با زنت شوخی کن
با
زنت شوخی کن ... سر به سرش بگذار از غذایش بچش ... از دستپختش تعریف کن و
بدان که اگر گاهی هم ظرف ها را تو بشوری آسمان خدا به زمین نمی آید آخر می
دانی؟ او همان دختر رویاهای دیروزت است که به آشپز خانهء زندگی امروزت آمده
باور کن بدون او اجاق خانه ات حسابی کور کور است.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که
حاشا می کنم گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در گفتم که با افسونگری ،
او را ز سر وا می کنم گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا گفتم که با
نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم گفتا که از بی طاقتی دل قصد
یغما می کند گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم گفتا که پیوند تو را
با نقد هستی می خرم گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم گفتا اگر
از کوی خود روزی تو را گفتم برو گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم