصله دور چگونه می توانم لمس کنم دستهای کوچک پونه را... چگونه می توانم ببوسم اولین خنده هایش را. عکس هایش را برایم بفرست ....نگذار مثل خودت تنها به خیالی دلخوش باشم

    محال است روزی بگذرد و آرزوی دیدار تو را با خدایی که در همین نزدیکی هاست در میان نگذاشته باشم....تو روزی اتفاق خواهی افتاد ....اتفاقی سپید مثل خواب لک لک هایی که از جزیره ای دور آمده اند....اتفاقی شگفت مثل همصدایی بهار و باران

    ستاره شناسان این روز ها از ستاره دنباله داری می گویند که تا دوهفته دیگر کمترین فاصله را با زمین پیدا خواهد کرد و من که دوستت دارم از تویی می گویم که حوالی شب های عید هزاران سال نوری به بی فروغی چشمانم نزدیک تر خواهی شد. کاش می دانستی چقدر ستاره بخت من خاموش است وقتی بی تو هوای مه آلود شیراز را نفس می کشم....آنقدر نیستی که تنها به دیوار روبرو زل می زنم و به تصویر خسته ای نظر می دوزم که انگار تمام تو هست و نیست..... به ماه پریشانی که در قاب کهنه اتاق من هاله انداخته است.

    تو می آیی مثل فرشته ای خسته که از دور دست آسمان آمده است....مثل پری مهربانی که از شهر قصه ها خود را به روز های سرد و بارانی من رسانده است...مثل بهار...مثل خودت ...با یک شاخه گل سرخ که خلاصه دوازده ماه دوستی و عشق و همدلی بود...حالا بی واژه می توانم بگویم که دلواپس چشم های همیشه آشنای کسی شده ام که انگار روزی در خواب های کودکی ام دیده بودم ...
    برایم دست تکان بده وقتی قطارهای شلوغ شرقی تو را از من دور می کنند...مثل وقتی که می ترسیدم بین شلوغی آدم ها  گمت کنم....مثل وقتی که می رفتی  و من باران گرفته بودم...مثل وقتی که می رفتی و هوای دلم شرجی بود.....

     

    امروز تهرانم....شاید در یک قدمی گمکرده تو....شاید دارم از پیاده رویی می گذرم که روزی عطر تو در آن پیچیده است....فکر می کنم در میدان رازی ، رازی نهفته است....از ترمینال جنوب تا صادقیه  دارم تو را نفس می کشم....احساس می کنم دنبال چشمهای قهوه ای کسی هستم که سال ها پیش مادرم توی فال قهوه ، مژده آمدنش را داده بود....دنبال کسی که سایه سایه با من است با همان شال زیبایی که از طراوت باران و بهار رنگ یافته است....لیلا لیلا لیلا، دستانت را از دستانم جدا مکن ...من سردم است....من توی خیابان های تهران گم شده ام میان بوق بوق ماشین ها و همهمه ی آدم هایی که لهجه جنوبی مرا نمی فهمند...دلدادگی های مرا می بینند و بروی خود نمی آورند...دستانت را دوست دارم چرا که گرمای وجود تو را به جانم می ریزد...دستانت را دوست دارم که در لحظه ای نا خودآگاه شانه های فرو ریخته ام را لمس خواهد کرد...دستانت را دوست دارم چرا که دستان توست....میدان آزادی دور سرم می گردد و من هم هی دور تو ... هی دور تو می گردم هر سال....هر ماه ...هر روز.... و بال های سوخته ی مرا اگر ببینی به رنگ پروانه ی آتش به جانی ست که 1365 روز تمام بی پروا دور تو گردیده ست.

    ....و لحظه ای بعد ناگاه دستانم از لمس دوباره تنت باز می ماند....تو می روی و من باید خسته به خانه برگردم.....توی مترو مجال کوتاهی است تا دستانت لحظه از بی قراری انگشتانم جدا نماند و من در این لحظه های تلخ سکوت ، امروز و همه روز های تلخ و شیرین گذشته را مرور کنم. ها لیلا ها... از کجا تا کجا مجال کوتاهی کوتاهی است تا در خیال ، تو را آرام در آغوش بگیرم و به همه ی  آدم های دور بر بگویم که جانم به جان تو پیوسته است....تو را در آغوش بگیرم و نگذارم آشوب ترن تورا لحظه از من دور کند...

    دستانت را از دستانم جدا مکن ...من سردم است....من توی خیابان های تهران گم شده ام میان بوق بوق ماشین ها و همهمه ی آدم هایی که دلدادگی های مرا می بینند و بروی خود نمی آورند...دستانت را دوست دارم چرا که گرمای وجود تو را به جانم می ریزد...دستانت را دوست دارم که در لحظه ای نا خودآگاه شانه های فرو ریخته ام را لمس خواهد کرد

    تهران....ساعت بی قراری... بی تابی های من در آزادی....بی تابی های من در مهرآباد....عطر تند سیگار ....خیابان های شلوغ....چراغ قرمز....راننده تاکسی....بوی تند سیگار و پاره های خاکستر من که در هوا معلق بود....پارک وحدت....بیقراری های من در صندلی سنگی...اضطراب دستهای من وقتی از تو و برای تو می نوشتم یک یادگاری ساده و فالگیر را ....اضطراب تو وقتی پای صفحه کلید ، دستهایت عرق می کرد و نمی دانستی من در آن لحظه دارم به بوته گل سرخی می اندیشم که شبنم صبحگاه بر آن ریخته است....نمی دانستی من چقدر آرامش دستهایت را دوست دارم....چقدر زیبا بود پیاده رو های خیابان انقلاب....خستگی پاهای من  ....سینما ....یک بلیط برای دونفر.....و منی که دلم می خواست سر بر شانه هایت بگذارم و آرام بگیرم بی خوابی همه سال هایی را که بی تو بوده ام...همه سال هایی که تو بوده ای و من از درک آفتاب وجودت ناتوان بوده ام....دلشوره های جدایی...لحظه های تلخ ایستگاه صادقیه....لمس مداوم شانه های تو با باران ...

    راستی چند شب پیش در ایران تو ماه گرفت وقتی داشتم به خانه بر می گشتم...درست حوالی هوای نیمه شب دیدم ماه دارد خاموش می شود....اما تو همچنان می تابیدی در شبهای سرد من.... می تابیدی چونان نیلوفری شگفت بر شانه های لرزانم.... می تابیدی بی تاب تر از بید مجنون های حوالی پارک... حوالی ماه

    پرسیدی و گفتم فرقی نمی کند من چه رنگی را دوست دارم....مهم این است که امروز تو روسری قهوه ایت  را پوشیده ای....مهم این است که تو در چهارشنبه ترین روز سال ، چشمهایت به رنگ زلال مهربانی است... دستهایت رنگ آرامش دارد...و روسری ات به رنگ پیچک های  خانه بی بی است وقتی عاشقانه دور سرت می گردد ...من هم هی دور تو می گردم امروز...من هم هی دور تو می گردم هر سال....هر ماه ...هر روز.... و بال های سوخته مرا اگر ببینی به رنگ پروانه ی آتش به جانی ست که هفت سال تمام ، بی هیاهو دور تو گردیده ست.

    هیچ چیز امروز به اندازه ای ایمیل زیبای شما نمی توانست مرا خوشحال کند....دیشب تا دیر وقت بیدار بودم ....نمی توانم شما را از خودم جدا بدانم....ذره ذره وجودم از شما سرشار است و محال است لحظه ای بتوانم از یاد عزیزتان غافل باشم

    خاطره تلخ دیروز های تو را خواندم....زیاد داری خودت را می خوری....ماهی سیاه کوچولوی تو حالا دگر آنقدر بزرگ شده است که خوب و بد آدم ها را بداند....مهربانی های مادرانه شما چیزی نیست که از قلب مالامال از مهر او دور بماند....کاش می توانستم او را در گوشه ای از این کافه یزرگ ، به یک استکان چای ساده دعوت کنم و از پشت میز به چشمان سر به زیرش خیره شوم و ببینم ضربان قلبش روی چند تا می زند....ببینم چیزی از لهجه شمالی مادر بزرگ در کلماتش جاری است یا نه....ببینم مهربانی نگاه تو در خنده هایش جریان دارد یا نه..خیلی دلم برایم هر سه ی خودمان تنگ شده است....ننویس خانوم...ننویس...من که کم مصیبت ندارم....فکر نمی کنی زندگی فراز دارد....نشیب دارد.....بدبخت دارد

     

    همیشه  فکر می کردم زندگی یعنی گذر از عرض روخانه ای آرام که نمی دانم به کجا می ریزد....گذر از سنگچین خواب و خاطره....یادش بخیر آن روز ها ...از آب می گذشتیم شادمان و بی پروا...و ناگهان کمی پایت می لغزید و تو می خندیدی...هر دوی ما می خندیدیم....اما من پک بار ....فقط یکبار پاهایم لغزید و برای همیشه افتادم....یکبار پاهایم لفزید و یک عمر دریا گریستم

    لیلا لیلا لیلای عزیزی که سمت خنکای بادگیر ها بر من وزیده ای ، خاکی تر از کوچه های غم اندود کویر دوستت دارم ....روزی خسته از راه می آیم و از نیلوفران پیچیده بر درگاه خانه ات بی تابی های تو را سراغ خواهم گرفت... در اتاق آرامی که نشیمنگاه توست به چشمهای قهوه ایت چشم خواهم دوخت و سر بر شانه های مهربانت خواهم گذاشت واندوه همه سال هایی را که بی تو بوده ام خواهم گریست.

    و حالا از تو چند عکس زیبا برایم به یادگار مانده است و ساعت نقره ای روی دیوار که  هر روز دیدار دوباره تو را ثانیه شماری می کند

    ......................

    می روم بخوابم.....توی خواب می آیم حوالی خودتان.....خواب تو را می بینم در هیات زنی که لباس سبز زیتونی اش لالایی خوابهای دیر سال من است....با آنکه می دانم حالا حالا ها شما را نخواهم دید اما باز چشم انتظار شما می مانم.....من هم مثل شما تمام وجودم با اتتظار در آمیخته است....من هم مثل شما انتظار را دوست دارم.

    از اینکه با حوصله تمام مرا از ایمیل های آشفته و بی سامانم خواندی سپاسگزارم. خوشحالم که حالا آن قدر به شما نزدیک شده ام که می توانم حرف های دلم را بی دغدغه هرچه واژه به شما بگویم. می توانم بی واژه از شما بشنوم. امروز سالروز دوستی من و توست. تویی که از دیار باران های همیشه ای و منی که کویرم و آرزویم نوازش باران. تویی که زمزمه آوازهای نخوانده ای و منی که بغضی فروخورده ام...بغضی گلوگیر. دوستت دارم به پاکی دریایی که همبازی کودکی های توست . به سر سبزی شمالی که ریشه در آن داری. به طراوت نرمه بارانی که بر گونه های تبدارت می نشیند هر غروب ....وقتی از وطن می گویی و ازگمشده ای که سال هاست در کوچه پس کوچه های تهران بزرگ گمش کرده ای.

    یک سال تمام با هم بودیم و بی هم و شاید نزدیک به یکصد نامه خوانده و ناخوانده بین ما رد و بدل شد..... پونه توی همین واژه های ساده تولد یافت.... و من هستی را در سکوت همین واژه ها به تو شناساندم.... دلشوره ها و دغدغه تو را خواندم.... با تو ، توی اداره های منچستر دنبال یک برگ بیمه گشتم.....اندکی قبل از آن بود که از خانه پرخاطره شما دل نمی کندیم.... اما راستی چرا از هم نپرسیدیم کدام فصل را بیشتر دوست داریم......چه غذایی را.... کدام شهر دنیا را......کدام رنگ بی رنگی را .....کدام روز سال را.....چرا از هم نپرسیدیم دلمان کجای زمین می تپد....کجای آفتاب آشیانه داریم.....چرا از تو نپرسیدم حالا کدام پیراهن گلدارت را پوشیده ایم....کدام روسری رنگ رنگت را سر کرده ای...کدام شعر تازه را نخوانده ایم....کدام سلام را امروز جواب نگفته ایم....کدام راز ناگفته را توی واژه ها نریخته ایم.....یک سال تمام گذشت اما همه حرف های ما باقی است.....هنوز ناله های من به پایان نرسیده است.


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 5
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    می رویم و نمی رسیم....می روند و نمی رسند...می رود نمی رسد به نقطه چین چشم هایی که تنها چهار صندلی با او فاصله دارد.من راننده لایقی را می شناسم که تنها یکبار عاشق شده است... آخرین بار وقتی چشمهایی آشنا از صندلی چهارم اتوبوس در آینه روبرو گل کرد فهمیدم که او خاطر خواه آمنه است. این را از" لب کارون چه گل بارون " زمزمه های پیرمرد فهمیدم آخر

    من راننده عاشقی را می شناسم که همیشه یک چشمش به کور سوی انتهای جاده هاست و چشم دیگرش به آینه روبرو به یک جفت کبوتر چاهی عاشق که پنجاه و دوسال تمام است مثل دو نقطه گنگ در چشمان زنی در صندلی چهارم کز کرده است

    باید هزار توی جاده هراز را سبز خواب دیده باشی که بدانی آدمها....حتا آدمهایی که از سر بالایی های زندگی همیشه دنده سنگین حرکت می کنند ....گاه گاهی نفس هاشان به دست انداز می افتد از تهاجم ترن ها و تونل ها ...می روند و نمی رسند....می رویم نمی رسیم....می روی و نمی رسی به نقطه چین چشمهایی که تنها چهار صندلی با تو فاصله دارد.

    این بار روی دلت حکم کن آقای راننده ای که پنجاه و دو سال تمام است روی وسط برگ رفیقت حکم کرده ای. این روزها کمتر کسی می تواند به آینه های روبرو اعتماد کند. شاید گاهی لازم باشد سری به عقب برگردانی و .... گیرم برگردی و " آمنه " ای در کار نباشد اما همیشه" آینه " ای هست...همیشه چشمهایت حقیقت دارد.

    با اینهمه خدا را چه دیده ای شاید روزی ورق برگردد و در پایانه مرگ و زندگی، آمنه برای آخرین بار بیاید و خستگی این سفر دور و دراز را در بی خوابی چشمهایت بتکاند. یادت باشد چشمهایت سیاهی نرود وقتی پنجاه و دومین شمع را در آینه روبرو فوت می کنی... چرا که آدم ها در چنین حال و هوایی نفسهاشان به دست انداز می افتد حتا راننده های کهنه کاری که در سراشیب مرگ، همیشه دنده سنگین حرکت می کنند.

    من فکر می کنم مرگ یعنی همین....یعنی وقتی داری چشم از هرچه نیست می بندی تازه یادت بیاید نگفته هایی برای گفتن داری ....گفته هایی برای نگفتن.... یادت بیاید آخرین زمزمه هایت راهیچ کجای زمان گذران به ثبت نرسانده ای.... یادت بیاید بقال چشم چران سر کوچه را به باد دشنام نگرفته ای

    اینهمه راه را آمده ای که بگویی دوستت دارم واژه مانوسی برای آنها که معنی سیب و سلام را می فهمند.می روی و نمی رسی....می رویم و نمی رسیم به سلام سیب ها که بگوییم به رنگ آینه دوستشان داریم.

    من فکر می کنم مرگ یعنی همین:

    زنی در آینه روبرو که می توانی عاشقانه دوستش داشته باشی

    یعنی...باید....عاشقانه ...دوستش داشته باشی

     

    این آخر شب میان دود سیگار و سکوت چه حالی دارد یک استکان چای....یک استکان چای : طرح سیالی از غروب....خورشید ته نشین در اجاقی سرد و ساکت

    غروب قشنگی است لیلا....لبخند بزن تمام سیبها را در چشم های شیشه ای من... می خواهم این کوچ ناتمام را با یک سلام تو به ثبت برسانم....آخر خودت می گفتی عکس یادگاری برای همین جور چیزهاست

     

    لیلا سلام ، توهم که نباشی خاطراتی رنگ و رو رفته هست تا مشق های هرشبه ام را خط خطی کند....آفتابی هست که مرا چکه چکه آب کند...باران کند....ببرد به سردی روزی که برادرم در باران رفت....چه سرد بود آن روز!....چه داغ! آش نذری همسایه و رود رود مادرم که دختر دریا بود آن روز.... و پدرم که چشمهایش را در هق هق جانماز گریست تا استخوان پاره های برادرم بوی بهار بگیرد.

    چشمهایت را ببند لیلا.... این روزها سیاه نامه تر از آنند که بتوانی از این ظلمات سرد به آب بازی های حیاط خانه برگردی : به حوض...به شمعدانی ایوان...به خواب قرمز ماهی ها

    چقدرشیرین بود آن روز و شیرین تر طعم لبانت در تبسم گیلاس....و طعم سیب... طعم کیک

    فردا قاصدی خواهد آمد و مرا با این نشان که نه اناری دردل دارم و نه سیبی در دست ... در دستهای مضطرب از شادی ات مچاله خواهد کرد...چه حالی دارد آن روز...چه حالی دارد آنروز باران....باید ساده بنشینی و سلامش کنی.... چشم ببندی و از شیشه های شکسته ی شهر به کیک...به شیرینی...به حلوپزان خانه مادر بزرگ برگردی

    چشمهایت را ببند لیلا، بشمار با من تمام روز های رفته را. می خواهم در این واژه های معکوس بشکن بشکنی راه بیندازم. بشمار بشمار بشمار:

    شیشه ، پنجره ، چهاره راه ، سکه ، دود ، کیک

    حالا آرام چشم باز کن لیلا، آرام تا نپرد از چشمهایت این پرنده رویا. ما کچای خواب زمینیم بانو کجای خواب زمین. چقدر چشمهامان برق می زنند... باورت می شود حالا بیست و چند سال از حالا دور شده ایم، بیست و چند بهار...بیست و چند دیوار.

    انگار ما به اول آب...بابا... رسیده ایم. سه صفحه آن طرف تر بلدیم تمام کلمات را بخش کنیم: نان را....سیب را....و دستهای خالی بابا را. من تا دوازده می توانم بشمارم...مثل مادرم که تا چشم می بندد و سر بر بالش یاد عباس می گذارد ...دوازده سلام نورانی...دوازده خورشید بر لبانش نقش می بندد.گمشده ای دارد این زن که توی جوشن کبیر و صغیر دنبالش می گردد.چشم می بندد و هزار بار لبانش گل می کند. اما من...من که تا دوازده نمی توانم بشمارم چطور به هفت سالگی تو رسیده ام؟... به هفت سالگی خودم... خدا... دریا

    بوی پیراهن قاصدک می آید....جیرجیرکها را می شنوی؟

    چشم بگیر لیلا، می خواهم بروم در آخرین پنج دری ایوان مهتاب پنهان شوم. فوت کن تمام شمع ها را در نگاه خاموش من تا تنها کیک بماند:

    کیک، دود ، سیب ، چاه ، پنجره و شیشه های شکسته ای که هفت هشت سالگی من و دریا ....

    نه....نه... قبول نیست... قبول نیست

    تو مرا می بینی...تو...مرا می بینی

    با آنکه دستهای فاصله نمی خواهند تو مرا می بینی

    از پشت میله های نجیبی که چشم هایت را به کدامین گناه زندان کرده اند مرا می بینی

    پدرم حتی یکبار خواب دستهای عباس را ندید اما تو....

    .............

    و اینگونه هرشب تمام باورهایم باشک بازی می کنند . من تو را برای یک لحظه با آفتاب اشتباه می گیرم و تو در خواب من چکه چکه ستاره ها را می شماری.... من و تو در خاطرات نیلوفری مان گم می شویم. این بار تو می روی و من چشم می گیرم :

    یک دو سه چاه پنجره و شیشه های شکسته ای که هفت هشت سالگی من و دریا و تیرکمان سیمی مان را به نظاره نشسته اند.

    من و تو گم شده ایم عزیز! کسی پیدای مان نخواهد کرد

     

    شب مانده است و من و زنجره هایی که مغز استخوان آدم را سیاه سوت می کشند.قطار ساعت یازده که بیاید ، مسافری غریب بر شانه های فروریخته ام خواهد آویخت عطر گل های وحشی را...و تو که از سر زمین روسری های آبی تنها آسمان را می شناسی اسپند خواهی سوخت خورشید را در گلاب افشان آبگینه و قران

    حالا چه فرق می کند چشم های تو آبی باشد یا کبود...قطار ساعت یازده که بیاید زمین آخرین باران دیرسالش را خواهد بارید و رنگین کمان دستهایی خیس آوازه نام تو را بر سطر های افق ترسیم خواهد کرد.

    ما به اول زمین خواهیم رسید و خدا شش روز تمام وقت دارد تا تورا از درنگ گل های ریحان بیافریند...تو بر کرانه های بهشت خواهی ایستاد بی خبر از مردگانی که در کمینت نشسته اند ابلیس وار: مردانی بی خاطره...مردانی بی هویت ...مردان بی شناسنامه ای که عصمت آفتاب را بلغور می کنند...مردان له شده ای که خدا را در چرت های بعد از نمازشان خرناس می کشند.

    گیرم بادبادک های سیاه....بادبادک های سفید عصمت آفتاب را لکه دار کرده اند...اما این هم که نمی شود دست روی دست گذاشت و باران را استغاثه کرد....غریبه ای برایت دست تکان می دهد..بالاتر از همه دست ها....حالا چه فرق می کند آسمان آبی باشد یا کبود...قطار ساعت یازده خواهد رسید حتی اگر دروازه های آسمان بسته باشد.

    قطار ساعت یازده که بیاید سیصد و سیزده مرد موازی به هم خواهند رسید و در تلاقی دستان شان لانه خواهد کرد پرنده ای که اهل باد های موسمی این حوالی نیست.

    قطار ساعت یازده که بیاید روز های سیاه سیاست رنگ خواهد باخت... و شمعدانی های پاشویه خواب بلورین ماهی ها را به هفت سین ساده ساحل خواهد ریخت

    تو سر بر آستان خورشید خواهی گذاشت و شیونی که از تربت شهیدان آفتاب برخاسته است کلام الله لبهایت هایت را خواهد بوسید.  تو سر بر سجاده صبح خواهی گذاشت و پروانه های جانماز بر گیسوان تو خواهند آویخت عطر گل های وحشی را

    تو خواهی آمد مسافر غریب کدام جمعه ی تعطیل!

     

    من تازگی ها آدم حسابی شده ام و برای ماشینم دزدگیر گذاشته ام و بی اعتمادی ام به تمام آدم ها را اینگونه با جیغ ممتد یک آژیر بنفش به گوش فرشته های مغضوب هفت آسمان می رسانم و شرم نمی کنم از چشم های مهربان و آرامی که از کنارم می گذرند و قفل مرکزی چارپای مرا توهین به آدمیت نمی دانند.

    کلید را در قفل می چرخانم با آنکه می دانم این توهین آشکاری است به همان کیف قاپ ساده ای که یکبار قفل ضریح آقا را بوسیده است. توهین است به همه جانیانی که یک بار به جان مادرشان قسم خورده اند. قفل توهین است به اعتماد....توهین است به درهای باز

    من تازگیها کمی شاعر تر شده ام و هی پای شعر هایم را امضاء می کنم و شرم نمی کنم از چشم های مهربان و آرام تو که رنجمویه های مرا زخم های پنهان خود می دانی. این واژه های حک شده بر دیوار زندان چه فرق می کند مال من باشد یا مال یکی از هم سلولی های من یا مال پرنده ای محبوس در گوشه آسمان.

    من حق دارم دانای کل باشم! حق دارم دنیا را نصیحت کنم اما توهم حق داری از حرف های گنده تر از دهانم خرده بگیری و فکر کنی این روزها یک چیزیم شده است که دم از آدمیت می زنم. منی که تا همین دیروز پاییز باغ ملی را بی رحمانه زیر پایم لگدمال می کردم ،   منی که یکبار به فکر زنان چشم انتظار آسایشگاه نبوده ام ... منی که تا امروز تنها هفت بار عاشق شده ام چگونه می توانم به چشم های مهربان و آرام تو بیندیشم. اما باور کن چیزی این میانه مفقود شده است.... چیزی به سرقت رفته است... سر رسید سال های کودکی من شاید یا واژه هایی مانوس که مرا از گفتن حقیقت به لکنت انداخته اند. نمی گویم دزدی به کاهدان زده است اما من کودکی هایم را در دفتر مشقی کاهی گم کرده ام. تمام آنچه از سال های مدرسه در خاطرم مانده است صدای تق تق کفش آقای ناظم است و هیاهوی سرسره ای آهنی که مرا در آسمان کوچک دبستان روزبهان بالا و پایین می اندازد.

    سامان همکلاسی من حق دارد مداد تراش فانتزی داشته باشد...حق دارد به آخرین مدل ماشین پدرش بنازد اما همکلاسی های من حق دارند به آقا معلم اعتراض کنند اگر نگاهش را عادلانه بین بچه های کلاس تقسیم نکند. وگرنه بچه های ردیف آخر حق دارند دزد شوند...شاعر شوند....قورباغه تو کلاس بیاورند....روی ماشین آقای ناظم خط بیندازند

    بچه های ردیف آخر حق دارند پول دربیاورند...آدم حسابی شوند... اما حق ندارند وقتی چیزی از دو دو تا چهار تای زندگی حالی شان شد برای ماشین شان دزدگیر بگذارند.... حق ندارند اعتماد را به بهای یک پیکان 57 بفروشند....حق ندارند آدمیت را مثله کنند... حق ندارند همه آدم را به یک چشم ببینند و برای ماشین شان دزدگیر بگذارند.

    یادش بخیر آن روزها... باد که می آمد تمام هفت سالگی ام را دنبال قاصدک هایی می دویدم که از سمت نگاه تو می آمدند. پروانه ها با نام تو آغاز می شدند... گونه های تو که گل می انداخت سیب ها شکوفه می دادند... با اینهمه پاسخی برای گریه های بی دلیل آن روز ها نیافته ام اگر چه می دانم آب نبات چوبی آفتاب ، پاسخ تمام سوال های بی جواب کودکانه من بود.

    یادش بخیر آن روز ها... باد که می آمد با همان لبخند هایی که از انار و عروسک و ارسنجان لبریز بود دور تا دور گود بازار را طواف می کردیم و پاپتی می دویدیم تا محله پایین  و این تازه آغاز آواز هامان بود. همیشه دلم می خواست بدانم توی کوچه بغلی مسجد حاج میرزاحمد چه خبر است....فالگیرهای زرد و نارنجی ، آنجا چه می خواهند....عمو شکرالله آدامس های گلوله ای را از کجا می آورد... اگر از سگ های سی مم تقی نمی ترسیدم یکراست می رفتم خانه خاله زهرام .... چند دقیقه ای روبروی آهنگری سر کوچه می ایستادم و به نعل کوب اسبی خیره می شدم... راستی آقای حقیقت توی حجره اش همیشه چه می خواند....خرازی الماس پشت مسجد جامع همیشه همه چیز برایم داشت... یادش بخیر باران همبازی کودکی های من... کلاس اول ابتدایی... مدرسه مهدی حمیدی... ... خانم انصاری .... ترکه های ترد انار... چهره اخموی آ میرزعلی که انگار خدا او را تنها برای تنبیه بچه های فلک زده ی مدرسه ما آفریده بود.... دست های سرد من و امیرحسین...کتاب های قصه....جعبه مدادرنگ... عکس های سیاه و سفید.... املای تقلبی.....صدای همیشه منتشرزخم های  من در صدای آنروز آمیزممد...اذان ظهر... و چادر نماز بی بی که همیشه از عطر گلاب لبریز بود.

    بگذار بروم...بگذار نمانم...بگذار بروم تا تو از لهجه دلگیر باران خسته نشوی... پیشانی داغ آفتاب را گوشه چارقد هیچ آسمان خسیسی خیس نخواهد کرد....ای کاش آسمان می دانست که کویر هم گاه گاهی با لهجه باران گریه می کند.....مادر بزرگ هم دوست می داشت.... مادر بزرگ هم برای چشم های نجیبی که هر غروب برای خستگی اش یک بغچه آویشن و رازیانه می آورد شعر می سرود...مادر بزرگ عاشق نبود دوست می داشت...مادر بزرگ هم رفت...مادر بزرگ هم نماند...مادر بزرگ هم رفت و آنسوی رور رود دریا، دختر آبی گمب بناب شد.

    آه مادربزرگ، مهربان قصه های سالخورده من.... عزیز روزهای بی دریغ هفت سالگی....بگو رهایم کنند...بگو این روز ها دست از سرم بردارند.... بگو می آیم تا راهی دریا شوم...بگو دلم...دلم در روسری آبی تو جا مانده است... بگو می آیم تا برایت غزل بخوانم... حافظ بخوانم...شاه داعی و شاه نامه بخوانم

    .........

    یادش بخیر آن روزها...تا به خودم می آمدم  هفت بار دور تو گردیده بودم... نمی دانم حالا توی این ایمیل های پریشان چه می کنم... دنبال کی...دنبال چی می گردم؟... به من بگو پری جان... آخرش دعوا مان می شود...آخرش اینهمه آفتاب کار دستمان می دهد... تو هم که گناهی نکرده ای که بخواهی توی این گیرودار به ناله های پریشان مردی گوش کنی که سال هاست توی خم بازارچه خودش را گم کرده است...پایم شکسته بود و ای کاش نمی آمدم توی سی و چند سالگی خودم ..... یادش بخیر آن روز ها وقتی که باد می آمد

     

    پری عزیزم ، ایمیل زیبا و سراسر مهر شما را چند روز پیش دریافت کردم. از ابراز محبت های شما بی نهایت ممنونم. متن کوتاه شما را چندین بار خواندم. از اینکه با من احساس همدردی می کنید ممنونم. آهنگ ارسالی شما را بارها و بارها گوش دادم. فکر می کردم شما با این گونه آهنگ های ساده بیگانه اید. چرایش را نمی دانم اما با بیشتر کسانی که ذهن شان را از دنیای سنتی کنده اند و در حوزه های مدرن قلم می زنند گاهی چنان دچار خود فراموشی می شوند که همه اش ادای از ما بهتران را در می آورند و کلاس کارشان بالاتر از این حرف هاست که سیما بینا و الهه و آغاسی و نمی دانم چه را گوش کنند. آنها کنسرت التون جان بیشتر به جانشان می چسبد تا شبیه خوانی های قمرالملوک وزیری و بنان و گلپا و دیگران . آنها عار می دانند از سعدی و حافظ و مولانا سخن بگویند.یعنی بلد نیستند سخن بگویند. کلاس کار آنها این است که قسمتهایی از متن اولیس جویس را بلغور کنند آن هم به زبان اصلی البته تا بگویند ما خیلی می فهمیم. آنها همه قرار و مدار هایشان را با دختران چهارراه می گذارند اما همیشه ادعا می کنند که از احساسات عاشقانه گریزانند و باز به خاطر رعایت نرم اصول روشنفکری به اروتیسم تن درد می دهند و شعرشان به یک پورنوگراف به تمام معنا تبدیل می شود.

    من و شما در ایمیل های این روزها  به پیاده روی در کوچه های صبور و پر خاطره نوستالژی پرداختیم و عطر و بوی آن بهشت گمشده را بار دیگر با تمام وجود استشمام کردیم اما اگر کسی بخواهد اصولا نو باشد باید روی تمام غربت سنگین گذشته خط بکشد چرا که به زعم آنها تنها آدمهای ضعیف و خیالاتی از بازگشت به دنیای نوستالژیک خودساخته گذشته لذت می برند.من دلم می خواهد دنیای مدرن را با پوست واستخوانم تجربه کنم اما اگر از فیلم های دیوید لینچ و لارنس فون تریر واز نوشته هارولد پینتر خوشم نیاید کی را باید ببینم.....پری عزیز ما ایرانی های هم وطن تو فقط یاد گرفته ایم ادا در بیاوریم....هیچ وقت سعی نکرده ایم خودمان باشیم...همیشه فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است....کمتر کسی مثل شما سختی راه کردستان و کرمانشاه را برخود هموار می کند و می رود و واگویه های زنان حاشیه را کتاب می کند...اگر چه شما هم با تمام تلاش تان گاهی فقط می توانید از بیرون قضیه را لمس بکنید...تا مثل دخترکان قالی باف قوز درنیاورید نمی توانید آنها را درک کنید...نمی توانید پسین های خستگی آنها را کوفته شوید....بعضی ها فقط بلدند ساز مخالف بزنند...کسی از سنگسار یک انسان در گوشه ای از این جهان متلاطم احساس خوبی ندارد اگرچه گناهکاری بالفطره باشد....کشتارهای دسته جمعی زنان و کودکان بی گناه در جای جای  این کره خاکی تا مغز استخوان را می سوزاند : ناکازاکی ...هیروشیما....حلبچه...و..و..و...  اما این را هم خوب می دانم که نمی شود روی کاناپه نرم و راحت لم داد و سنگسار فلان فاحشه را در کجای این مملکت ویران در بوق و کرنا کرد و حامی حقوق بشر شد....مشکل جای دیگری است عزیز....وقتی این اداهای به ظاهر انسان دوستانه ، با شعر و سخن می آمیزد متوجه می شوی که دیگر چیزی از هنر باقی نمی ماند...تازه متوجه می شوی که از آن ور بام افتاده ای....کلمات ما فقط می شود مشتی فحش که به نام شعر باید از گلوی فلان شاعرزیر زمینی مزمزه شود.

    یکی از مشخصه های روشنفکری امروز، گریز از دین و سنت است. انگار هر که می خواهد سری بین سرها دربیاورد و بگوید من هم از ادبیات و فلسفه امروز چیزی حالی ام می شود یک مشت از " خدا مرده است " نیچه می گوید بعد هم هایدگر را می کند پیراهن عثمان و آخرش هم با تکیه بر گفته های لیوتار و دلوز و دریدا و دیگران اداهای پست مدرنیستی در می آورد و هی به خودش و جهان اطرافش نیشخندی تند و تلخ و بی معنی می زند. هرکه می خواهد بگوید من هم بزرگ شده ام اول تیشه به ریشه دین می زند و یک لائیک به تمام معنا می شود بعد هم یک تیک توی چهره یا یکی از اندام هایش می اندازد و ظاهری غمگین و دردمند و پریشان به خود می گیرد. بقیه این ادا و اطوار های به اصطلاح روشنفکرانه را خودتان دیده اید و شنیده اید....

    بگذریم عزیز این قصه سر دراز دارد. بگذار دنیا هر غلطی می خواهد بکند. اصلا به ما چه. روزی بچه های مسجد محل از من خواسته بودند شعری برای نماز بگویم. سفارش شعر کمی خنده دار به نظر می رسید اما خودم هم بدم نمی آمد چیزی هایی بنویسم. بوی سجاده بی بی محال بود مرا روز به نویسش پیشنماز و لیلا نکشاند... هوای حوالی غروب.... ماه رمضان... عطر خنک هندوانه... دعای افطار

    با شوق تمام مطلبی شعر گونه  برای شان نوشتم .من خیلی حرف ها را سعی کرده بودم توی آن سطرهای معصوم بریزم اما انگار بچه های ساده کوچه من توقعی دیگر از شعر داشتند. انگار زیاد خوششان نیامد . همه آن مطلب را در ایمیل بعدی برای تان می فرستم اما این را بگویم که تو حق نداری خوشت نیاید چرا که پری عزیز منی... این آخری هم خود حکایتی است ...نه؟

    در سکوت خانه زنگ می خورد مردی و مرد بی درنگ می دود تا ته صدا. گوشی را بر می دارد...الو...الو؟

    گمشده ای دارد این دویدن های بی حاصل که با شنیدن هر صدایی از صندلی کنده می شود و شتابان می دود تا همان مزاحم همیشگی آن طرف خط...... و زن آن طرف... خونسرد فوت می کند مرد را و مرد با گوش هایش می بلعد شیطان را....شیطان هی بوق می خورد...بوق...بوق...بوق آزاد

    ساعتی بعد...بعد از تمام قول و قرار ها...در حکایتی دیگر بهت اذان وول می خورد در ملکوت صدا...آدم چهار بار بزرگتر می شود و عاشقانه قد می کشد تا حی علی الشراب... تمام زنگ ها به صدا در می آید در سبوح القدوس زمین...اما... اما اینبار مرد زنگ نمی خورد مثل وقتی قرار با آیدا را سه درنگ دیر کرده است. باز هم خدا قضا می شود و خورشید می بلعد مرد را و مرد هی بوق می خورد...بوق...بوق...بوق آزاد

    ....و سرانجام در آن سوی ساعت ها و ثانیه ها، کسی شیپورش را کوک می کند در گوش زمان... جای درنگ نیست باید با لبانت محشور شوم. کسی آن دور ها منتظر آواز های من است.... کاف ها یا عین صاد....باید با همراه خدا تماس بگیرم...012124434 تلفنی با مزاحم های بسیار...اذان صدای موبایل خداست... صدای خوب خدا که کم از صدای خش خشی آیدا نیست...می خواهم امروز نمازم را اول وقت بخوانم.


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 4
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    پرنده ی زخمی من، سال هاست که آوازهای زندانی ات را کلمه کرده ای...  تو بوی ناب کلمه گرفته ای ... آری که در آغاز تو بودی و کلمه بود...خوشحالم که هنوز روسری گلدارت را می پوشی و به هرزگی آدم های مدرن می خندی... خوشحالم که اجازه نداده ای مثل هزاران زن ایرانی دیگر، بوی قورمه سبزی تو را احاطه کند.....اجازه نداده ای ازپهلوی چپ مردی  زاده شوی که از اسلام فقط چهار زن صیغه ایش را می داند.....اکنون در دنیایی که بی شباهت به دنیای آواره من نیست آخرین آواز های غریبانه خود را سر می دهی. تو شیرین می نویسی اما تلخ ناله می کنی....درد تو ، درد همیشه من است... درد من ، دنباله ی درد های تو

    چند روزی است از فکر ضیاءگل خاطره شما بیرون نمی آیم....ضیاءگل قصه شما با سبزه ناز نوشته های من شاید یکی باشند......در چشم های هر دویشان می شود تاریخ محتوم ملتی آواره را خواند و گریست:

    ضیاء گل بر تخت بیمارستان پارس یا هر دوزخ دیگر کدام درد نا تمام را با تکه تکه های تنش دارد خراج میدهد که اینچنین آرام در چشم های خیس مادر بغض کرده است.....حالا شاید دستفروش های دور گرد خلخال هایش را به حراج گذاشته باشند....شاید روسری گلدارش را باد های کولی بر گل های صورتی گزبنی داغ دخیل بسته باشند....شاید با تکه های جامه نارنجی اش ، نیروهای پاسدار صلح ، گرد خاک افغان را از چکمه هایشان می زدایند.....شاید هنوز در گوشه ای از این خیابان های شلوغ، چشم های منتظرش همچنان رد اسب و سواری را می پاید که از چراغ قرمزهای میدان شوش بگذرد و برای لبهای براماسیده اش چند شاخه کابل بیاورد .

    سبزه بناز می آیه

    محرم راز می آیه

    این را از گلوی گر گرفته ای غدیر بارها شنیده بودم و از ناله های زنان مهاجر باج و پنجشیر که توی محله ما مثل یک وصله ی ناجور ، درخانه ای قدیمی زندگی می کنند و یکریز بچه هایی نو می زایند....بچه هایی بی شناسنامه ....بچه هایی زرد....بچه هایی که راه خانه را تا همیشه گم خواهند کرد....بچه های عطر تند واکس ..... بچه های بی دوچرخه.....بچه های بی همبازی کوچه ی بالایی

    امروز سه شنبه چندم تیرماه ....درست ساعت ده اتفاق تازه ای نخواهد افتاد.....قطار ساعت ده طبق معمول از موازی چشمهایت خواهد گذشت و اگر در سراسیمگی سکوت و در انهدام لبخند هایی که برایت دست تکان می دهند صدای هلهله ای شنیدی بدان که اتفاق تازه ای نیفتاده است ....تنها دخترکانی از قبیله ای دور شادمانگی سرخ و نارنجی زخم های مرا به رقص و پایکوبی بر خاسته اند.....شادی غم غریبی است پری جان ! غمی غریب و اندوهی ناگزیر که در همهمه همیانه  و تازیانه ها شانه های متلاشی مرا به رقص  و هلهله وامی دارد.....گوشواره های سبزه ناز را می فروشم به بهای هیچ...به تاوان شقاوت برادرانم تا فردا زمین در شبیخون تیره تریاک حالی بحالی نشود.... چشمهایم را می بارم بر زخمهای کهنه مزار شریف تا سلام هایم بی جواب نماند وقتی دخترکان روبنده و پولک در غریو باد ها نام بی ولولای لیلای مرا دف می کوبند :

    قسم خوردم به دیدار عزیزت وای و دلبر......صبا مززار میرم......جون دلبر دیدن یار می رم

    به اون چشمای سیای سرمه ریزت وای و دلبر...صبا مززار میرم...جون دلبر دیدن یار می رم

    سر از سودای عشقت بر ندارم وای و دلبر....صبا مززار میرم......جون دلبر دیدن یار می رم

    که تا خونم به دامانت بریزه وای و دلبر........صبا مززار میرم.....جون دلبر دیدن یار می رم

    وای و لیلی........صبا مززار میرم.....جون لیلی دیدن یار می رم

    وای و لیلی........صبا مززار میرم.....جون لیلی دیدن یار می رم

    ...........

    مرا می رقصد کسی میان هیاهوی بادها بی که گوشه آرام قبایش بپاشد بر خرده ریزهای یکشنبه بازار....بی که آهوان آبستن آرام بگیرند در سرمه ریز چشمهاش.....این است همان  مهتاب تلخی که یک روسری از حناسه ی بلدر چین به من نزدیک تر است.....من توی کدام "خواب ندیده" ام چشم های شرقی اش را گریسته ام....توی کدام میدان صبحگاه ....میان کدام چکمه های معلق

    من تب دارم پری جان....مرا ببر شهر ری...پیش بی بی شهربانو ....ببر پیش خودت....مرا ببر سمت کبوتر هایی که در حریق آوازهایت بغض کرده اند ... بی بی شهربانو...بی بی شهر بانوی عزیز....بی بی شهربانوی تنها....بی بی شهربانوی آن بالا بالاها...بی بی شهر بانوی پله های رو به آفتاب...بی بی شهر بانوی دخترکان دم بخت....بی بی شهر بانوی تهران تاریک...بی بی شهر بانوی افغانی ها پایین ...بی بی شهر بانوی زنان باج و پنجشیر....

     

    امروز باز از غوغای عابران زیر بازارچه گذشت.دستفروش های دوره گرد خبر آورده اند که فردا وقتی بهار بیاید از خشونت سرما خواهد گذشت و گلپوش خواهد کرد چمنزار های دره ی پنجشیر را از زرد و نارنجی یراق پاتابه اش. گلاویز می شود در باد و وول می خورد در نسیم ، گوشه ی آرام قبایش..... سنجد می پاشد بر زمین حنابندان دستهاش و می کشد بر خاک و خیزران دنباله ی سرمه ریز چشمهایش را.

    شیوای من ترانه گنگی بود، مثل اشک....مثل بغض....مثل وقتی که لکنت می گیرم شوق آمدنش را در باران....مثل وقتی که من و او....سرد  سرد سرد آه می کشیدیم پسین های نقره ای عصر یخبندان را. شیوای من خدای خدایان نیست....شیوای من یک جفت گوشواره بیشتر از بهار ندارد....شیوای من زنی هزار چشم نیست مثل میترا دختر خورشید.

    کی بود ؟

    چه وقت ؟

    فردای خواب کدام شاهزاده بود که من این شعر متلاشی را برای آینه آینه آینه کاری ایوان خواندم.

    کبوتری دست به دست شد میان رقص ...کبود...زرد....لاجورد....نور...نور..

    نورباران شد فضای قدسی ایوان

    تکه تکه پرید کبو...کبو...هزا...هزار کبوتر تا سقف چلچراغ آویز شاه....شاهچراغ ،

     بی که خون بپاشد برمثلث های مقرنس....لوزی های مشجر

    تو شکستی در من

    من شکستم در تو

    من...تو....ما....هزا...هزار بار تکه تکه شدیم

    هزار بار بیشتر از سبز

    هزار بار کوچکتر از مرگ.

    هزا....هزا....هزار بار تکه تکه تکه شوم اگر درو....درو....دروغ بگویم

    اگر که رنگ آلبالویی روسری ات را زرد....نور....سفید....سرخ نبینم

    اگر سر تا بپای تو را مثل ضریح شاهزاده ابراهیم در سلام و بوسه نگیرم

    اگر در این شب

     این شب پولک ریز

     بشکن بشکنی راه نیندازم میان حجم هندسی طاقنما تا زاویه دار ببینم ابروهایت را

    گوشه...گوشه ....گوشه ی آرام قبایت را

    و رنگ روناسی رو سری ات را که مرا از خواب هزار ساله بیدار می کند.

    ......حالا اگر کمی سر برگردانم، تو را می بینم که بلند قد کشیده ای بر آستانه ایوان و سایه انداخته ای بر بلندای ضریح با غروری قدسی. می توانم بی پرده گیلاس ببوسم از سرخی لبهات ....از تکمه های پیراهنت....می توانم تکه تکه بنوشم تو را از لوزی های مشجر...مثلث های مقرنس . من جامانده ام روبروی تو در خواب اساطیر ، و درست یک قدم پشت سر من به رنگ نور می رقصند خنده هایی متلاشی....روز هایی متلاشی....دنیایی متلاشی و زنی که آنطرف تر از خرده شیشه های متلاشی مرا به رقص شعله وا می دارد در نی لبک شکسته پسرکی که شیوا را بهتر از بره های رهای ستاره می شناسد.

    عریان نرقصیده ای در برهوت صدا تا روسپیان سمرقند از کشاله ی ران هایت زاده شوند.....یک نسیم نپیچیده ای در ولولای گندمزار تا آدمک های هزاره ی سوم در پایت بمب های خوشه ای بریزند. از سکوت مریضخانه تا گیرودار سرفه های مادرم....از کلاس تا کلاش....به دنبال کسی بوده ام که نیمی از آوازهایش در هی هی شبانان ازبک جا مانده است و نیمی دیگر در رویای خیس زنان باج و پنجشیر. باید از برج های یازده سپتامبر فرو بریزم بر شانه های ناگزیر زمین تا فردا گانگسترهای هیاهو....مسیحیان دشوار... در خمار چشم دخترکان قندوز و قندهار جنگ صلیبی راه نیاندازند. گوشواره های سبزه ناز را می فروشم به بهای هیچ....به تاوان شقاوت برادرانم و آن را در پای گزمه های گرسنه می ریزم تا فردا زمین در خشونت تریاک حالی بحالی نشود. ماه را بر عریانی زخمهای غدیر می پاشم تا سلام هایم بی جواب نماند وقتی خودم را در هیات باران بر شانه های فروریخته مزار شریف می تکانم. از شیر سنگی سرای مشیر تا غروب های مشبک نارنجستان....از شاهچراغ تا شاهجهان خودم را شکسته ام هزا ...هزار بار بیشتر...در نفرینی ابدی....مثل سکوت نیمه شب بازار مسگرها....مثل مادرم که یک روز غروب کرد در خرده شیشه های مسجد شاه لطف الله

    شیوای من گوشواره های عاج نمی خواهد....شیوای من ناشنیده مانده میان خواب اساطیر....جایی همین حوالی در لکنتی  ابدی شاید....مثل من که گاهی گم می شوم در او ....مثل او که تکه تکه می شود در خواب متلاشی ایوان ....مثل من که هزار و چندمین ستاره را در نگاه قدسی او خواب می روم....مثل او که مرا تا بره های رهای ستاره می برد هرشب.....مثل رنگ روناسی روسری اش که مرا از خواب هزار ساله بیدار می کند.


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 3
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    آبالا بلند ایلیاتی من ، صبور چشمانت آبگیر آهوان آبستنی است که باران بی موسم فردا را نوید خواهد داد. این صدای خیس که از گداز حنجره ات بر می خیزد اندوه دیرسال دخترکان قبیله من است. راستی چه بود نام قشنگت بانو.... چه بود نام قشنگت بهار یا برنو....چه بود نام قشنگت ترانه یا دریا... چه سرنوشت غم انگیزی ...چه سرنوشت غریبی لیلا...چقدر منتظرت بودم....چقدر منتظرت بودم

    بلند قامتت سروناز ترانه های ایل وقتی شروه می شوی در گلوی زنان گلایه و گلوله....برقصان دستهایت را بر شکوه نخل ها تا سینه سرخ های عاشق به آواز آیند در کلاغی رنگ رنگی که بر شلال موهایت آویخته ای...روسری ات را بر هیاهوی بادها بیاویز تا زمین بوی لاله و ریحان بگیرد...فردا مرا در هق هق چشمهایت بدار خواهند آویخت....باید باور کنم تنهایی تو را

    وقتی به خانه برگردیم این حرف های ناتمام را با گلوبند بغض هایت به دار خواهم آویخت.... در میدان صبحگاه...میان تردید بادها و چکمه های معلق...آن وقت من می مانم و سیاهی چشمهایی که تو را خواب های رنگی خواهند دید : طرحی از کلاغی رنگی رنگی که بر شلال موهایت آویخته ای

    دیشب داشتم قصه گلزار را مرور می کردم ... تفنگ چی های خان دوره اش کرده بودند... اما سردار بیدی نبود که به این باد ها بلرزد... امنیه ها هر از گاهی می آمدند تا حوالی تل گز و بر می گشتند.... گفته بودند قرار است به او تامین بدهند... بعد از ظهر آن روز ولولایی افتاد توی ایل.... پدرم می دوید و تند تند اسب ها را زین و یراق می کرد.... مادرم در میان خورجین ها دنبال چیزی می گشت... آتشی افتاده بود به جان پیر و جوان...زن ها انگار زوزه می کشیدند.... گفتند ساعتی پیش ترلان صدای شلیک چند گلوله را شنیده است.... غروب آن روز سیاوش و قاسم جوانمرگ را آوردند.... صدای شیهه اسب ها دیگر شنیده نمی شد....

    هنوز قصه نخل و سوار یادم هست

    سیاه چادر ایل و تبار یادم هست

    هنوز بغچه مادر بزرگ و عیدی ماه

    هنوز اول اسم بهار یادم هست

    سکوت سبز دو دل بر درخت تنهایی

    صدای پای عمو یادگار یادم هست

    چه اضطراب قشنگی ، چه حسرتی سردار!

    درست مثل دلت بیقرار یادم هست

    چه بود نام  قشگنش بهار یا برنو؟

    قبیله بود و همین یک بهار یادم هست

    بهار، دختر روبنده های پولک پوش

    عروس هلهله سبزه زار ، یادم هست

    کجای چهچهه باغ بود یادم نیست

    از آن هزاره یکی از هزار یادم هست

    از آن همیشه ی تاریک قصه چشمش

    همان ستاره دنباله دار یادم هست

    کمر به کینه غم بسته بود چشمانت

    نماز خواندی و بستی قطار یادم هست

    در آن چکاچک شمشیر، خون و خاکستر

    گریست داغ تو را زار زار یادم هست

    چکید ماهی تنگ بلور از چشمت

    شکست بغض تو بی اختیار یادم هست

    تو بی ترانه نبودی شبی که می رفتی

    شکوه رقص تو بالای دار یادم هست

     

     

    فردا صبح اول وقت، مشتاق تر از همیشه از خواب برمی خیزم.... گوشه چادر را بالا می زنم. شال و یراق می کنم و می روم دنبال رمه های رمیده دشت... اسب سپید مادرم را تیمار می کنم برای روزی که قرار است قطار ببندم شبیخون دشت را... باید زنان قبیله ام را از خود سوزی اینهمه سال برهانم... باید کلاغی هاجر را بیاویزم بر سر در خانه تا بوی پروانه همه دشت را پرکند... باید گل های گر گرفته روسری او را به هیاهوی بادها بسپارم تا ساز و دهل راه بیاندازند خانه بران تازه عروس خانه ما را... من از ناله های پیچیده در خیابان های منتهی به دروازه کازرون می ترسم... من از سرد خانه ی بیمارستان قطب الدین تمام تنم می لرزد... من بی رحمی همه نعش کش های دارالرحمه تا پزشک قانونی را روزی هزار بارمی میرم و زنده می شوم... من باید با گیسوان سرمازده و صورت سیلی خورده کسی به خانه برگردم که همه تابستان های گر گرفته ایل را چشم براه آتش به جانی های من بود.... من شعله می کشیدم و او از زخم های نهان خود می گفت... من می باریدم او از خشکسال ممتد توچاه آه می کشید... فردا عمومهدی که از انتظارشهر بیاید از میان خرت و پرت های توی خورجین اش، آینه کوچکی برای هاجر بر می دارم تا به ابروهای کشیده اش مشغول باشد یک چندی تا ببینم  ناگزیری این سال های بی باران طی می شود یا نه.... پدرم خواسته بود خانه بمانم مراقب دخترها باشم... اما من همیشه...هر گاه...هر از گاه که هاجر برای آوردن هیمه می رود دلشوره می گیرم... دستم را حمایل ابروهایم می گیرم و سایه می کنم چشم هایم را تا آن غزال رمیده را توی آفتاب پیچیده بر پهنه دشت گم نکنم... همه بوته ها را دنبال عطر وحشی روسری اش می گردم تا وقتی او را پای کنار پایین کوه می بینم دلم آرام بگیرد... من نذر کرده ام تمام خنده هایم را بر گز بنی پیر تا زنان ایلم را آل نگیرد وقتی دارند برازنده ترین برادرانم را برای زمین می زایند...  کسی باید مرا از غریبی این همه سال بگیرد تا وقتی با آخرین شعله های هاجر توی خیابان های بی رحم دارالرحمه دنبال بی کسی های خودم می گردم کسی حواسش به آینه کوچک و لباس های رنگ رنگ پیچیده درعطر آویشن توی بغچه باشد... فردا کلی کار داریم... فردا دوباره سیاوشان داریم... قرار است هاجر همه هیمه های این زمستان سرد را روشن کند توی ولولای ایل.... فردا خانه بران هاجر خودمان است....

    پی نوشت: دو روز پیش توی ایل عروسی یکی از اقوام نزدیک بود. خانواده ما همه رفته بودند اما من این بار نه می توانستم و نه دلم می خواست با آنها باشم. امسال ایل من اولین ییلاق را بی هاجر سپری خواهد کرد.تابستان گرم امسال کسی نیست تا گوشه چادر سیاه بنشیند و از سیاه کاری آدم ها بگوید. هاجر حالا آرام تر از آن خوابیده است که حرفی برای گفتن داشته باشد. 

     

    لیلا لیلا لیلا....لیلای بی ولولای بی آوا....لیلای دیروزهای بی فریاد....حالا در شبیخون اینهمه شهر درنگی بمان با من...من سردم است ... باران یکریز دی ماه را بمان با من ...در پیاده روهای خیس خیابان....و در ترنم انگشتان باران خورده ای که فردا با صفحه نیازمندی ها تماس خواهد گرفت....گوشی را بردار اما مثل همیشه سکوت کن...آب را سکوت کن...دریا را سکوت کن...و آخر این زخم را سکوت کن تا تنها صدا بماند...و باز باران یکریز دی ماه

    من چگونه می توانم به هم آغوشی تو با باران نیندیشم وقتی آسمان دوازه ضلعی چترم ابری است... وقتی سقف خانه ام یکریز چکه می کند... حالا سردی این روز ها را مثل شالی سفید به دور گردنم پیچیده ام تا وقتی سرما مرا می خورد سرفه های من ، تو را به یاد سکسکه های زمین بیندازد.... باید دوباره زاده شویم....باید زیر گذر از خنده های بعد از این ما زیر و رو شود... دور بریزد این هوای مسموم را.  آنوقت است که می توانیم برای روزنامه ها چیزی بنویسیم.... چیزی بنویسیم تا همیشه یک گوشه دنج از روزنامه را برای عاشقانه های ما سفید بگذارند....هفت خشکسال لب تر نکرده ای حالا بخوان با من " باز باران با ترانه " را تا زمین ترنم گام هایت را در آغوش بگیرد.

     
     

    فردا قرار است من ببارم....فردا قرار است من تمام شوم... آن وقت تو می مانی و بابونه های حوالی کوه که حنای دستانت را سرمست خواهند شد بی من... تو خالی می شوی مثل نسیم....مثل کل زنان کولیان رها درباد....می رقصی بر خیال اسب های سپید... می گویند رفته ای گل بچینی از چمنزارهای دور دست...من اما نشانی آن بهشت گل افشان را گم کرده ام....شیرین است قصه فرهاد از لبانت و شیرین تر قند سایان اشک های من بر تور پولک پوشی که تو را از من ربوده ست... آه ماهی کوچک من، اقیانوس وسعت تنگی است  از چشمهای بنفش آبی ات...جاری کن تمام رود ها را بر زبانت....آنسان که رود رود مادران گلایه و گلوله در سوگیاد مردان بهار و برنو

    لا لا گلم لا لا پرنده  ی مهربونم

    هی می کشه آتیش به بنج لونه مون دست

    او شو که رفتی غم چه تیفونی بپا کرد

    شستیم از او شو هردمون از جونمون دست

    ای شو بلا ، ای شو سیا ، ای شو شلاله

    ای شو وخی ورداره  ای رو شونمون دست

    کل میکشن پرمونکا رو حوض قالی

    دس می کشن رو خاک سرد خونه مون دست

    پروانه نام دفتر شعر خودم بود....تنها دوبرگ از دفتر پروانه مانده ست....تنها دو دل بر تک درختی سرد و خاموش...از خواب شیرین دوتا دیوانه مانده ست....من هفت صحرای جنون را بو کشیدم....حتی غباردامن لیلا نمانده ست... از کوچ ایل من اجاقی سرد می ماند...از آتشم خاکستری اما نمانده ست....می گردم از هرچه او ، یکه تکه باران....تنها همین ، تنها همین در خانه مانده ست.


    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 2
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    قرار نبود کسی زحمت هک کردن ایمیل مرا به خود بدهد. من خودم بی رحمانه تر از همه کلاه سیاه ها این گونه فجیع به کشتن خود برخاستم. دوسال نوشتن مطلب برای ایمیلی ناشناخته که نمی دانستم از آن کیست. نمی دانستم کجای این یک وجب خاک  آشیان دارد. نمی دانستم مرد است یا زن . فقط می توانستم او را پری خطاب کنم و با تمام وجود بنویسم.  او شاید مرا ویروس مودبی می دانست که دو سال تمام دست از سر او بر نمی داشتم. او کمتر می نوشت و من البته به همین هم راضی بودم. من فقط می خواستم حرف بزنم. فقط می خواستم درد دل کنم.می خواستم  همه چیز را با او در میان بگذارم یا به عبارتی می خواستم اعتراف کنم همه آنچه جرات گفتنش را حتا به نزدیک ترین دوستانم نداشتم. حاصل بیش از چهارصد نوشته بی نام من همین هاست که می خوانید:


    پری مهربان خودم سلام....امروز سخت دلتنگتان بودم... خداخدا می کردم که هرچه زودتر کلاس ها تمام شود و بیایم اینجا بنشینم و از تو بنویسم...برای چندمین بار ایمیل عزیز شما را باز کردم  و با شوق تمام خواندم......یک ساعت از نیمه شب گذشته است....داشتم داستان کارملیا و پروانه را تمام می کردم....دارم توی این داستان کودکی های خودم را دوباره می سازم....دارم می روم جایی که یک بار دیگر طعم اولین هندوانه را بچشم...اولین سیب زندگی ام را دندان بزنم....دارم می روم به زمانی که اولین شفتالوی کال باغچه خان عمو ، دندان شیری ام را از جا بکند و پدر بزرگ یک سکه دو ریالی بگذارد توی دستم . می خواهم بروم با شمعدانی های خانه مادر بزرگ از پروانه های آتشپاره ای بگویم که مرا دور تا دور حوض ماهی می گردانند ...من کی هفت ساله شدم...کی باران روی سرم بارید...کی گمت کردم ....کی گم کردم توی خم بازارچه ، دستهای مادرم را و برای همیشه کسی مرا پیدا نکرد....کی من پشت حمام گلستان توی سیاهی دود هایی که بی شباهت به سرمه چشمانت نبود خودم را گم کردم.

    دیروز همه بازارکهنه شهر را برای پیدا کردن یکی از آهنگ های قدیمی سیما بینا زیر پا گذاشتم.....یارو فکر می کرد مخم عیب کرده است.....فکر می کرد کار و زندگی ندارم....با اینهمه رفت و دو ساعت بعد یک نوارکاست هزار تکه را آورد و می خواست مثل یک عتیقه به من بفروشد....برای من البته ارزشی بیش از اینها داشت....من با هر ترانه آن می توانستم بروم به چهارپنج سالگی خودم ...به همان اتاق کوچک گوشه حیاط....به دار قالی زمینی مادرم... می توانستم غلت بزنم روی بافته های سرخ و قهوه ای زخم های او....روی رنجهای نارنجی اش و بر خونچکان انگشتانش که داشت توی آن اتاق سرد مثل بغض های فروخورده اش رج به رج گره می خورد...هوای ابری حوالی ظهر و نرمه بارانی که بر گونه های تب دار زمستان می نشست و من و مادر که گاه گاه گریه می کردیم دور از چشمهای پدر....با اینهمه زخم اما من می توانستم با نوای کرکید مادر برقصم بی خبر از غمی که در چهره آرام و آسمانی او سنگینی می کرد....و بی خبر از اندوه دخترکان آتش به جانی که از ترانه های آنروز های مادرم شعله می کشیدند:

    نگارینا قد چارشونه داری لیلا خانوم

    کنار خونه ما خونه داری لیلا خانوم

    همون خونه که رو بر قبله باشه لیلا خانوم

    خودت مست و ما ر دیوونه داری لیلاخانوم جان لیلا لیلا لیلا

    ..........

    رادیو قدیمی ما خش خش می کند و مثل همیشه باز اینجا تهران است صدای ایران....گنجشک ها روی شاخه های عریان انار در سرما پف کرده اند....گل های نرگس حاشیه حوض دارند به شوق آمدن کسی باز می شوند و من باید بروم توی کوچه از مغازه عمو شکرالله یک پیت نفت بگیرم تا زمستان چموشی که در راه است را گرم نگه دارم.....توی اتاق های آن طرف حیاط ، مادر بزرگ بادمجان های خشک را توی آب نمک ریخته است و وقتی توی عدسهایی که دارند می جوشند ریخته شود طعم غذا همه خانه را پر می کند.....یادم نمی آید حالاخواهرم چند ساله است....اما می دانم که بعد ها وقتی از خانه ما می رود تا چند سال احساس تنهایی می کنم.....چه حالی دارد پسین های خسته وقتی مادر بزرگ با  سینی چای می آید و مادر برای دقایقی کمر راست می کند....من با رادیو ور می روم و باز مثل همیشه اهم اخبارو صدای هیاهویی که بی شباهت به ناله ممتد باد و بوران دیشب نیست....

     

    پری مهربان خودم ، با تمام جانم دوستت دارم.... از اینکه تو را دارم خوشحالم و از این شادی سر از پا نمی شناسم....بلند شو پری من دوباره لباس زرشکی ات را بپوش و دور تا دور اتاق مرا از عطر فصیح تنت لبریز کن....گلپوش کن آینه را از زرد و نارنجی یراق پیراهنت....بخوان با من باز باران با ترانه را تا زمین ترنم گامهایت را در آغوش بگیرد
     
    شعری بخوان چیزی بگو تا مثل آهو
    رد صدایت بوی آویشن بگیرد
    چرخی بزن تا روح نا آرام دریا
    در هق هق چشم تو رقصیدن بگیرد
    بانوی شرجی خوب من خاتون دریا
    در خواب خلخال تو گم کردم سرم را
    کل می زنم نام تو را در موج و مرجان
    تا یک صدف دریا کنی چشم ترم را
    کو دیده یوسف شناسی تا تنت را
    یک برگ گل از بوی پیراهن بگیرد
    من دست و پا گم کرده ام کو سر بداری
    تا سر کشی های مرا گردن بگیرد
     
     
    من آتش گرفته ام لیلا...من سراپای وجودم تب دارد....من هذیان می گویم گاه گاهی....یک نفر باید مرا ببرد شاهزاده عبدالله ....ببندد به شاخه های گزبنی تلخ تا خواب شیرین تو از سرم بپرد.....تو باید بیایی ....پنجشنبه باور کن خیلی دیر است....بید مجنون های رودبار منتظرند....تو باید بپیچی سمت هیچ کجایی که تنها یک چهارشنبه آفتابی به خواب من خواهد وزید....من تب دارم پری جان....مرا ببر پیش بی بی حکیمه ....ببر پیش خودت....مرا ببر سمت کبوتر هایی که در حریق آوازهایت بغض کرده اند
     
    یکی یک دونه من
    عزیز دردونه من
    دلم بونه تو داره
    هوای خونه تو داره
    .....................
    ........

    خودم هم نمی دانم چرا با دیدن ایمیل شما باید این قدر خوشحال شوم. چرا ده ها ایمیل دیگر چشم های مرا اینگونه خیره به صفحه مانیتور نمی دوزند. من که از تو جز خیالی در خاطر ندارم ....چرا باید لحظه ها را چشم انتظار پیغام های آشنای تو باشم. چرا باید همیشه و همه جا شما را در ذهن شرجی ام مرور کنم. اما انگار خودم اینگونه خواسته ام. یعنی خودمان اینگونه خواسته ایم. شاید زیبایی کار در همین باشد که ما فقط از دریچه کلمات یکدیگر را ببینیم . همان کاری را که سال های سال با جهان و خدا و آدمهای اطرافمان انجام داده ایم.

    با هر واژه ای که بین ما رد و بدل می شود پاره هایی از جان مان آشکار می گردد. دیوانگی هایمان را توی همین واژه های سرمست به نمایش می گذاریم و دلتنگی هایمان را توی همین سطرهای ساده مویه می کنیم. اما من دلم برای رنگ چشمهای تو تنگ شده است . من تا کی باید رنگ روسری ات را از باد های بی شکوفه ی گیلاس بپرسم... تا کی باید توی چادر نماز این و آن دنبال لبخند های آسمانی تو باشم....

    یادش بخیر آن روز ها....باد که می آمد می رفتم سر راه می نشستم تا خبری از او بیاید....یادم می آید روزی که برای عروسی خواهر زاده اش به ماهان و بم رفته بود آرام و قرار نداشتم...تمام وجودم داشت ناگهان تکه تکه فرو می ریخت بی لیلا....خبر آن زلزله بزرگ شانزده سال بعد توی روزنامه ها پیچید.

    یک روز با مادرم رفته بودیم حوالی خنده های  لیلا....آن روزها ماهان بودند...شب را آنجا ماندیم... آخر شب وقتی همه داشتند توی خواب های عمیق شان سفره عزای مرا می چیدند من با لیلا بیدار مانده بودم.... لیلا می دانست مال من نیست اما داشت از دیوانگی هایش می گفت و از روزهایی که ....لیلا آنشب گل های چینی و همه ی جانمازهای گلدوزی خودش را آورد همینطور بی هوا ریخت روبروی من.... هی برایم شعر خواند و از جیم و کار و گلاب و ترمه و خاک تربت گفت.... او را گم کرده بودم توی آنهمه بهار و سجاده.

    آنشب دلم را ؟ نه...مرا گم کرده بودم

    او بود و من ، من دست و پا گم کرده بودم

    صد جانماز آورد می ترسم بگویم

     در خانه اش من قبله را گم کرده بودم

     

    مادر می دید دارم غروب می کنم توی خرده شیشه های خنچه لیلا....اما کاری از دستش بر نمی آمد... مادرم می گفت مرد گریه نمی کند اما من گریه کردم.... یا من مرد این عشق نبودم یا این درد چنان مرد افکن بود که جز ناله های گاهگاه چیزی برایم باقی نگذاشت.....

    و حالا که یکی دو روز از آن ماجرا گذشته است.... مادرم کاسه ای آب پشت سرم می ریزد تا وقتی از امنیه های جاده  ی باجگاه  سان می بینم چشمهایم سیاهی نرود.....تمام این خیابان دور و دراز را روزی گشته بودم به دنبال کفشهای کتانی ات ....نه اینکه نبودی ....من نمی دیدم رد پایی از اشک بر گونه های تبدارت اگرچه مثل راننده های کهنه کار همیشه یک چشمم به کور سوی انتهای جاده بود و چشم دیگرم به انهدام پلک هایت در آینه روبرو....لیلا بلا ....لیلا کیا....لیلا چیا....لیلای لاله زار های لا اله الا الله های لاله های  های های  توی برد ....توی باخت....لیلا بی ولولای گندمزار....لیلای بی بالا بلای بی بلوا ....لیلای بی لیالی بی آوا ....لیلای بی ترانه و بی طنبور...لیلای بی چکنم بی من....لیلای بی چکنم بی تو .....

    تعارف نکن پری گلم....مرا ببر پیش یک روانپزشک و وقتی من توی اتاق انتظار نشسته ام آرام به او بگو که سیم هایم قاطی کرده است...بگو مالیخولیا دارم....بگو هذیان می گویم گاه گداری....مرا بسپار دست مردان  آه - سایشگاه  تا با خمیازه های کشدارشان حالم را جا بیاورند....چقدر دلم شانه ای برای گریستن می خواهد ......چقدر تو اینجا نیستی.....چقدر یکشنبه هایم تنهاست بی تو....چقدر بی فروغم بی لیلا......

    چقدر همه ی چهارشنبه های سال نا مهربان بوده اند با من. دلم بیشتر از همه غروب های کویر گرفته است.......دلم می خواهد تمام پاییز، انارهای سرخ را قاچ کنی و من دانه های سرخ دلم را در خونچکان انگشتانت به نظاره بنشینم....مثل وقتی سر شب مادر با گلوبند بغض آمد و تلخ خندید، مثل وقتی که رعشه دستهاش تکه های دلم را توی بشقاب گذاشت....من چقدر دیر به خانه تو آمده ام لیلا....من چقدر بی تو بوده ام سال ها....من چقدر دلم برای بوی حنای دستانت تنگ شده است.....من چقدر دیر با تو در خانه صولت گمشده ام ....از دستهای رو به آسمان من تنها دو مناره فرو ریخته باقی است در این شهر و من چقدر دیر به نماز ایستاده ام چشمهای سرمه ریز تورا....


    می دانم حال و حوصله واگویه های مرا نداری این هم گاهی با تواضع و لطف تمام مرا به نویسش این خواب های پریشان و ناگزیر وا می داری از نهایت مهربانی توست...... اما من دلم گرفته است....من بغض کرده ام ....من دارم  توی واژه ها پوست می اندازم.....روزی صد بار دارم می میرم و زنده می شوم.....تو هم گناهی نکرده ای که بخواهی توی این هیری ویری به ناله مردی گوش بسپاری که هر از گاهی مثل یک ویروس مودب توی ایمیل های شما بروز می کند ....با نوی دور دست  ، دورید و نا پیدا  و در این ناپیدایی دوستتان دارم....گاهی آنقدر به من نزدیکید که می توانم آرام سر بر شانه های صبورتان بگذارم و حسرت همه روز های روزی که نداشته ام را زار زار گریه کنم....حسرت حرفهایی که بر لبانم مانده است....حسرت بغض های فرو خورده ای که امانم نمی دهند....

    می توانم روسری گلدارت  را آرام از سرت بر دارم  بی آنکه رم کنند آهوان خسته ای که در سرمه ریز چشمهای قهوه ای ات  آرامیده اند....می توانم گیلاس بنوشم از متن پیراهنت...از باغستان حوالی شعرهات....از یاقوت گوشواره هات..... از نرمه بارانی که بر گونه هات می نشیند بعد از هر قنوت ...بعد از هر غروب.....می توانم از دروازه سعدی که می گذرم پای همان خانه کلنگی  که تو را  به اطلسی  های شیراز هدیه کرده است بنشینم و از شقاوت دستهایی بگویم که گونه هایت را کبود بوسیده اند....می توانم بی شبیخون هرچه شهر از خنده های شرم آگین  دخترکانی بگویم که از ترانه های  مادرم شعله می کشند. ...من یک شهرزاد روستایی ام که هزار و یک شب غصه هام از عطر نام  تو لبریز است.....


    امشب سه شنبه چندم مهرماه درست ساعت ده اتفاق تازه ای نخواهد افتاد....تنها دخترکانی از قبیله ای دور شادمانگی اندوه مرا برقص و پایکوبی برخاسته اند. این اتوبوس های هاج و واج حتی اگر واگن های یک قطار ابدی باشند ما را به ایستگاه زمان نخواهند رساند.....ما محکوم بودنیم اما من ...من می توانم سوت بزنم تمام قطار های دور دنیا را ....می توانم مژگانت را تا یک میلیون و یکصد و یازده هزار و یکصد و یازده قرار بشمارم و باز گردم تکرار کنم چوبخط های ریل راه آهن را تا بدانی ریز علی قصه تو در میان چرخ دنده های تاریخ عریان مانده است دستهایش از معاش آتش و آفتاب....

    پاییز می آید ....باد کل می زند حنابندان برگ را و دختران گلاب و آیینه دف می کوبند نام زیبای تورا .پری مهربان دوست داشتنی خودم ، در هنگامه برگ ریز این خزان زرد دلم افتاده توست.... دوستت دارم با آنکه می دانم  و نمی دانم چرا باید کسی را دوست داشته باشم که تنها سهم من ازاو دوری و دوری و دوری است. با اینهمه تنها به شوق پسین دلگشایی که از سمت دروازه قرآن فرا می رسی خودم را امید می دهم.

    شما به من انگیزه نوشتن و سرودن می دهید. من می توانم به شوق شمایی که که در واژه ها پیدای تان کرده ام سال های سال بنویسم. می توانم به خیالی از شما خرسند باشم و با این شوق نا تمام ، خودم را خوشبخت ترین مرد عالم بدانم .من شما را در زوایای ذهنم آنقدر بزرگ و زیبا و صبور آفریده ام که می توانم سال ها ، پیش شما بنشینم تنها نگاه تان کنم . لب بدوزم و بی واسطه ی  هر چه واژه شما را سکوت کنم....نامتان را دوست دارم که فروغی در خلوت تنهای منید. من همیشه تنهایم و تنها ، عاشق است...تنها ، تنها می خواهد عاشق باشد .تنها ، تنها می خواهد تنها باشد....تنها ، تنها می خواهد تنها نباشد....و پروانه ها غزل های تا خورده تنهایی من اند که اینگونه بی پروا در شکاف دیوار انزوا ، چکه چکه آب می شوند.

    دلم گرفته عزیز....دارم دیروزهای نامهربان خودم را مرور می کنم....هشتاد و دو روز تمام رفتم سر چهارسو.....درست یک کوچه بالاتر از خانه لیلا.... یک کارتن سیگار گذاشتم و هی انتظار کشیدم...هی انتظار کشیدم و لیلا نیامد......آخرش هم دست فروش های حوالی قایمیه که بخودشان نمی دیدند که من هم  چند تومانی از عاشقی ام کاسب باشم.....ریختند و تمام دار و ندارم را لگد مال کردند....سهراب همکلاسی دوره دبیرستان هم بین آنها بود.....پری مهربانم سعی نکن به من بفهمانی که پاهایم نمی لرزند....دستهایم نمی لرزند.... دوستهایم نمی لرزند..... چرا هی فکر می کنی دارم شعر می گویم....من دارم می میرم...من نفسم بند آمده است....من مثل کبوتر های امامزاده ابراهیم بغض کرده ام......من باید پیدایت کنم...من باید بروم آنطرف رود رود مادرم ....شاید توی شالیزار ، یا توی لباس مترسکی تنها ...یا توی خنده های دخترکی معصوم ...شاید مرا می بینی و به روی خود نمی آوری.....اما نه....

     


    آبها که از آسیاب بیفتد به خانه بر می گردیم ....آنوقت من تو را لیلا می بینم و هی برایت ادا در می آورم...هی برایت آغاسی می خوانم و سوت می زنم....عهدیه می خوانم و شین هایم را می کشم....من خودم را کجا گم کرده ام پری....من خودم را از کی دیگر پیدا نکرده ام....توحالا می توانی بلند بخندی به  ناله های گاه گاه مردی که در آستانه چهل سالگی هنوز عاشق مانده است.... به مردی که هنوز می تواند مثل بچه های بیست سال پیش از لیلا بگوید و بشکن بیاندازد....بعد هم برود سر کوچه لیلایی نا  با اسپری سرخ ، یک دل بزرگ بکشد ودرشت بنویسد : دارمت خانومی !

    راستی کی بود که تو آمدی...رفتیم دروازه قرآن را دور زدیم...مثل خوابی گذشت آن دو روز مهربان....بعد هم هرچه ولولا کردم....هرچه خداخدا کردم....دست تکان دادی و رفتی تا از پرواز 426 عقب نمانی

    این جاده های سبز مرا به روشنای شهری خواهد برد که سه روز دیگر در آن چشمهایت متولد خواهد شد....من می توانم نماز ظهر را بهانه کنم و نامت را بر قنوت های خسته ام  دخیل ببندم....من تو را خواستم از گنبد های دور دست ... از گنبد های دور دست تو را خواستم.....اینهمه راه را آمده ام تا از دخترکان حوالی آب نشانی کسی را بگیرم که سایه سایه با من است....نشانی تو را که همنفس بهارانی با همان روسری گلداری که خود شکوفا ترین شکوفه آنی
     
    راستی چه بود نام قشنگت بانو
    چه بود نام قشنگت بهار یا برنو
    چه بود نام قشنگت ترانه یا دریا
    دوباره اول شیدایی
    دوباره اول باران است
    چه سر نوشت غریبی لیلا
    چه سرنوشت غم انگیزی
    چقدر منتظرت بودم
    چقدر منتظرت بودم.......

    می روم بخوابم.....توی خواب می آیم حوالی خودتان.....خواب تو را می بینم در هیات زنی که لباس سبز زیتونی اش لالایی خوابهای دیر سال من است....با آنکه می دانم حالا حالا ها شما را نخواهم دید اما باز چشم انتظار شما می مانم.....من هم مثل شما تمام وجودم با اتتظار در آمیخته است....من هم مثل شما انتظار را دوست دارم.

     

    هی می نویسم هی می نویسم.... آخرش می پرسی لیلا زن بود یا من....خودم هم نمی دانم.....خودم هم یادم نیست دنبال کی....دنبال چی آمده بودم
     
    یکی یک دونه من
    عزیز دردونه من
    دلم بونه تو داره
    هوای خونه تو داره

    برچسب‌ها: ایمیل های عاشقانه من, 1
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ
    بانک اسامی ایرانی - انتخاب اسم


    BOYS

    GIRLS


    برچسب‌ها: بانک اسامی ایرانی
    نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ

    یک متخصص تغذیه گفت: افرادی که در طول روز یک تا 2 فنجان چای مصرف می‌کنند خطر حمله قلبی آنها تا 44‌درصد کمتر از افرادی است که چای مصرف نمی‌کنند.

    مرتضی صفوی افزود: 3‌نوع چای سبز، چای سیاه و چای اوولانگ در جهان وجود دارد که پرمصرف‌ترین گونه چای در سراسر دنیا چای سیاه است که به چای تخمیر شده نیز معروف است.

    وی گفت: فعالیت‌های صنعتی تولید چای سیاه پلی فنل‌های موجود در برگ سبز چای به روش تخمیری اکسید شده و سپس آنزیم‌های موجود در آن نظیر پلی‌فنل‌ اکسیداز غیرفعال می‌شود که این چای حاوی کمترین مقدار آنتی‌اکسیدان و بیشترین مقدار کافئین در مقایسه با دیگر انواع چای را داراست.

    این متخصص تغذیه افزود: برای تهیه چای سبز پس از چیدن برگ‌های چای، آن را در معرض بخار قرار می‌دهند تا پس از خشک شدن آنزیم‌های پلی فنل اکسیداز غیر‌فعال ‌شوند که در این فرآیند مقدار پلی فنل‌ها که مهم‌ترین آنتی‌اکسیدان موجود در برگ سبز چای است بیشتر از چای سیاه بوده و خواص درمانی آن بیشتر است.

    صفوی اضافه کرد: چای اوولانگ با اکسیداسیون ناقص برگ‌های چای به عنوان بخشی از فرآیند حد واسط تهیه چای سیاه و سبز تولید می‌شود که به طور تقریبی 76 تا 78 درصد چای تولیدی در دنیا چای سیاه، 20 تا 22 درصد چای سبز و کمتر از 2 درصد چای اوولانگ است.

    وی گفت: از ترکیبات چای می‌توان به پلی‌فنول، کافئین، اسیدهای آمینه، پروتئین‌ها، پپتیدها، کربوهیدرات‌ها، اسیدهای آلی، ترکیبات معدنی و اجزای فرار اشاره کرد که خاصیت آنتی‌اکسیدانی و سلامتی چای سبز بیشتر از چای سیاه بوده که آنتی‌اکسیدان‌های موجود چای در پلاسمای خون یک تا 2 ساعت پس از خوردن چای به حداکثر می‌رسد و پس از مدت کوتاهی به سرعت کاهش پیدا می‌کند.

    60 میلی‌گرم کافئین در یک فنجان چای

    این متخصص تغذیه افزود: مقدار کافئین موجود در انواع چای متفاوت است؛ یک فنجان چای سیاه حاوی 60 میلی‌گرم کافئین، یک فنجان قهوه در حدود 95 میلی‌گرم و در چای سبز 36‌میلی‌گرم کافئین موجود است و مهم‌ترین ویژگی این ترکیب تحریک سیستم اعصاب مرکزی است، بنابراین اعتیاد به مصرف آن می‌تواند سردرد، بی‌خوابی، افزایش اسیدیته معده، بی‌اشتهایی و اختلالات گوارشی به وجود آورد.

    وی اضافه کرد:‌ علائمی نظیر سردرد و تهوع در نتیجه کاهش یا قطع مصرف چای و قهوه به‌وجود می‌آید بنابراین باید یک روند تدریجی مناسب در مصرف چای وجود داشته باشد.

    صفوی گفت: در افرادی که به مدت یک سال بیش از یک فنجان چای در روز مصرف می‌کنند در مقایسه با کسانی که چای نمی‌‌خورند خطر حمله قلبی 44 درصد کمتر است. فشارخون بالا می‌تواند فرآیند تصلب شرایین را افزایش دهد که خطر پرفشاری خون در کسانی که روزانه 120‌تا 590 میلی‌لیتر چای مصرف می‌کنند در مقایسه با افرادی که به هیچ عنوان چای نمی‌خورند، 46‌درصد کمتر است.

    چای باعث کاهش کلسترول بد خون می‌شود

    این متخصص تغذیه افزود: آنتی‌اکسیدان‌های چای می‌تواند باعث کاهش کلسترول بد خون شود و تصلب شرایین را کند ‌کند، اثرات ضد سرطان‌زایی چای به نوع چای و نوع سرطان بستگی دارد.

    وی اضافه کرد: مصرف چای سبز احتمال ابتلا به سرطان‌های معده، پروستات، سینه و کیسه صفرا را کاهش می‌دهد . چای به واسطه فلوراید طبیعی موجود در آن با کاهش پوسیدگی دندان همراه است به علاوه عصاره چای سبز باکتری‌های دهانی مانند اشرشیاکلی استرپتوکوکوس موتان و استرپتوکوکوس واریوس را مهار می‌کند.

    جلوگیری از پوکی‌استخوان

    این متخصص تغذیه گفت: جوشانده چای از انواعی از چای سبز و چای سیاه تشکیل می‌شود که فعالیت آمیلاز بزاق در انسان را 70 درصد کاهش داده و از ایجاد فساد و پوسیدگی دندان‌ها توسط غذاهای حاوی نشاسته جلوگیری می‌کند. چای منبع سرشاری از فلوراید است که می‌توان پیشرفت فرآیند پوکی استخوان را کاهش داده و باعث کاهش تراکم استخوان و مانع از شکستن استخوان شود.

    جلوگیری از تشکیل سنگ کلیه

    صفوی افزود: بالا بودن اگزالات ادرار یک عامل خطر برای تشکیل سنگ‌های اگزالات کلسیمی است. با وجود این‌ که چای خود یک منبع اگزالات محسوب می‌شود و اگزالات موجود در چای از نوع محلول بوده که نوع نامحلول آن به طور عمده با کلسیم باند می‌شود و در برگ‌های چای باقی‌مانده و وارد عصاره چای نمی‌شود و از سوی دیگر دریافت روزانه اگزالات از طریق چای در مقایسه با اگزالات محلول در غذای معمول بسیار کمتر است بنابراین به کسانی که مستعد تشکیل سنگ‌های کلسیمی هستند به‌خصوص از نوع اگزالات بالا توصیه می‌شود که در حد معمول چای سبز یا سیاه مصرف کنند.

    این متخصص تغذیه گفت: مصرف همزمان چای سیاه با منابع آهن «غیر هم» 79 تا 94 درصد تاثیر می‌گذارد و تاثیری بر منابع «آهن هم» موجود در گوشت ندارد. برای پیشگیری از اثرات منفی چای بر جذب آهن و ایجاد کم‌خونی نباید چای را بعد از وعده غذایی مصرف کرد.


    برچسب‌ها: یک فنجان چای داغ
    نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 توسط یک فنجان چای داغ